بــا کـشـتـی نــوح(ع) تــا کـشـتـی حـسـیـن(ع).

 

 

سلام دوستان!

امیدوارم حالتون خوبه خوب باشه .. غرض از این طرفا اینکه:

 

شنیدن این سخنرانی در این روزها خیلی خالی از لطف نیست.(البته در یک فراغت مناسب!)

بخش اعظم این سخنرانی نقد تفکرات تمدن غربی، آفات و ریشه یابی اون در دورانی چون دوران حضرت نوح(ع) و حتی صدر اسلام، به استناد قرآن مجید و روایات است و در انتها به تشریح حدیثی که در عکس صفحه اول ملاحظه می فرمایید، می پردازد.

عکسی هم در ادامه مطلب هست که پس از شنیدن فایل درک بیشتری از اون خواهید داشت.

التماس دعا .... در پناه حق

 

دانلود فایل

 

-------------- -------------- -------------- -------------- --------------

 

منبع: جنبش مصاف - سلسله جلسات روایت عهد

از ما میپرسند .... قسمت پنجم




جبرییل تر


چشمم، ز نیزه ها، به گلویت دخیل تر ... قرآن بخوان، بخوان نفسی جبرییل تر

قرآن بخوان که گل بکند تازیانه باز ............. بر شانه های دختر تو، بی دلیل تر

یک خیمه سوختم، تو بخوان تا به پای تو ...... برخیزم از میانه ی آتش، خلیل تر

قرآن بخوان که جلوه کند ظهر تشنگی ...... در چشم های زینبی من جمیل تر


اعظم حسینی
ادامه نوشته

پلّــــــــــــه های تــــــــــــرقّی...


!!پـلــــه هــای تــرقــــی در دانــشــــگاهــــمــــون!!


یه سوال!



.
.

به نظرتــــون به چه موزیــــکی گوش میده؟


از ما میپرسند .... قسمت چهارم




والشّمس

تقویم را ورق به ورق از بلا نوشت .............. هر روز من سیاه شد از کربلا نوشت

بغضی نشست در کلماتم به یاد تو .......... هر واژه اشک شد قلم بی صدا نوشت

بازاین چه شورش است که باید تمام عمر .. از درد نوحه خواند و غزل از عزا نوشت

گودال بود و تیغ قلم را دو تکه کرد ........... سر را جدا نوشت و تنت را جدا نوشت

قرآن شدی و تیغ تو را آیه آیه کرد ............. هر زخم بر تن تو خطی از خدا نوشت

ذکر تو را ز روی لبانت گرفت و بعد .............. خنجر نشست روی گلو ربنا نوشت

دست تو را به شوق نگین می برید و خون ... قطره به قطره آمد و تبت یدا نوشت

بالای نیزه تو خود والشمس بودی و ....... با خیزران به روی لبت والضحی نوشت

آه ای غزل که قطعه شدی مطلع تو را ....... دست کدام فاجعه بر نیزه ها نوشت


مهدی مردانی

- -------------------- -- -------------------- -- -------------------- -
یه پوزش گنــــــــــــده برای این تاخیر
گنــــــــــــده

ادامه نوشته

از ما میپرسند .... قسمت سوم

تیر میکشد

از زبان عبدالله بن الحسن(ع)

از درد تو تمام تنم تیر میکشد .......... وقتی کسی به روی تو شمشیر میکشد

طاقت ندارم اینهمه تنها ببینمت ............ وقتی که چله چله کمان تیر میکشد

این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی . پای مرا به بازی تقدیر میکشد

ای قاری همیشه ی قرآن آسمان .............. کار تو جزء جزء به تفسیر میکشد

اینکه ز هر طرف نفست را گرفته اند ........ آن کوچه را به مسلخ تصویر میکشد

برخیز ای امام نماز فرشته ها .................... لشکر برای قتل تو تکبیر میکشد

حامد اهور

------------------------------------------------------------------

در فرهنگ عرب، اگر بالای مزار کسی پرچم سرخ قرار بگیرد، به این معنیست که خونی ریخته شده ولی کسی خونخواهی نکرده است.

به نیت تعجیل در ظهورشان یک صلوات بفرستین.

ادامه نوشته

از ما میپرسند .... قسمت دوم


یه هئیتی بودم. تو اون هیئت حرف رسید به اونجا که امام حسین(ع) اصحاب رو جمع می کنند و جاشونو تو بهشت بهشون نشون میدند.

اصحاب همینجور که داشتن به قصرهای بهشتیشون نگاه می کردند یک دفعه متوجه شدند حضرت عباس(ع) نیم نگاهی هم به بهشت ندارند و فقط به امام مظلوم(ع) می نگرند.

به حضرتش گفتند ای عباس چرا به بهشتت نمی نگری؟

حضرت عباس(ع) گفتند (قریب به مضمون):

عمری است که بهشت در برابر من است و او را می نگرم.
ادامه نوشته

از ما میپرسند .... قسمت اول


ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

 

بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا
.
.

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

 

بـه بـوی سیـب زمـین غـم و حـسین غریـبش
.
.

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

 

به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی
.
.

سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش

 

به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش
.
.

سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش

 

سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش
ادامه نوشته

سه روز پس از غدیر





حج تمام نشده است،

دو رکعت ولایت مانده است هنوز؛

حاضرین به غایبان خبر دهند.
------------

*اگر حوصله تان از خواندن تمامی مطلب خارج است، مطالعه روایتِ مربوط به دومین روز پس از غدیر را اکیدا توصیه میکنم.
ادامه نوشته

دوروغ هایی که باور کرده ایم!




نوشتن درباره کوروش کم و بیش به اندازه مرمت آثار باستانی دوره هخامنشیان حساس است. درست مثل اینکه بخواهی لبه بام قدم برداری و با کمی تمایل به هر طرف تو را از این ور یا آن ور بام می اندازد. اصلا شاید مشکل اصلی همین باشد که عده ای آن پایین، دو طرف بام ایستاده اند و سرهایشان رو به تو است که آن بالا یک قدم اشتباه برداری و پرت شوی پایین. آن پایین آدمهایی ایستاده اند که یا متعصبانه کوروش را بهترین در تاریخ غنی ایران میدانند یا با همان حد تعصب، با بولدوزر از روی خصلت های مثبت کوروش میگذرند. در این میانه ها سعی شده که روی لبه بام قدم برداشته شود.

معمولا کشور ها واقوامی که تاریخ کم و هویت تازه ای دارند، برای خودشان تاریخ و پیشینه فرهنگی میسازند و دست به جعل سند یا مصادره مفاخر دیگران به نفع خودشان میزنند. اما عجیب اینکه در سالهای اخیر، برخی دوستداران ایران باستان هم دارند همین روش را ادامه میدهند. کاری که شبیه به آن جوکی است که طرف میگفت توی شهرشان میراث باستانی ندارند اما مهندسان مشغول کارند و به زودی چند نمونه از آن میسازند. تاریخ باستانی ما موجود و مستند است و بیشتر نیاز به "شناختن" دارد، نه "ساختن". ساختن سندهای جعلی و رواج اطلاعات اشتباه، نه تنها کمکی به حس میهن پرستی نمیکند که اتفاقا برعکس، وقتی مخاطب متوجه دروغ بودن اطلاعات میشود، اعتمادش را به اصل تاریخ را هم از دست میدهد. از قبیل کارهای به ظاهر خیرخواهانه اما با تاثیر سوء فراوان است. در ادامه مطلب پنج نمونه را که در فضای اینترنتی بیشتر شایع میباشد، انتخاب شده است.
ادامه نوشته

به سمت علم یا موقعیت؟


دانشجویان ما در حال دبیرستانی شدن هستند. یک جور سر به زیری که آدم را میترساند. مشکل این نیست که فقط حرف گوش کن شده اند و حرف آدم را میپذیرند و دیگر پویایی ندارند. مشکل این است که اصولا سوال ندارند و فقط، لقمه لقمه جواب میگیرند. کسی که بی سوال جواب میگیرد، به مرور مسموم میشود. من خطر مسمومیت دانشجویی را در دانشگاه ها احساس میکنم. یعنی دانشجویان ما به جای درس خواندن در دانشگاه شده اند فعالان گروههای مختلف تا بعدها از همین طریق پستهای اجتماعی بگیرند؛ یعنی دانشگاه برایشان پلی میشود برای مسوولیت، نه برای علم. این عده شبیه یک حزب عمل میکنند. هر روز سخنرانی، هر روز فعالیت. من احساس میکنم یکسری از گروههایی که دانشگاهها وجود دارند، باعث شده اند که دانشگاههای امروز دیگر سکوی پرتاب علم نباشد، بلکه تبدیل به سکوی پرتاب به سمت موقعیتها شوند. این موضوع به ساحت دانشگاه ضربه بزرگی میزند.


دانشگاههای امروز ما یک بستر اجتماعی تغییر یافته شده داند؛ وضعیتی که به زیان کشور است. الان وقتی من نوعی وارد دانشگاه میشوم، قاعدتا بنابراین باید باشد که درس بخوانم. ولی خیلیها فکر میکنند از دوران سخت و نفسگیر قبل از کنکور به یک دوران فراخی و فراغت دانشگاهی و بگو بخندهای داخل آن افتاده اند. در حالی که اصلا این طور نیست. اتفاقا دانشگاه فشار علمی به مراتب بیشتری برای دانشجویان واقعی دارد اما به این دلیل ساده که متاسفانه پاس کردن درسها برای همه مقدور است و هر نوع دانشجویی از عهده آن برمیاید، عرف به شکل دیگری شکل گرفته. ما الان با یکسری دانشجو روبرو هستیم که بجای درس خواندن، برای خوش گذراندن آمده اند دانشگاه. طوری که دانشجو بودن انگار حس بی تکلیفی درون خودش دارد. انگار یک فرد دانشجو چهار سال از زندگی اش را به جز چند ماه راحت است. مثلا کسی که در نه ترم لیسانس میگیرد، فقط نه تا بیست روز در حال درس خواندن و امتحان دادن است. در حالی که دانشجو نباید دبیرستانی عمل کند. باید متن بخوانند. فارسی و انگلیسی آن تفاوت نمیکند. دنبال منابع جدید باشد و صرفا به امتحان فکر نکند. تلاش اش برای تولید محتوا باشد. فعالیتهای فوق برنامه بیجا نداشته باشد و هیچ فرعی نباید جای اصل را بگیرد.



به قلم دکتر علیرضا شیری

عضو پژوهشکده علوم شناختی ایران(ICSS)، مشاور بهداشت روانی و ارتباط

--------------------------------------------------

آیا به سمت "دبیرستانی ماندن" پیش میرویم

انتشار تعدادی عکس از یه... !



تصاویر منتشر شده از یه رقاص در یکی از مناطق

سردسیر

! ! ! !



ادامه نوشته

معرفی کتاب .... کشتی پهلو گرفته

به نام خدا


کشتی پهلو گرفته

سید مهدی شجاعی

کتاب نیستان

چاپ سی و هفتم 1391

قیمت: 5500 تومان

--------------------------------------------------

اين پای را بگو از ارتعاش بايستد، اين دست را بگو كه دست بدارد از اين لرزش مدام، اين قلب را بگو كه نلرزد، اين بغض را بگو كه نشكند و اشك از ناودان چشم نريزد.

اين دل را بگو كه فاطمه هست، نمرده است.

اي جلوه خدا! اي يادگار رسول! زيستن بی تو چه سخت است.

ماندن، بی تو چه دشوار.

اين مرگ، مرگ تو نيست. مرگ عالم است. حيات بی تو، حيات نيست.

اين مرگ، نقطه ختمی است بركتاب جهان.

زمين با چه دلی تو را در خويش می گيرد و متلاشی نمی شود؟

آسمان با چه چشمی به رفتن تو می نگرد كه از هم نمی پاشد و فرو نمی ريزد؟

خدا اگر نبود من چه مي كردم با اين مصيبت عظمی؟

"انا لله و انا اليه راجعون"

(صفحه 31 کتاب)

--------------------------------------------------

با سلام خدمت دوستان و آرزوی قبولی عباداتتون

کتابی رو که قصد معرفیش رو دارم، در همین وبلاگ خودمون به دفعات توسط دوستان توصیه شده است که با اجازه از همان دوستان به معرفیش میپردازم.

اگرچه از ایام فاطمیه فاصله گرفته ایم اما خوندن این کتاب در این شبهای عزیز هم خالی از لطف نیست. خصوصا که "شبهای قدر" رو هم در پیش رو داریم.

كتاب كشتی پهلوگرفته كه در سال 1368 براي اولين بار چاپ شده، يكی از زيباترين غمنامه هايی است كه درباره بانوی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا(س) نوشته شده و به دور از هرگونه رنگ و لعاب های دروغين و تحريف های روايی و معنوی، به بيان آلام اهل بيت در سوگ حضرت پرداخته است. بيان 31 منبع معتبر در انتهای كتاب كه مطالب كتاب به آنها استناد شده است، نشان دهنده دقت نويسنده در ذكر دقيق و صحيح مطالب است. نثر کتاب هم استدلال است و هم احساس. هم عشق است و هم عقل.

خود من فصلهای 4 - 8 - 9 - 14 و همینطور دو شعر صفحه 55 که از زبان حضرت(س) در سوگ پیامبر(ص) میباشد رو بسیار پسندیدم.

--------------------------------------------------

در ادامه مطلب هم چند فایل صوتی از استاد علی اکبر رائفی پور در رابطه با جایگاه و منزلت حضرت فاطمه(س)، پاسخ به چند شبهه که خصوصا در فضای سایبری منتشر شده و همینطور نقش زن در اسلام، قرار دادم .... علاقه مند بودید، دانلود کنید.

باقی... بقایتان


ادامه نوشته

معرفی کتاب .... کمی دیرتر

به نام خدا


--------------------------------------------------

- پرنده ای که بال پرواز ندارد یا به پای خودش یا همتش، بند و زنجیر دارد، از انهدام قفس، استقبال نمیکند. چرا که ناتوانی اش به چشم می آید و درماندگی اش آشکار میشود.

   تا وقتی که میله های قفس هست، هر کس میتواند ادعا کند که اهل پروازهای بلند است. تا وقتی که میله های قفس هست، بندهای مرئی و نامرئی، خواسته و نخواسته و دانسته و ندانسته آدمها، مغفول یا مکتوم یا مستتر میماند؛ حتی برای خودشان

و ناگهان با لحن شبیه توبیخ و محاکمه از من میپرسد:

- وقتی تشنه نیستیم، چه لزومی دارد که فریاد العطش سر بدهیم!؟ این چه منتی است که بر سر آب میگذاریم!؟

(ص 73 و 74 کتاب)

--------------------------------------------------

تم اصلی کتاب، مسئله انتظار ظهور امام زمان(عج) در جامعه ماست و نگاهی تا حدی منتقدانه(به قول نویسنده: عریان). رمان با یک اتفاق شگفت انگیز شروع میشود. جشن نیمه شعبان است و مجلسی پر شور و بسیاری که فریاد میزنند "آقا بیا". در میان این فریادها، جوانی فریاد میزند "آقا نیا"! و این شروع داستان است. در طول داستان با شخصیت هایی آشنا میشویم که همه مدعی انتظارند ولی در عمل هیچــــــــــــی نیستند. شجاعی در کل رمان، آفتهای انتظار را با شخصیتهای داستانی بررسی میکند. این کتاب از چهار فصل بهار، تابستان، پاییز و زمستان تشکیل شده.

--------------------------------------------------

اولش با رغبت زیادی سمت کتاب نرفتم ولی وقتی شروع شد (خوندش رو توی اتوبوسی که نزدیکای ظهر به سمت کرج میرفت و داخلش خیلی خنک نبود شروع کردم)، هر صفحه که جلوتر میرفتم رغبتم و اشتیاقم به دونستن ادامش بیشتر میشد تا جایی که خودم رو ملزم کردم هر روز علی رغم تمام کارایی که وجود داشت حداقل 50 صفحه جلو برم .... کتاب پر از تلنگر است؛ تلنگر برای حالمون برای گذشتمون و بخصوص برای آیندمون .... کتاب اونقدر قوی بود که بالاخره در آخرین صفحاتش، چشمام رو در مقابل کلماتش به چند قطره اشک واداشت. و این علامت سوال بزرگ رو برای من باقی گذاش که:

چه تکلیفی بین من ، خدای من و امام زمانم(عج) حکم فرماست ؟

اصلا، تکلیفی وجود دارد ؟


Angries .. Sads & a Happy





حال و روزای نچندان دورم (البته نزدیک به مضمون!)

آخر دلم طاقت نیاورد و سفره دلم رو باز کردم .... اونم پیش خیلیا .... ازشون عکس هم دارم؛ عکس از موقعی که درد دلم تموم شده بود و اونا داشتن احساسشون رو بهم میگفتن؛ در حقیقت نشونم میدادن

به اونا:

-- از امتحان حسابداری(1) گفتم که برای اولین بار مجبورم کرد 3 ساعت و نیم روی صندلی بشینم (تو جلسه کنکور انقدر وقت نذاشته بودم!)



-- از امتحان عجیب آمار گفتم از اینکه قبل امتحان هم، استاد لطف کردن کلاس رفع اشکال نذاشتن و تمرینا رو هم بهمون برنگردوند و من موندم و اشکالاتم و صد البته معرفت دوستان




از اینکه در کاملترین حیرت زندگیم Sرو 8 رقمی به دست آوردم (قد یه شماره تلفن ثابت!)



از اینکه همش فکر میکردم مسئله ها یه چیزی کم دارن! که در یک مورد هم فکرم درست بود! از اینکه خبری از 2 سوال ساده نبود و ساده ترین سوال رو میبایستی با یک نکته ریز حل میکردم! از اونهمه فرمول و نکته های ریز و درشت! از این بدبیاری که سر امتحان مخرج یه فرمول رو فراموش کرده بودم!
.
 


-- از امتحان بازاریابی و نامردی استادش گفتم! از یه سوال 3 نمره ای که از جایی اومده بود که تعیین نشده بود (مگه نامردی شاخ و دم داره؟!؟!؟!؟)


 

-- از درگیری های بیخودی مراقب امتحان روش تحقیق گفتم که به قول یکی از دوستان، وقتی نگات میکنه خودت به خودت شک میکنی!

 


-- و در آخر از امتحان سیستم و سنگینی کتاب لادن (چه فیزیکی! چه محتوایی!) گفتم! از پس گردنی استاد تو امتحان به یکی از شاگردای خلفش و اینکه چه دیر فهمیدیم مراقب اون جلسه چه مردی بود!

ادامه نوشته

چقدر رو قضاوت هاتون فکر میکنید ؟



.

.

.


مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بودند. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که در کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد، فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنند. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که شاهد حرفهای بین پدر و پسر بودند و از پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن رودخانه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد. چند قطره باران روی دست پسر جوان چکید و با لذت آن را لمس کرد و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن. باران میبارد. آب روی دست من چکید. و باز هم پدر مسن با لبخندش، بر تحسینش اصرار میکرد.

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن با حالتی بین عصبانیت و دلسوزی پرسیدند: شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه کرده اید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان برمیگردیم.

امروز پسرم برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند...


صندلی داغ 14

به نام خدا


.

.

.

عیــــــــــــدتون مبــــــــــــارک

امیدوارم تعطیلات خوبی رو سپری کرده باشید

.

.

.

<< اولین مهمان صندلی داغ در سال 1391 >>

از امروز تا تاریخ 1391/1/13 پاسخگوی سوالاتتون هستم

اگر هم با نام مستعار نظر میذارید، لطفا بی احترامی نکنید