این نیز بگذرد.....

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو وکار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن.دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می‌آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم‌ها را از مسافت دوری می‌آوری و ..... حمامی گفت: این نیز بگذرد...!یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دو باره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری‌ها پول می‌گیرد.

مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت‌تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد...!


دو سال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه‌ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ است.
به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می‌بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه‌ای شده‌ای، حمامی گفت: این نیز بگذرد...!
مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟
چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود.


مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می‌خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می‌دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.


مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می‌بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی. گفت: این نیز بگذرد...!
مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می‌خواهی که باید بگذرد؟!!


ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد گفتند: پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد.
مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و نوشته است این نیز بگذرد...!
هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذ رد
هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذرد
گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد...


*کسی اینجا میدونه بچه های شبانه این ترم باید چطوری پول واریز کنن؟

کمای جالب...تصور کنید

چشم‌هايتان را باز مي‌كنيد. متوجه مي‌شويد در بيمارستان هستيد. پاها و دست‌هايتان را

بررسي مي‌كنيد. خوشحال مي‌شويد كه بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستيد.. دكمه زنگ

كنار تخت را فشار مي‌دهيد. چند ثانيه بعد پرستار وارد اتاق مي‌شود و سلام مي‌كند.

به او مي‌گوييد، گوشي موبايل‌تان را مي‌خواهيد. از اين‌كه به خاطر يك تصادف كوچك

در بيمارستان بستري شده‌ايد و از كارهايتان عقب مانده‌ايد، عصباني هستيد. پرستار،

موبايل را مي‌آورد. دكمه آن را مي‌زنيد، اما روشن نمي‌شود. مطمئن مي‌شويد

 باتري‌اش شارژ ندارد. دكمه زنگ را فشار مي‌دهيد. پرستار مي‌آيد.


خواستی بخونی برو ادامه مطلب...


 فاصله تان را با آدم ها رعایت کنید؛
                                  آدم ها یهو می زنند روی ترمز؛
                                                               و اون وقت شما مقصری ...!

ادامه نوشته

مرا اهلی کن

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسى را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کى هستى تو؟ عجب خوشگلى!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازى کن. نمى‌دانى چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمى‌توانم بات بازى کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهى کشید و گفت: -معذرت مى‌خواهم.
اما فکرى کرد و پرسید: -اهلى کردن یعنى چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستى. پى چى مى‌گردى؟
شهریار کوچولو گفت: -پى آدم‌ها مى‌گردم. نگفتى اهلى کردن یعنى چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مى‌کنند. اینش اسباب دلخورى است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش مى‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پى مرغ مى‌کردى؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پىِ دوست مى‌گردم. اهلى کردن یعنى چى؟
روباه گفت: -یک چیزى است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
- ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌اى مثل صد هزار پسر بچه‌ى دیگر. نه من هیچ احتیاجى به تو دارم نه تو هیچ احتیاجى به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلى کردى هر دوتامان به هم احتیاج پیدا مى‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ى عالم موجود یگانه‌اى مى‌شوى من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم مى‌شود. یک گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ى زمین هزار جور چیز مى‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ى زمین نیست.
روباه که انگار حسابى حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ى دیگر است؟
- آره.
- تو آن سیاره شکارچى هم هست؟
- نه.
- محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
- نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ى خدا یک پاى بساط لنگ است!
اما پى حرفش را گرفت و گفت: -زندگى یک‌نواختى دارم. من مرغ‌ها را شکار مى‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ى مرغ‌ها عین همند همه‌ى آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ مى‌کند. اما اگر تو منو اهلى کنى انگار که زندگیم را چراغان کرده باشى. آن وقت صداى پایى را مى‌شناسم که باهر صداى پاى دیگر فرق مى‌کند: صداى پاى دیگران مرا وادار مى‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صداى پاى تو مثل نغمه‌اى مرا از سوراخم مى‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را مى‌بینى؟ براى من که نان بخور نیستم گندم چیز بى‌فایده‌اى است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزى نمى‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتى اهلیم کردى محشر مى‌شود! گندم که طلایى رنگ است مرا به یاد تو مى‌اندازد و صداى باد را هم که تو گندم‌زار مى‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازى شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت مى‌خواهد منو اهلى کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلى مى‌خواهد، اما وقتِ چندانى ندارم. باید بروم دوستانى پیدا کنم و از کلى چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایى که اهلى کند مى‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر براى سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها مى‌خرند. اما چون دکانى نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بى‌دوست... تو اگر دوست مى‌خواهى خب منو اهلى کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلى خیلى حوصله کنى. اولش یک خرده دورتر از من مى‌گیرى این جورى میان علف‌ها مى‌نشینى. من زیر چشمى نگاهت مى‌کنم و تو لام‌تاکام هیچى نمى‌گویى، چون تقصیر همه‌ى سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش مى‌توانى هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینى.
فرداى آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودى. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایى من از ساعت سه تو دلم قند آب مى‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادى و خوشبختى مى‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مى‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختى را مى‌فهمم! اما اگر تو وقت و بى وقت بیایى من از کجا بدانم چه ساعتى باید دلم را براى دیدارت آماده کنم؟... هر چیزى براى خودش قاعده‌اى دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنى چه؟

روباه گفت: -این هم از آن چیزهایى است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزى است که باعث مى‌شود فلان روز با باقى روزها و فلان ساعت با باقى ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچى‌هاى ما میان خودشان رسمى دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهاى ده مى‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: براى خودم گردش‌کنان مى‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچى‌ها وقت و بى وقت مى‌رقصیدند همه‌ى روزها شبیه هم مى‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتى نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلى کرد.
لحظه‌ى جدایى که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمى‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمى‌خواستم، خودت خواستى اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر مى‌شود!
روباه گفت: همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌اى به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمى که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع مى‌کنیم و من به عنوان هدیه رازى را به‌ات مى‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشاى گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنى به گل من نمى‌مانید و هنوز هیچى نیستید. نه کسى شما را اهلى کرده نه شما کسى را. درست همان جورى هستید که روباه من بود: روباهى بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ى عالم تک است.
گل‌ها حسابى از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالى هستید. براى‌تان نمى‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر مى‌بیند مثل شما. اما او به تنهایى از همه‌ى شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایى که مى‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پاى گِلِه‌گزارى‌ها یا خودنمایى‌ها و حتا گاهى پاى بُغ کردن و هیچى نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدانگه‌دار!
روباه گفت: خدانگه‌دار!... و اما رازى که گفتم خیلى ساده است:
جز با دل هیچى را چنان که باید نمى‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بیند.
شهریار کوچولو براى آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بیند.
- ارزش گل تو به قدرِ عمرى است که به پاش صرف کرده‌اى.
شهریار کوچولو براى آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمرى است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنى. تو تا زنده‌اى نسبت به چیزى که اهلى کرده‌اى مسئولى. تو مسئول گُلِتى...
شهریار کوچولو براى آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.


[ شازده کوچولو، دوسنت اگزوپری، ترجمه احمد شاملو ]

از دست.......

روز اولی که دیدمش ازش ترسیدم.خیلی بزرگ بود....سبیل داشت.بهش نگاه کردم.یعنی درحقیقت بهش زل زدم اما اون انگار نه انگار.واسش اصلا مهم نبودم و این خیلی زجرم میداد...وقتی داشتم از کنارش رد میشدم اشک تو چشام حلقه زده بود....تاحالا این قدر بی محلی ندیده بودم اونم از یکی که اینقدر ازش چندشم میشد....وقتی که داشتم از کنارش عبور میکردم یه ایش نسبتا بلند گفتم ووقتی اون سرش رو بالا اورد تا نیم نگاهی به من بندازه با ناز جیغ کوتاهی کشیدم و پریدم عقب که خدای نکرده پاش به پای من نخوره و من مجبور نشم شلوارمو ببرم رخت شویی....

دومین باری که دیدمش با خودم گفتم ایندفعه دیگه اصلا بهش محل نمیدم....حتی یه ایش هم نمیگم که فکر نکنه حواسم بیش اونه....اما نشد.تا دیدمش باز دست و پامو گم کردم و طبق معمول همه چیز و فراموش کردم....نمیدونم چم شده بود....فقط من بودم ، اون و یه قلب که داشت تو سینه ام منفجر میشد...و اشک هایی که نزدیک بود قطره قطره بریزن تو ظرف غذام....حتی دیگه غذاهم برام مهم نبود میخواستم از اون نگاه فرار کنم....برم جایی که اون دیگه نباشه.....الان سه ساله که از اون دوران میگذره و من هنوز همون احساس گذشتمو دارم.....اون نگاه هنوز منو تعقیب میکنه و هنوز من با اون نگاه هول میشم وآهسته جیغ کوتاهی میکشم...اما اون نسبت به من و بقیه بی توجه...شبا جلوی همه تو صف سلف می ایسته وبانگاه مظلومانه اش طوری میو میو میکنه که قلب ادم میلرزه.....جدیدا تو نگاهش میخونم که اگه امکانش باشه اگه سلف پا برجا باشه اون یه روزی تو صف گربه ها غذا میگیره و من به جای اون باید با نگاه مظلومانه ازش کمک بخوام.....

عشق و ایثار...

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر: آره عزیز دلم
دختر: منتظرم می مونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین می چکد را نبیند...
پسر: منتظرت می مونم عشقم
دختر: خیلی دوستت دارم...
پسر: عاشقتم عزیزم...

.

.

.


 

ادامه نوشته

قدر خانواده ات را بدان

 

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم
اووه !! معذرت میخوام.
من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم ...
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/73/03.jpg

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه
خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم

 

برای خوندن باقیش به ادامه مطلب مراجعه کنید . . .

ادامه نوشته

دنبال این عشقم ...

جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست

لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری بایک گل سرخ از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل"

با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد .روز بعد "جان" سوار برکشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.

 در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد. به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک ...

"هالیس" نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت.

اما ....

ادامه نوشته

چقدر رو قضاوت هاتون فکر میکنید ؟



.

.

.


مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بودند. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که در کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد، فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنند. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که شاهد حرفهای بین پدر و پسر بودند و از پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن رودخانه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد. چند قطره باران روی دست پسر جوان چکید و با لذت آن را لمس کرد و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن. باران میبارد. آب روی دست من چکید. و باز هم پدر مسن با لبخندش، بر تحسینش اصرار میکرد.

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن با حالتی بین عصبانیت و دلسوزی پرسیدند: شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه کرده اید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان برمیگردیم.

امروز پسرم برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند...


اندکی اندیشه

تاثیر محبت

سارق جنایتکاری در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پر گردو خاک، دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید که میوه فروش به او هدیه کرد. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواهم
سه روز بعد جنایتکار فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، او دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند جنایتکار فراری و برای کسی که او را معرفی کند مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود:

من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.


هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،

نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.

بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد...

طلب بخشش به روش بچه زرنگ ها!

کودکی به اسم بابی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزديد و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

تقدیم به همه مادران خوب دنیا...

کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد .اما کودک که هنوز مطمئن نبود می‌خواهد برود یا نه گفت: اما اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز می‌خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو ، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟

خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: فرشته‌ات ، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

- فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.

خدواند لبخند زد و گفت: فرشته‌ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد ، می‌توانی او را "مادر" صدا کنی.

اندکی اندیشه

حکمت

تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد . او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگرچه روز ها ، افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند ، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود ..متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود .

از شدت غم و اندوه در جا خشکش زده بود ...

فریاد زد : ( خدایا چگونه راضی شدی با من چنین کاری بکنی ؟؟؟ )

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید . کشتی آمده بود تا نجاتش دهد . مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : ( شماها از کجا فهمیدید که من در اینجا هستم ؟) آنها جواب دادند : ( ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم .)

وقتی که اوضاع خراب میشود ، نا امید شدن آسان است . ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج ، دست خدا در کار و زندگیمان است ...

پس به یاد داشته باش ، دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دود های برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک میخواند .....

ارزیابی منابع!

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن. کلاغه سفارش چايي ميده. چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره، باقيشو مي پاشه به مهموندار.
مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه: دلم خواست! پررو بازيه ديگه پررو بازي!
چند دقيقه ميگذره. باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده. باز يه کميشو ميخوره، باقيشو ميپاشه به مهموندار.
مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه: دلم خواست! پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره.
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
مهموندارو صدا ميکنه، ميگه يه قهوه براش بيارن. قهوه رو که ميارن،
يه کميشو ميخوره، باقيشو ميپاشه به مهموندار.
مهموندار ميگه: چرا اين کارو کردي؟
خرسه ميگه: دلم خواست! پررو بازيه ديگه پررو بازي!
اينو که ميگه، يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون
 خرسه که اينو ميبينه، شروع به داد و فرياد ميکنه
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه
مجبوري پررو بازي دربياري!!!!
 
نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید.

اندکی آرامش

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده ....

ماهیگیری

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

You’ll love the answer…

جواب زن خیلی جالب بود…

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

-------------------------------------------------

نتیجه اخلاقی: خانمها خیلی زرنگ اند!

نتیجه غیر اخلاقی: خانمها بعد از اینکه اتفاق می افتد، خیلی زرنگ اند!

نتیجه علمی: انگلیسیشم بخونیدا..! زبان تخصصی داریم این ترم!

شجاعت یعنی چه؟

در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ”شجاعت یعنی چه؟” محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت یعنی این” و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند. فكر میكنید اون دانش آموز چه كسی می تونست باشه؟ دکتر شریعتی

" کم گوی و گزیده گوی چون دُر "

 

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس . شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دير وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد . روز چهارم، هيچ نگفت . شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته‏ها بخواند. پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم. لقمان گفت:

پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت، آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى .

عشق و ازدواج

در کلاس فلسفه استادی دانا مشغول توضیح دادن درباره عشق و ازدواج بود.

کلاس که تمام شد یکی ازشاگردان به سراغ فیلسوف رفت و پرسید:استاد با یک مثال ساده عشق وازدواج را برایم توضیح دهید؟

پیر دانا فکری کرد وبه شاگردش گفت: به گندمزار برو وپردانه ترین خوشه گندم رابیاور اما به یاد داشته باش درهنگام عبور از گندمزار حق نداری به عقب برگردی تا خوشه ای را که قبلا دیده ای بچینی!

شاگرد جوان به گندمزار رفت و پس از چند ساعت دست خالی برگشت.

فیلسوف پیر پرسید: پس چه شد؟

شاگرد باحسرت جواب داد:هرچه در گندمزار جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم وبه امید یافتن پرپشت ترین خوشه تا انتهای گندمزار رفتم غافل از اینکه هرچه به انتها ی گندمزار نزدیک می شدم خوشه ها کم پشت تر میشوند!

پیرمرد سری تکان داد وگفت:حال به گلستان برو وزیباترین شاخه گل را بیاور باز هم یادت باشد حق برگشت به عقب را نداری.

شاگرد جوان اطاعت کرد وبه گلستان رفت واین بار چند دقیقه بیش تر طول نکشید که با یک شاخه گل معمولی برگشت.

بعد هم در مقابل سوال استاد گفت:چون تجربه گندمزار را داشتم اولین گل قشنگی که را دیدم انتخاب کردم چیدم وآوردم...

فیلسوف پیر خندید وگفت:عشق وازدواج یعنی همین...

کسی که در عشق شکست بخورد چشمانش طوری باز می شود که در ازدواج دچار وسواس نشود...!!!

 

نوشته ای از:پائولو کوئیلو

درس زندگی

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...

دوستی پروانه ای

سلام دوستان  *   خسته نباشید!!!!

امیدوارم بعداز این امتحانات سخت تابستون بهتون خوش بگذره**

یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!
پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.
اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.

فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.

خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.
مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!
پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند
كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد.

آیا می دانید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟

هرمزان در سمت فرمانداري خوزستان انجام وظيفه مي‌كرد. هرمزان كه يكي از فرمانداران جنگ قادسيّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زماني كه هرمزان در نتيجه خيانت يك نفر با وضعی نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌اي پناه گرفت و به ابوموسي اشعري، فرمانده تازيها آگاهي داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسليم وي خواهد كرد. ابوموسي اشعري نيز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ويرا به مدينه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خليفه درباره او تصميم بگيرد. با اين وجود، ابوموسي اشعري دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسير شده بودند، گردن بزنند. (البلاذري، فتوح البُلدان، به تصحيح دكتر صلاح‌الديّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)
پس از اينكه تازيها هرمزان را وارد مدينه كردند، ... لباس رسمي هرمزان را كه ردائي از ديباي زربفت بود كه تازيها تا آن زمان به چشم نديده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذين» نام داشت بر سرش گذاشتند و ويرا به مسجدي كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكليف هرمزان را تعيين سازد. عمر در گوشه‌اي از مسجد خفته و تازيانه‌اي زير سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهي به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس اميرالمؤمنين كجاست؟» تازيهاي نگهبان به عمر اشاره‌اي كردند و پاسخ دادند: «مگر نمي‌بيني، آن اميرالمؤمنين است.»
... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمي با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.
هرمزان درخواست كرد، پيش از كشته شدن به او كمي آب آشاميدني بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامي كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشاميدن آب درنگ كرد. عمر سبب اين كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بيم دارد، در هنگام نوشيدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اينكه هرمزان از عمر اين قول را گرفت، آب را بر زمين ريخت. عمر نيز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند

ایا شما هم اخبار بد را اینگونه اطلاع میدهید؟!؟!

 

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به

یک باره به شنونده گفت تعریف می کند :

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود . پس از مراجعه پرسید :

- جرج از خانه چه خبر ؟

- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد .

- سگ بیچاره پس او مرد . چه چیز باعث مرگ او شد ؟

- پرخوری قربان !

- پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟

- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد .

- این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟

- همه اسب های پدرتان مردند قربان !

- چه گفتی ؟ همه آن ها مردند ؟

- بله قربان . همه آن ها از کار زیادی مردند .

- برای چه این قدر کار کردند ؟

- برای اینکه آب بیاورند قربان !

- گفتی آب آب برای چه ؟

- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان !

- کدام آتش را ؟

- آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد .

- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزی چه بود ؟

- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد . قربان !

- گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟

- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !

- مادرم هم مرد ؟

- بله قربان . زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !

- کدام حادثه ؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان !

- پدرم هم مرد ؟

- بله قربان . مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت .

- کدام خبر را ؟

- خبر های بدی قربان . بانک شما ورشکست شد . اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک

سنت تو این دنیا ارزش ندارید . من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما

اطلاع بدهم قربان !!!

درس مادرم

مادرم همیشه از من می‌پرسید: آیا می دانی مهم ترین عضو بدنت کدام است؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم،
پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا ها برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند،
بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من
باز هم از تو سوال خواهم کرد. . .
ادامه نوشته

آنكه عاشق می شود خدایی دارد

 
برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال .
 
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و
 
حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد و دستهایش که
 
چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار
 
عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا
 
می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای

دورو آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم

می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که
 
عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .

دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست برحافظه چوب وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ،

درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود

داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .

و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق
 
است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی
 
داشت . و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود
 
گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی
 
است . و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم
 
به خدا راهی است .

                                                                           عرفان نظرآهاری

 

"تا دیروز فکر میکردم عرفان نظر اهاری یه آقایی است که اسمش عرفان و فامیلش نظر آهاری

است اما امروز متوجه شدم که ایشون یه خانم هستند، خانم عرفان نظر آهاری"

اندکی اندیشه

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار میکردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.

او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده می ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت میروم؟

(پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند...)

 

                                       ( برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق)

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد...

ادامه نوشته

پیرمرد و دخترک

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .

پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟

- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم!
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره...

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!

داستانک

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

باشد که خداوند همواره حامی ما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارمان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنیم!

چرا میگم تهران لیاقت نداره

بله تهران لیاقت نداره،اخه کجای دنیاپایتخت  اینطوری که کشور ماهست،اخه مسئولا فکر نمی کنن خدایی نکرده جنگی پیش بیاد وپایتخت تسخیربشه.دیگه چیزی برا ایران نمیمونه.اهایبرنامه ریزا،به اصطلاح ادمای باسواد،کجای دنیا"دانشگاههای درجه اول+کارخونه های مهم "روتو پایتخت قرار میدن که شما دادید.اگه ارتش وسپاه توپایتخت باشه طبیعیه.اخه پایتخته.مگه بدون مراقبتم میشه!اگه مجلس  تو پایتخته بازم طبیعیه.مکه پایتخت بی مجلسم میشه.

ولی چرا به قول اقای هامون باید"اش شله قلمکار باشه".همه چیزرو توش جابدید اونم چی،به زور.بابا مردمی که میان اینجا به نفس کشیدن احتیاج دارن.با این وضع کسی نمیتونه نفس بکشه.

ما ۳۴یا۳۵تا استان داریم.بیاید اینکارارو تقسیم کنید ومسئولیت پایتخت بیچاره رو کم کنیدتامشکل کمتر پیش بیاد.اقای احمدی نژاد میگن:یه طرحی دارم اونم اینه که۵میلیون رو ازتهران خارج شن.دکی جون اینا زندگیشون اینجاست،به اینجا عادت کردن.چطور برن؟

بدبخت اونایی که چیزی ندارن تو این شهر بخورن.هرجور که میتونن سعی میکنن پول در بیارن.یکی میاد تو مترو فریاد میزنه.یکی مانتو ۲۰تومنی رو حاضر۵ تومن بفروشه.یکی میاد فال میفروشه وهزارتا کار دیگه.خداییش اگه این ادما جای دیگه بودن خوشتر بودن.

مثلا توشهرما،زمین کشاورزی زیاده.اونا میتونن به عنوان کارگریا فروشنده محصولاتمون کار کنن،حالا اینا رو ولش کن اقای دکتر احمدی نژاد ورئیس مجلس عزیز به جای اینکه همه چیز رو توتهران جا بدید ومشکل الودگی هوا پیش بیاد یا استهلاک ماشین ها بالا بره یا اسفالت ها کنده بشه.مسئولیت پایتخت جون رو کمتر کنید

ادامه نوشته

تفاوت بین تفکر منطقی و تفکر جنبی

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه 

بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟ 

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

ادامه نوشته