صندلی داغ

به نام یزدان پاک گستر اندیشه پرور


تا جمعه 1391/08/26در خدمتتون هستم

شکواییه ، سپاس و خداحافظی از جمع

روی سخن با دوستان نیست
نفرين بر شما! كه از سرزنشتان به ستوه آمدم. آيا به زندگانى اين جهان، به جاى زندگانى جاودان خرسنديد، خوارى را بهتر از سالارى مى پسنديد؟ چشمانتان در كاسه مى گردد، كه گويى به گرداب مرگ داخليد، و يا در فراموشى و مستى به سر مى بريد در میمانيد، حيران و سرگردانيد، گويى ديو در دلتان جاى گرفته و ديوانه ايد. نمى دانيد و از خرد بيگانه ايد.
بامدادان شما را راست قامت میبینم، شامگاهان چون كمان خميده پشت! شما را اندرز دادن، سنگ خارا به ناخن سودن است و آهن موريانه خورده را با صيقل زدودن!
 
به خدا سوگند که آدمی نه آنست که گمان برد، دست تقدیر نه آنست که تو در تصور داری؛ جلادی است گاه که حتی فرصت مرگ در لباس خویش را هم نمی دهد و آدمی را در لباسی چون لباس غیر با آغوش مرگ آشنا خواهد کرد.
بيم موسى نه برجان بود كه بر مردم نادان بود، مبادا شیطان به حيلت چيره شود و بر شما امير. امروز حق و باطل آشكار است و راه عذر بر شما بسته، و آن كه بر لب جوى نشسته، از بيم تشنگى رسته! از گردابهاى بلا با كشتى هاى نجات ِتوبه برون شويد! اگر باز هم بگويم، گويند بی پروا به سخن درآمده و به ناروا سخن میگوید و اگر خاموش باشم، گويند که از عذر تقصیر کار خویش سکوت کرده. هرگز، هرگز! به خدا سوگند، نه این است و نه آن به صبر گراييدم، به صبر. حال كه ديده ام از خار سخنان عبث خسته  و آوا در گلویم  شكسته است.

و اما واپسین حکایت
غیر از آن پرسش و پاسخ که در وبلاگ تحت عنوان صندلی داغ قرار گرفته و وعده آن را ازقبل داده و سر وا زدن از آن را خلاف مروت دانم این آخرین مطلبی است که از این حقیر در این وبلاگ با دیده شما دوستان تماس حاصل میکند!

و آخرین بازمانده ی کلام این حقیر:
سپاس تقدیر و تشکر از سه بانوی ارجمندی که نظر بنده، میدانی گشت برای اسباب زحمتشان
و در پایان از تمام دوستانی که در این وبلاگ با هم، هم مسیر بودیم طلب حلالیت و عفو را مسألت دارم.

هر دو گون زنبور خوردند از محل  /   لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

حکایت بهلول

                       و

                              شیخ جنید بغداد

آورده اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد  بیرون رفت و مریدان از عقب او... شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.گفت:او را طلب کنید که مرا با او کاری است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داده،پرسید چه کسی هستی؟

عرض کرد:من هستم شیخ جنید بغدادی.فرمود:تویی شیخ جنید بغداد که مرا ارشاد میکنی؟ عرض کرد آری.

بهلول فرمود:طعام چگونه میخوری؟

عرض کرد :اول بسم ا... میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم.به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم بسم ا... میگویم و در اول و آخر دست میشویم.بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود:تو میخواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست را باید از دیوانه شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید چه کسی هستی؟جواب داد: شیخ جنید بغدادی که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را میدانی؟عرض کرد: آری... سخن به قدر میگویم. بی حساب نمیگویم. به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسولش دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و مبانی علوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم.پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.بهلول گفت:گذشته از طعام خوردن ،سخن گفتن خود را هم نمیدانی...پس برخاست و برفت. مریدان گفتند: یا شیخ، دیدی این مرد دیوانه است؟تو از دیوانه چه توقعی داری؟جنید گفت:مرا با او کاری هست.شما نمیدانید.باز به دنبال رفت تا به او رسید. بهلول گفت:از من چه میخواهی؟تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی.آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟عرض کرد: آری، چون از نماز عشاء فارغ شدم،داخل جامه خواب میشوم .بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی.خواست برخیزد،جنید دامنش را بگرفت و گفت:ای بهلول من هیچ نمیدانم ، تو مرا بیاموز.

بدان که اینها که تو  گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از این گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.جنید گفت:جزاک ا... خیرا و ادامه داد:در سخن گفتن باید دل پاک و نیت درست باشد وآن گفتن برای رضای خدا باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود... هر عبارتی که بگویی، آن وبال تو باشد.پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل اینست که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

 

قال علی(ع): یستدّل علی ادبار الدول بأربع: تضییع الاصول و تمسّک بالفروع و تقدیم الاراذل و تاخیر الافاضل.

میفرمایند: بدبختی دولتها به چهار علت استدلال میشود: ضایع کردن اصول و چنگ زدن به فروع، مقدم شمردن انسانهای رذل و به عقب انداختن نیکان.