مشاعره(مگس)

مگسی را کشتم!

نه به این جرم که حیوان پلیدی است،بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد؛مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!

شاعر:مرحوم حسین پناهی

دانشجو

 

دانشجو های عزیز هیچ کس از شما توقعی نداره!

امید امام هم به دبستانی ها بود.

این طوری لو رفت

دو تا بچه بسيجيُ غولي را همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي مي خنديدند.

گفتم : «اين كيه؟»

گفتند : «عراقي»

گفتم: «چطوري اسيرش كرديد ؟»  

مي خنديدند !!!

گفتند:«از شب عمليات پنهان شده بود ، تشنگي فشار آورده با لباس بسيجي هاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود. پول داده بودُ اين طوري لو رفت » و هنوز مي خنديدند.

(برگرفته از وبلاگ جای خالی خاکریز)

تقدیم به آقا

 ۴۱۵۶۸۵ روز فراق...

 

 شب گر رخ مهتاب نبيند سخت است

                                                           لب تشنه اگر آب نبيند سخت است

ما همه نوکر و ارباب تويي مهدي جان

                                                           نوکر رخ ارباب نبيند سخت است/

 

اتل متل یه کوله

ویژه  علاقه مندان

دین دار آن است که در کشاکش بلا دین دار بماند وگرنه در هنگام راحت و فراغت و صلح، چه بسیارند اهل دین.

« تقدیم به شهدای انقلاب و دفاع مقدس»

 

اتل متل یه کوله

 

بازم حمید کوتوله

 

مثل شبای دیگه

 

رفته سراغ کوله

 

 

 

                                  کوله مگه چی داره؟

 

                                  اینقدر دوستش داره؟

 

                                  بوس می کنه کوله رو

 

                                  روی چشاش می ذاره!

 

 

 

                                                                             با دستای کوچولو

 

                                                                            دور از دو چشم دایه

 

                                                                             کوله رو بر می داره

 

                                                                             می زنه زیر گریه

 

 

 

آی قصه قصه قصه

 

نون و پنیر و پسته

 

چشاش به عکس بابا

 

چه با ادب نشسته!

 

 

 

                                        کوله مال باباشه

 

                                        مال بابا وحیدش

 

                                        مال همون که رفت و

 

                                        حمید دیگه ندیدش

 

 

 

                                                                           از وقتی گه تو رفتی

 

                                                                         مامان سختی کشیده

 

                                                                          بعد تو دیگه رنگ

 

                                                                          راحتی رو ندیده

ادامه نوشته

13 بهمن_ کابوس پرسپولیس

 

آبی ترازآنیم که بیرنگ بمیریم...................قرمزنشویم هرگزکه باننگ بمیریم

 

0ig1x03hyw73272d2bm[1].jpg

 

 محمد رویانیان: ب ت ثی ستس

مترجم:میگن پوشک فقط پوشک مای بی بی

محمد رویانیان:تا را سو اس

مترجم: میگن من این پوشک رو به هوادارانمون برای بازی دربی پیشنهاد می کنم!

گزارشی از حضور سرزده رهبر معظم انقلاب در منزل شهید داریوش رضایی‌نژاد

گزارشی از حضور سرزده رهبر معظم انقلاب در منزل شهید داریوش رضایی‌نژاد
محمد تقی خرسندی

از همان لحظه‌ی ورودمان، دختربچه شروع می‌كند به ورجه وورجه توی اتاق. اسمش «آرمیتا»ست؛ آرمیتا رضایی‌نژاد؛ دختر شهید داریوش رضایی‌نژاد. 5 ساله است. احتمالا خوشحالی‌اش از این است كه امروز این همه مهمان به خانه‌شان آمده. «خانه» كه چه عرض كنم؛ نمی‌دانم با گذشت چندماه، توانسته اینجا را به عنوان خانه قبول كند یا نه. بعد از این كه پدرش را جلوی چشمان او و مادرش شهید كردند، به‌خاطر مسائل روحی، به این محل نقل مكان كرده‌اند. خانه‌ای ظاهرا نوساز كه هنوز به جز یك قاب عكس بزرگ از پدر، چیز دیگری روی دیوارهایش نصب نشده؛ حتی عكس آرمیتا روی دوش پدر هم روی میز است.

سعی می‌كنم سر صحبت را با آرمیتا باز كنم. اما بر خلاف ظاهر بازیگوشش، انگار خیلی اهل حرف زدن نیست. عمویش می‌گوید: «به این راحتی‌ها با كسی كنار نمی‌آید.» ناچار می‌شوم از تخصصم استفاده كنم. می‌روم سراغ حساس‌ترین موضوع برای دختربچه‌ها: «چی كار كردی موهات اینقدر بلند شده؟» جواب می‌دهد: «شیر خوردم.» لحن شیرین كودكانه‌اش بیشتر از بازیگوشی‌هایش جذاب است. كتابی كه دستش هست را نشانم می‌دهد و از روی آن اعداد را می‌خواند. همه عددها را بلد است. به جز «صفر» كه به آن می‌گوید «ده». قبول می‌كند كه تا «20» برایم بشمرد و این كار را می‌كند. بعد هم كلمات نامفهومی زیر لب زمزمه می‌كند و می‌گوید: «تا 30 شمردم. اما تند تند.» ظاهراً یخش آب شده. می‌گویم كتابش را برایم بخواند. كتاب را روی زمین می‌گذارد و دراز می‌كشد برای خواندن كتاب. اما برگه‌های وسط كتاب پاره می‌شود. فوری می‌گوید: «شیطون پارش كرد.»

كم‌كم عكاس و فیلمبردار هم از راه می‌رسند. شلوغی اتاق، آرمیتا را كمی ساكت و مظلوم می‌كند و كار من را مشكل. پیشنهاد می‌كنم از مادرش اجازه بگیرد و برایم نقاشی بكشد. خوشبختانه انگار از نقاشی هم خیلی خوشش می‌آید. مادرش هم استقبال می‌كند و یك مقوای كوچك و بسته پاستل‌هایش را به او می‌دهد. خودش هم تاج قرمز رنگش را می‌آورد و كنار من مشغول نقاشی می‌شود. البته حواسش هست كه: «اگه اینجا رو به هم ریخته بكنم، مامانم دعوام می‌كنه.»
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18637/A/13901029_0118637.jpg
قرار می‌شود نقاشی خودش را بكشد. اول سر، بعد بدن، بعد دست و پاها. از او می‌پرسم: «پس صورتش كو؟» تذكر می‌دهد كه صبر داشته باشم. اول دهان را می‌كشد و بعد چشم‌ها را. آخر سر هم یك نقطه می‌گذارد و می‌گوید: «حوصله ندارم دماغ بكشم.» پاهای نقاشی كه شبیه دم ماهی می‌شود، نظرش عوض می‌شود: «این پری دریاییه.» بعد هم برای پری دریایی یا همان آرمیتای سابق، یك تاج می‌كشد. لباس پری را بنفش می‌كند و می‌گوید: «لباسش صورتی باشه. از صورتی خیلی خوشم میاد.» و با رنگ زرد، تاج پری را رنگ می‌كند و برای این كه مبادا من رنگ‌ها را اشتباه كنم، توضیح می‌دهد: «زرد همون طلاییه دیگه.» نقاشی كشیدن آرمیتا فرصت خوبی برای عكاس‌ها مهیا می‌كند تا قبل از رسیدن آقا، چند عكس خوب از او بگیرند.

من هم به سمت دیگر اتاق می‌روم، جایی كه مادر آرمیتا در حال صحبت با یكی از مسئولین است و عمو هم با یكی از عكاس‌ها گرم گرفته. در جایی كه بتوانم حرف‌های دو طرف را بشنوم، می‌ایستم. مادر از سوابق همسرش می‌گوید: «متولد 56 بود. اهل آبدانان ایلام هستیم. دو سال جهشی خوند و دیپلمش رو تو 16 سالگی گرفت. برای این كه به خانواده فشار مالی نیاد، رفت دانشگاه مالك‌اشتر؛ مهندسی برق. همیشه شاگرد اول بود. حتی توی دانشگاه. قرار بود از مهرماه دكتراش رو شروع كنه. استادی كه باهاش مصاحبه كرده بود، خیلی ازش راضی بود.» اینها را می‌گوید و لابه‌لای حرف‌هایش، چند چیز دیگر هم می‌گوید و بعد تذكر می‌دهد كه: «البته اینا رو كه نباید منتشر كنید.» و این چند چیز، از موضوع تحقیقات «داریوش» هست تا جایگاه مدیریتی و علمی‌اش. عمو هم آن طرف دارد همین حرف‌ها را می‌زند.

خود مادر، كارشناسی ارشد علوم سیاسی‌اش را از دانشگاه علامه گرفته. البته دوره لیسانسش را دانشگاه تهران بوده و همانجا از طریق برادر شهید كه حقوق می‌خوانده با داریوش آشنا شده. برادر شهید كه الان هم در خانه هست و همه «عمو» صدایش می‌زنند، الان دیگر قاضی شده.


همسر شهید می‌رود سراغ خاطراتش از شهید. از این كه روز ترور، اول مرداد بوده و روز 26 تیر، یازدهمین سالگرد ازدواجشان. از این كه هر از گاهی خواب شهید را می‌بیند كه در آرامش است. و از این كه «متاسفانه مادر شهید، كمتر خواب پسرش رو می‌بینه.» مادر و خواهر شهید هم در خانه هستند و توی آشپزخانه مشغول صحبت با یكدیگرند.

همسر شهید از احوال بعد از ترور می‌گوید و این كه آنقدر پریشان‌حال بوده كه یك روز بعد از ترور، پدرشوهرش او را نشناخته. می‌گوید معمولاً مردم در این شرایط دچار شوك می‌شوند. چند اصطلاح روان‌شناسی هم می‌گوید. حرف‌هایش چندان عجیب نیست. بالاخره وقتی مردی را جلوی همسر و دخترش ترور كنند، شوكه‌شدن چیز ساده‌ای به نظر می‌رسد. توضیح هم می‌دهد: «به‌خاطر همین هم دو تا روانشناس برای ما گذاشتن. اما چون من و دخترم، هر دوتامون «برون‌گرا» هستیم، مدام درباره‌ی روز حادثه باهم حرف می‌زنیم و دخترم اون روز رو برام تعریف می‌كنه. همین هم باعث شد كه ما به اون شوك دچار نشیم. دكترها هم خیلی تعجب كرده بودن. حتی من دیگه وقتی ماجرای اون روز رو تعریف می‌كنم، گریه هم نمی‌كنم.» جمله همسر شهید تمام نشده كه بغض میپرد توی گلویش. البته خیلی زود بر خودش مسلط می‌شود.

تازه متوجه می‌شوم كه چرا وقتی از او اجازه گرفتم كه عكس پدر را به آرمیتا بدهم، آنقدر راحت اجازه داد. البته مادر اشاره می‌كند كه دخترش خیلی حساس است كه تلویزیون حتما پدرش را در كنار سایر شهیدان نشان دهد و تعریف می‌كند كه چند روز پیش، بعد از ترور مهندس احمدی روشن كه تلویزیون كلیپی از دانشمندان شهید نشان می‌داده و تصویر داریوش در آنها نبوده، دخترش اعتراض كرده كه: «پس چرا عكس بابا رو نشون ندادن.»

همسر ادامه می‌دهد كه اگرچه اهل آبدانان ایلام بوده، نه در خانواده خودش و نه در خانواده همسرش، شهید نداشته‌اند. برای همین هم تازه متوجه حال و هوای خانواده شهدا می‌شود: «حالا كه خودم قربانی هستم.» و ادامه می‌دهد كه همین موضوع باعث شده با همسر سه دانشمند شهید دیگر، دكتر علی‌محمدی، دكتر شهریاری و مهندس احمدی روشن رابطه نزدیكی پیدا كند.

از جنب و جوش مسئولین می‌فهمیم كه میهمان خانه شهید تا چند لحظه دیگر می‌آیند. عكاس‌ها و فیلمبردارها سعی می‌كنند در محل مناسبی قرار بگیرند. اما همسر شهید خیلی راحت در حال مصاحبه است. یكی از مسئولین پیش او می‌رود و آرام می‌گوید: «من فقط یه نكته خدمتتون عرض كنم. الان آقا تشریف میارن خونه‌تون.» همسر كه حرف این مسئول را جدی نگرفته است، لبخندی می‌زند. اما بعد از چند لحظه كه انگار تازه متوجه تغییر رفتار خبرنگارها می‌شود، می‌پرسد: «جدی می‌گین؟» و تازه متوجه می‌شود كه میهمان امشب‌شان كیست. از او می‌پرسم مگر خبر نداشتید و می‌فهمم كه او  فكر می‌كرده قرار است از «روایت فتح» برای مصاحبه بیایند. نگاهی به ظاهر تیم خبرنگاری می‌اندازم. تازه متوجه می‌شوم كه واقعاً هم شك‌برانگیز نیست كه از روایت فتح آمده باشند.

مادر و خواهر شهید هم كه اینجا هستند، امروز صبح برای معالجه مادر شهید به تهران آمده بودند. اولین جمله‌ی همسر شهید این است: «كاش خبر داده بودین كه به پدر شهید هم می‌گفتیم بیان تهران. تو روحیه‌شون خیلی تاثیر داشت.» یاد چند دقیقه قبل می‌افتم كه تعریف می‌كرد پدر شهید، پاسدار بوده و از روز اولِ جنگ به جبهه رفته؛ با تفنگ «برنو» و «ام یك». تا آخر جنگ هم به ندرت مرخصی می‌آمده. همین هم باعث شده بود كه داریوش همیشه با عكسی از امام خمینی كه روی دیوار خانه‌شان قرار داشته درد و دل كند.

هرچند میوه و شیرینی و شكلات روی میز چیده شده و قبلا هم با چای از ما پذیرایی كرده‌اند، اما همسر شهید تازه به فكر می‌افتد كه چه باید بكند. اولین كار این است: «آرمیتا! آقای خامنه‌ای میخوان بیان خونه‌مون. همونی كه عكسشون رو نشونت می‌دادم. وقتی اومدن، بهشون خوشامد بگو.» بعد هم می‌پرسد: «لازمه روسری سرش كنم؟» و پاسخ می­شنود كه هیچكدام از این كارها لازم نیست. بهترین كار این است كه بچه را به حال خودش بگذارد و خودش هم دم در برود. چون آقا چند لحظه دیگر می‌رسند.

مادر به دختر می‌گوید كه برای آقا نقاشی بكشد و «روز حادثه» را هم به‌عنوان موضوع پیشنهاد می‌دهد. دختر هم كه انگار متوجه كم‌بودن وقت شده، همانجا فوری روی زمین دراز می‌كشد و شروع می‌كند به نقاشی. اول یك دایره می‌كشد كه ظاهراً «سر» است. بعد هم یك دایره بزرگ توی همان سر. بعد هم دو تا چشم. مثل نقاشی قبلی، حوصله دماغ ندارد و جای آن یك نقطه بین دو چشم می‌گذارد. بعد هم روسریِ نقاشی را می‌كشد و در آخر بدن و دست و پا را. مادر كه از نقاشی بچه تعجب كرده، می‌پرسد: «این چیه كشیدی؟ گفتم روز حادثه رو بكش.» و آرمیتا جواب می‌دهد: «خب. این تویی دیگه.» مادر كه انگار از چهره زشت نقاشی ناراحت شده، می‌گوید: «پس چرا دهنم انقدر بزرگه؟» و آرمیتا توضیح می‌دهد: «یادت نیس؟ داشتی جیغ می‌كشیدی دیگه.» و معلوم می‌شود این تصویر دختربچه از مادرش است، روزی كه پدرش را جلوی چشمانش شهید كردند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18692/smpl.jpg
‫از او می‌پرسم «اون روز چی شد؟» و آرمیتا جواب می‌دهد: «بابام رو با تفنگ كشتن. من بالا سرش بودم. مامان جیغ می‌كشید. من رفتم خونه همسایه‌مون. بابا رو بردن بیمارستان. بعد رفتم خونه عمو خوابیدم. چون مامان نبود.» می‌پرسم: «كی بابات رو كشت؟» می‌گوید: «اسراییلیا. اسراییل جزیره آدم بدهاست. آدم خوبا رو شهیدشون می‌كنن.» می‌گویم: «می‌خوای چی‌كارشون كنی؟» می‌گوید: «اول دستگیرشون می‌كنیم. بعد میندازیمشون جهنم.» جهنم را آنقدر سفت و سخت می‌گوید كه خنده‌ام می‌گیرد و می‌پرسم: «خودت؟» می‌گوید: «نه. پلیسا می‌گیرنشون. خدا هم میندازدشون جهنم.» جوابش به نظر قانع‌كننده می‌رسد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18637/A/13901029_0218637.jpg
بالاخره چند دقیقه انتظار به پایان می‌رسد. ساعت حدود 7:45 است كه مادر به همراه دختر به استقبال آقا می‌روند. عمو و مادر شهید هم همین‌طور. شروع صحبت‌ها طبق معمول، تسلیت است و صحبت از شهید. همسر شهید كه از مقامات علمی داریوش می‌گوید، آقا حرفش را تایید و تكمیل می‌كنند: «اینها هم برجستگی علمی داشته‌اند، هم برجستگی معنوی. نشانه‌اش هم شهادت است. این حرف اینقدر تكرار شده كه عمقش پنهان مانده. اما خدا شهادت را نصیب هركسی نمی‌كند.»

رهبر سراغی از پدر شهید می‌گیرند و وقتی می‌شنوند در آبدانان است، از خاطرات حضورشان در آبدانان در زمان جنگ تعریف می‌كنند و می‌گویند: «آبدانان، اولین محل اسكان آواره‌های جنگ بود. به خاطر نزدیكی‌اش به مناطق جنگی. و از آنجا آواره‌ها را به تهران و شیراز و جاهای دیگر می‌فرستادند.»

لابه‌لای همین صحبت‌هاست كه آرمیتا نقاشی‌اش از مادر را به مهمان نشان می‌دهد. وقتی از او می‌خواهند نقاشی را توضیح بدهد، ترجیح می‌دهد نقاشی را بگیرد تا كاملش كند و از آن طریق حرفش را بزند. انگار هنوز یخش برای حرف زدن باز نشده. می‌خواهد همانجا روی زمین نقاشی كند اما آقا او را كنار خودشان می‌آورند و میز كنار دست خودشان را هم برای «آرمیتا خانوم» خالی می‌كنند تا همانجا مشغول نقاشی شود. بعد هم همانطور كه به حرف‌های میزبان گوش می‌دهند، چشم از نقاشی كشیدن دختر برنمی‌دارند و با دست هم نوازشش می‌كنند. آرمیتا هم تندتند نقاشی می‌كشد و رنگ می‌كند. این را از سریع عوض كردن پاستل‌هایش می‌توان فهمید. اما بعد از چند دقیقه نظرش عوض می‌شود. نقاشی را رها می‌كند و می‌دود و نقاشی «پری دریای‌»‌اش را از اتاق دیگر می‌آورد و به دست رهبر می‌دهد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1390/13901104163387d7c.jpg
آقا می‌پرسند: «این تو آبه؟ داره شنا می‌كنه؟» و آرمیتا كه دیگر نطقش باز شده، جواب می‌دهد: «فكر كنم تو خشكی هم با دستاش بتونه راه بره.» همه از این حاضر جوابی خنده‌شان می‌گیرد. به‌خصوص خود آقا كه می‌گویند: «معلومه خیلی باهوشه. از زمینی‌ها هم قوی‌تره.» و عمو باتعجب می‌گوید: «آرمیتا به این زودیا با كسی صمیمی نمی‌شه. با شما خیلی راحت صمیمی شد.» و آقا می‌گویند «القلب یهدی الی القلب».
آرمیتا از مادر اجازه می‌گیرد كه از شكلات‌های روی میز بخورد. بعد هم شكلاتی برمی‌دارد و آن را جوری باز می‌كند و گاز می‌زند كه میهمانشان هم ببیند. معنای این حركاتش معلوم است. هرچند میزبانان به قدری در فضای جلسه قرار گرفته‌اند كه چیزی تعارف نمی‌كنند.
ادامه نوشته

مشاعره ی..نمیدونم چندم!!!

سلام به همه دوستان و یه خسته نباشید بابت تموم شدن امتحانا به همه مشروطی ها،

 غیر مشروطی ها، افتاده ها،نیفتاده ها،معدل بالاها،معدل پایین ها،تقلب گرفته ها،تقلب نگرفته ها، خونسردها،استرس دارا و بچه های بالا و بچه های پایینو ... ( کلا همه دیگه )

امیدوارم که همتون نه تنها تو امتحانا( امتحان کیلویی چنده؟؟) بلکه تو همه عرصه های زندگیتون موفق باشین.دیگه نوبتی هم که باشه نوبت مشاعره است. لطفا از فکر امتحانا بیایید بیرون و پاشید بیایید مشاعره.....بسم الله

 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا...
( یکی الف بده ...)
 
(مولانا)

ارسطو یا پرستو؟؟

بچه ها اگه این یادداشت رو تا حالا نخوندین به همتون توصیه میکنم برای یک بار هم که شده تا آخرش بخونین....زیاد وقتتون رو نمی گیره.



یادداشتی از شهید احمد رضا احدی






دست نوشته ای از شهید احمدرضا احمدی
رتبه اول کنکور پزشکی سال 64
ساعتی قبل از شهادت


چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند .
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟!
اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟

کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام ....

توانستید ؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید؛

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری
سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید ، مورد اصابت موشک قرار می دهد اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد؟
کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟

کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می كشی؟ كیف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟
از خیال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر یا از آدامسی كه هر روز مادرت دركیفت می گذارد؟
كدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرك، به ماشین؟
به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟؟

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشیدن، پرستو شدن

آی پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟
آی دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه...!!!
هیچ آیا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكیده كودكی را تر كنی؟ و آنگاه كه قطره ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن كودك رفتی تا سیرابش كنی
اما دیدی كه كودك دیگر آب نمی خورد......

اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اكبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش
كه خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم كه فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد كرد....
پس بیاید حرمله مباشیم...


حرمان هور - شهید احمد رضا احدی


 

اطلاع رسانی

حسین بن علی (ع ):

هرکس خواهد جان خویش را در راه ما بازد و خود را برای لقای پروردگار آماده ببیند با بیرون آید که من بامدادان کوچ خواهم کرد.

تکرار زمزمه های بی تکرار

گروه نمایشی « آه...»

نمایش « بال سفید»

آمفی تئاتر دانشکده انسانی- سه شنبه ۲۹/۹/۹۰ساعت ۱۲:۱۵

با عرض پوزش...........................ویژه خواهران

درد  دل

شب شده بود و دلم دوباره غم گرفته بود

به یاد کرببلا برا حرم گرفته بود



داشتم از غصه میمردم به یاد کرببلا

 گفتم امشب و میرم زیارت امام رضا



رفتم و رو به ضریح باصفاش زانو زدم

حرفای دلم و پیش ضامن آهو زدم


گفتم آی امام رضا  تورو به حق مادرت

یه نگاه کن به دل سیاه این کبوترت



من غلامتم تو باید به دلم شاهی کنی امام رضا

برای  زیارت حسین  من و یاری کنی






میون درد و دلام توی همین حال و هوا دیدم

دیدم انگاری نشسته روبه روم امام رضا


دیدم آقای غریبم داره گریه میکنه

 سر تکون میده ازم داره گلایه میکنه



میگه آی اونی که حال خودت و خوب میدونی

تو که صبح تا شب داری دل من و میسوزونی



با چه رویی اومدی پیش من امام رضا

با چه رویی اومدی میخوای بری کرببلا



به حریم ما تا محرم نشی فایده نداره

کربلا بری و آدم نشی فایده نداره


به آقام گفتم امام رضا به حق مادرت

یه نگاه کن به دل سیاه این کبوترت



تا که از صدق و صفا عاشق و مبتلا بشم

اونجوری که تو میخوای زائر کربلا بشم...



 
بیا تا یه سیب سرخ و بو کنیم....میون گریه یه آرزو کنیم
اگه این بار رسیدیم به کربلا.....حرم و با مژمون جارو کنیم

سه _ هیچ

بين همه ي تيم هاي دنيا

عشق است، استقلال

عشق است، استقلال

«تبريك به همه ي استقلالي هاي واقعي»

واين است شعار هميشگي ما:

بازم مثل هميشه

استقلال برنده ميشه

قتل الله قوماْ قتلک


و که میداند چه کشید پدرُ وقتی که پسرش را به قتلگاه میفرستاد؟!! 

 


...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان


مثل تیری که رها می شود از دست کمان


خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود


بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود


مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود


مست می آمد و رخساره برافروخته بود

شعر به صورت کامل در ادامه مطلب


ادامه نوشته

دلداگی شهدا به امام حسین(ع)


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

دلدادگی شهدا به امام حسین علیه السلام


فلاح نژاد فرمانده گردان ما بود... همیشه اول نماز می خواند و بعد غذا می خورد، اشکهایش در نماز فراوان بود، دیدارش انسان را به یاد خدا می انداخت و صحبتش نیز روحیه بخش رزمندگان بود. در صحبتهایش عشق به کربلا و شوق دیدار امام حسین (ع)موج می زد.
روزی صبحانه به ما نرسیده بود و حسابی گرسنه بودیم. نزدیک ساعت 11 غذا آوردند، فلاح نژاد هم مهمان ما بود، مجبور شد قبل از نماز، ناهار را همراه ما صرف کند بعد از ناهار پرسید: وقت نماز شده؟ یکی از برادران گفت: پنج دقیقه از وقت اذان گذشته است. با تعجب و حیرت گفت: پنج دقیقه گذشت؟!... شتابان برای وضو حرکت کرد. نزدیک بود به منبع برسد که ناگهان گلوله ای از بالا به طرف زمین سقوط کرد و صدای مهیبی را به اطراف پراکنده. پس از فروکش کردن گرد و خاک و دود، فلاح نژاد را دیدم که به طرف سنگر می آید. خوشحال شدم که او طوری نشده و سالم است.... چهره اش آرامتر از همیشه و طراوات از گونه هایش پیدا بود. اما بدون اینکه حرفی بزند و تعارفی کند، داخل سنگر شد و من هم به دنبال او رفتم ولی مشاهده کردم که دستش را روی قلبش گذاشته و کمی بعد دیدم دهانش پر از خون است و خون از آن بیرون ریخت... ترکش به قلبش اصابت کرده بود. خودش را به طرف روزنامه ای که در سنگر بود، کشاند... دیدم دستش را روی قلبش می گذارد و بر می دارد و روی روزنامه چیزی می نویسد... نگاهم به آن روزنامه افتاد ونوشته خونینش را خواندم که با خون قلبش نوشته بود:
(السلام علیک یا ابا عبدالله حسین) و در حالی که گل خنده برچهره اش بود به دیدار معبود شتافت.

سفرنامه باران(مشاعره)

اولین برگ سفرنامه باران این است

آسمان غمگین است

ابرها میگریند

سایه شوم جدایی ز خدا سنگین است

چه بلایی به سر آدمیان آمده است

کین چنین دامن تزویر و ریا رنگین است

بیوفایی و دروغ پس هر رابطه ای همچو یک آیین است

عشق در کالبد روح زمینی مرده است

وای من,وای خدا

لحظه ای همنفس عشق نبودن چه بسی ننگین است

راستی عاقبت خلقت آدم این است؟

آخرین برگ سفرنامه باران این است:

که زمین چرکین است...

چه دل بزرگی داشت این پسر!

یه کم زیاده ولی خوندنش خالی از لطف نیست... (لطفا اونایی که دوست دارن بخونن)

تا به حال غصه دار و غمگين نديده بودمش. هميشه دندان هاي صدفي سفيد فاصله دارش از پس لبان خندانش ديده مي شد. قرص روحيه بود! نه در تنگناها و بدبياري ها كم مي آورد و نه زير آتش شديد و ديوانه وار دشمن. يك تنه مي زد به قلب دشمن.

اسمش قاسم بود. پدرش گردان ديگر بود. تره به تخمش مي رود، قاسم به باباش. هر دو بَشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهيد، با قاسم بود.

- سلام ابراهيم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستي ببينم تو چند تا داداش داري؟

* سه تا، چه طور مگه؟

- هيچي! از امروز دو تا داري. چون داداش بزرگت ديروز شهيد شد!

* يا امام حسين!

به همين راحتي! تازه كلي هم شوخي و خنده به تنگ خبر مي بست و با شنونده كاري مي كرد كه اصل ماجرا يادش برود. هر چي بهش مي گفتم كه: "آخر مرد مؤمن اين چطور خبر دادن است؟ نمي گويي يك هو طرف سكته مي كند يا حالش بد مي شود؟ "

مي گفت: "دمت گرم. از كي تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟! "

*منظورم اينه كه يك مقدمه چيني، چيزي...

- يعني توقع داري يك ساعت لفتش بدم؟ كه چي؟ برادر عزيزتر از جان! يعني به طرف بگويم شما در جبهه برادر داريد؟ تا طرف بگويد چطور؟ بگويم: هيچي دل نگران نشو. راستش يك تركش به انگشت كوچكه پاي چپش خورده و كمي اوخ شده و كلي رطب و يابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فك تكاندن و مخ تيليت كردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان اين طرز كار من نيست. صلاح مملكت خويش خسروان دانند! من كارم را خوب فوت آبم. "

نرود ميخ آهنين در سنگ! هيچ طور نمي شد بهش حالي كرد كه... بگذريم. حال خودم معطل مانده بودم كه به چه زبان و حسي سراغ قاسم بروم و قضيه را بهش بگويم. اول خواستم گردن ديگران بيندازم. اما همه متفق القول نظر دادند كه تو - يعني من - فرمانده اي وظيفه من است كه اين خبر را به قاسم بدهم.

قاسم را كنار شير آب منبع پيدا كردم. نشسته و در طشت كف آلود به رخت چرك هايش چنگ مي زد. نشستم كنارش. سلام عليكي و حال و احوالي و كمكش كردم. قاسم به چشمانم دقيق شد و بعد گفت: "غلط نكنم لبخند گرگ بي طمع نيست! باز از آن خبرها شده؟ " جا خوردم.

- بابا تو ديگه كي هستي؟ از حرف نزده خبر داري. من كه فكر مي كنم تو علم غيب داري و حتي مي داني اسم گربه همسايه چيه؟

رفتيم و رخت ها را روي طناب ميان دو چادر پهن كرديم. بعد رفتيم طرف رودخانه كه نزديك اردوگاه بود. قاسم كنار آب گفت: "من نوكر بند كفشتم. قضيه را بگو، من ايكي ثانيه مي روم و خبرش را مي رسانم. مطمئن باش نمي گذارم يك قطره اشك از چشمان نازنين طرف بچكه! "

- اگر بهت بگويم، چه جوري خبر مي دهي؟

*حالا چي هست؟

- فرض كن خبر شهادت پدر يكي از بچه ها باشد.

* بارك الله. خيلي خوبه! تا حالا همچين خبري نداده ام. خب الان مي گويم. اول مي روم پسرش را صدا مي زنم. بعد خيلي صميمانه مي گويم: ماشاءالله به اين هيكل به اين درشتي! درست به باباي خدابيامرزت رفتي!... نه. اينطوري نه.
آهان فهميدم. بهش مي گويم ببخشيد شما تو همسايه تان كسي داريد كه باباش شهيد شده باشد؟ اگر گفت نه. مي گويم: پس خوب شد . شما ركورد دار محله شديد، چون بابات شهيد شده!... يا نه. مي گويم شما فرزند فلان شهيد نيستيد؟ نه اين هم خوب نيست. گفتي بايد آرام آرام خبر بدم. بهش مي گويم، هيچي نترس ها. يك تركش ريز ده كيلويي خورد به گردن بابات و چهار پنج كيلويي از گردن به بالاش را برد ... يا نه ....

ديگر كلافه شدم. حسابي افتاده بود تو دنده و خلاص نمي كرد.

- آهان بهش مي گويم: ببخشيد پدر شما تو جبهه تشريف دارن؟ همين كه گفت: آره. مي گويم: پس زودتر برويد پرسنلي گردان تيز و چابك مرخصي بگيريد تا به تشييع جنازه پدرتان برسيد و بتوانيد زودي برگرديد به عمليات هم برسيد! طاقتم طاق شد. دلم لرزيد. چه راحت و سرخوش بود. كاش من جاش بودم. بغض كردم و پرده اشكي جلوي چشمانم كشيده شد. قاسم خنديد و گفت: "نكنه مي خواي خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگي؟! اينكه ديگه گريه نداره. اگر دلت مي خواد خودم بهت خبر بدم! " قه قه خنديد.

دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. كم كم خنده اش را خورد. بعد گفت: "چي شده؟ " نفس تازه كردم و گفتم: "مي خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟! " لبخند رو صورتش يخ زد. چند لحظه در سكوت به هم نگاه كرديم. كم كم حالش عادي شد تكه سنگي برداشت و پرت كرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت: "پس خياط هم افتاد تو كوزه! " صدايش رگه دار شده بود. گفت: "اما اينجا را زديد به خاكريز. من مرخصي نمي روم. دست راستش بر سر من. " و آرام لبخند زد. چه دل بزرگي داشت اين قاسم. 

تبریک

پيشاپيش برد تيم محبوب و دوست داشتنيمان،

 استقلال

 رو به همه استقلالي هاي عزيز تبريك عرض ميكنم.

هر عاشورايي عرفه اي دارد

دعاي امام حسين (ع) در روز عرفه ، مقدمه اي بر عاشوراست.هر عاشورايي بر عرفه اي تكيه دارد.

آن كه در عرفه آنچنان مي گريد، مي تواند در عاشورا جهاني را اين چنين بگرياند.

در لحظه های آسمانی مان همدیگر را دعا کنیم بلکه همگی طعم ستاره شدن را بچشيم.

از تمامي دوستان در روز عرفه التماس دعا دارم، ما را فراموش نكنيد.

وضع مرغ های داخل ایران پس از گران شدن تخم مرغ!!!

 

 

آمار زمین


من به آمار زمین مشکوکم...
اگر این سطح پر از آدمهاست،


 نماد Black

پس چرا این همه دل ها تنهاست؟؟؟؟!!!!

اروند رودخانه ای سرخ

اهل دل ها بخوانند...

به گزارش توانا ذكر «حيدر، حيدر» شهيد مصطفي ملكي در جنگ تحميلي خاطره هاي زيادي را براي رزمندگان زنده مي كند، ذكري كه وقتي بچه ها زمين گير مي شدند، آن ها را نجات مي داد و آنها را به ادامه جنگ اميدوار مي كرد.

ذكر «حيدر، حيدر» براي داوود احمدپور كه در دوان جنگ تحميلي فرمانده گروهان لشكر 10 سيدالشهدا(ع) بود و امروز از راويان دفاع مقدس است، نيز ياد آور روزي است كه براي انجام عمليات والفجر8 در جزيره ام الرصاص، همان منطقه انحرافي عمليات توسط سردار فضلي توجيه شدند اما جان پناه نداشتند و درفكر راه مناسبي براي عبور از اروند بودند.

وي اينگونه روايت ميكند:

شهيد مصطفي ملكي از بچه هاي شهر ري و عاشق حضرت علي (ع) بود و در هر مناسبتي ذكر ايشان را مي گفت. پس از توجيه به ما گفته شد ماموريت سنگين و مهمي در پيش رو خواهيم داشت. در اين حين بچه ها به شوخي دست هايشان را روي شانه يكديگر گذاشتند و براي يكديگر فاتحه قرائت كردند و كمي هم نگران شدند.

مصطفي به رزمنده ها گفت: « بچه ها ناراحت نباشيد، در حديثي آمده است كه اگر زماني در آب گرفتار شديد با توسل به حضرت علي (ع) ذكر حيدر ، حيدر را زمزمه كنيد، اميرالمومنين كمكتان ميكند»

قرار بر اين شد كه با قايق به جزيره ام الرصاص حمله كنيم، در حالي كه از زمين و آسمان آتش بر سنگرها و خاكريزها مي باريد، در كنار رودخانه عرايض بوديم ، رودخانه وسيع اروند به ما مي نگريست و قايق ها روي آب منتظر شروع عمليات بودند، با بچه ها قرار گذاشتيم وقتي قايق روشن شد، ذكر حيدر،حيدر بگوييم.

آماده حركت شديم ناگهان تركش آرپي جي دشمن به بازوي جعفر نجاتي اصابت كرد و باعث شد تا جعفر در خاكريز بماند. با ذكر حيدر، حيدر عمليات آغاز شد، تا وقتي كه روي رودخانه بوديم، زخمي نداشتيم. ام الرصاص را پشت سر گذاشتيم، روي پلي كه ما را به ام الباقيه وصل مي كرد، مستقر شديم و فشار عراق زياد شد. قرارشد كه بچه ها براي ادامه مقاومت به عقب برگردند" مصطفي ملكي گفت: شما برگرديد و من در اينجا مي مانم. بنابراين او به همراه حسين رجبي در آنجا ماندند و ما به عقب برگشتيم.چند لحظه بعد حسين آمد. از او پرسيديم مصطفي كجاست؟ در جواب گفت:« مصطفي مثل مولايش اميرالمونين با فرق شكافته به شهادت رسيد...»

پيكر مصطفي در جزيره ام الرصاص ماند نا چند سال بعد از جنگ تحميلي توسط گروه تفحص پيدا شد.

براي ملاقات جعفر نجاتي به تهران آمديم، جعفر مات و مبهوت به ما نگاه كرد و گفت: شماسالم هستيد؟!!! باور نميكنم سالم برگشتيد چون از وقتي كه شما رفتيد مي ديدم آتش از زمين و هوا بر اروند مي بارد و رود خانه سرخ شده بود. به او گفتم كه ما اصلا آتشي نديديم و همه سالم هستيم!!

 « ذكر دل بود، يا علي مدد" بي حد و عدد، يا علي مدد" از تو ياعلي هر چه  مي رسد، چون شكر بود يا علـــــــــي مدد »

دو بيتي و ذكر شهيد مصطفي ملكي بود.

 

یا حیدر... اکنون من گرفتارم ..."گرفتار در دریای نفس و گناه...یا حیدر میگویم بلکه کنی به من نگاه

مشاعره هشتم(میشود قلب مرا عفو کنید؟؟)

خسته ام می فهمید؟!

خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن
خسته از منحنی بودن و
عشق
خسته از حس غریبانه این تنهایی

به خدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
به خدا خسته ام از اینهمه
لبخند دروغ
به خدا خسته ام از حادثه ی صاعقه بودن در باد

همه ی عمر دروغ گفته ام من به همه
گفته ام:
عاشق پروانه شدم !
واله و مست شدم از ضربان دل گل !
شمع را می فهمم !
کذب محض است
دروغ است
دروغ !


من چه می دانم از احساس پروانه شدن ؟!
من چه می دانم گل ُ عشق را می فهمد؟!
یا فقط دلبری اش را بلد است ؟!
من چه می دانم شمع
واپسین لحظه ی مرگ
حسرت زندگی اش پروانه است ؟!
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن ؟!

به خدا من همه را لاف زدم !


به خدا من همه ی عمر به عشاق حسادت کردم !
باختم من همه عمر دلم را به سراب !
باختم من همه عمر دلم رابه شب مبهم و کابوس پریدن از بام !

به خدا لاف زدم
من نمی دانم عشق
 ُ رنگ سرخ است ؟! آبی ست ؟!
یا که مهتاب هر شب ُ
واقعاً مهتابی ست ؟!
عشق را در طرف کودکی ام
خواب دیدم یکبار !


خواستم صادق و عاشق باشم !
خواستم مست شقایق باشم !
خواستم غرق شوم در شط مهر و وفا

اما حیف
حس من کوچک بود
یا که شاید مغلوب
پیش زیبایی ها !

به خدا خسته شدم می شود قلب مرا عفو کنید ؟
و رهایم بکنید تا تراویدن از پنجره را درک کنم ؟!

تا دلم باز شود ؟!

خسته ام درک کنیدمی روم زندگی ام را بکنم
می روم مثل شما،
پی
احساس
غریبم تا بازشاید عاشق بشوم...

آقای منتظر

 

جز تو کسی نیامده آقا،  سر قرار

انگار بی تو نیست کسی، غرق انتظار

این جمعه هم گذشت و تو مثل همیشه باز

در انتظار خویش نشستی به انتظار . . .

یا صاحب الزمان

 

اتل متل یه قصه...

هفته دفاع مقدس گرامی باد...اینم یه شعر دیگه از مرحوم ابوالفضل سپهر


آی دونه دونه دونه
نون و پنیر و پونه
قصه بگم براتون ؟
قصه ای عاشقونه؟
یه وقت نگین دروغه
یه وقت نگین که وهمه
اون که قبول نداره
نمی تونه بفهمه
بریم به اون فصلی که
اوج گرمی ساله
ماجرای قصه مون
داخل یک کاناله
کانالی که تو این دشت
مثل قلب زمینه
دورو بر این کاناله
پر از میدون مینه
یک کانال که تو این دشت
مثل قلب زمینه
دور و بر این کانال
ببین چه دلنشینه
اون یکی پا نداره
روی زمین افتاده
اون یکی رو ببینین
چقدر قشنگ جون داده
رنگ و روی اون یکی
از تشنگی پریده
همون که روی پاهاش
سر دو تا شهید ه

ادامه نوشته

برنده همیشگی...

  بازم مثل همیشه

 

 

                                                                 چی میشه ؟؟؟؟

                                                         

                                        

                        استقلال برنده میشه ...

نیایش

آفتابت

     - که فروغ رخ «زرتشت» در آن گل کرده‌ست

آسمانت

      - که ز خمخانه «حافظ» قدحی آورده‌ست

کوهسارت

      - که بر آن همت «فردوسی» پر گسترده‌ست

بوستانت

       - کز نسیم نفس «سعدی» جان پرورده‌ست

                                    همزبانان من‌اند.

مردم خوب تو، این دل به تو پرداختگان

سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان

پیش شمشیر بلا

                 قد برافراختگان،سینه سپرساختگان

                                     مهربانان من‌اند.

نفسم را پر پرواز از توست

به دماوند تو سوگند که گر بگشایند

بندم از بند ببینندکه:

                    آواز از توست!

همه اجزایم با مهر تو آمیخته است

همه ذراتم با جان تو آمیخته باد

خون پاکم که در آن عشق تو می‌جوشد وبس

تا تو آزاد بمانی

               به زمین ریخته باد!

فریدون مشیری

معراج عشق

مولا جان !! امشب اين زمينيان اند كه از فراقت سياه پوش اند

در آسمان شور و غوغايي بر پاست ...ملائك مسرورند از اينكه مهماني دارند، از جنس نور..

 

و چه حقيرند اين زمينيان قدر نشناس كه ندانستند و نخواستند بدانند...

 

  تازه ميفهمم از رنجت تعبير به ماندن تيغي در گلو مي كنند، يعني چه !!!

فكرش را بكنيد فقط  سكوت در برابر همه ي تهمت هاي نا حق!!

مرد اين ميدان مرد بود كه هيچ نگفت...

 

امشب اين فاطمه (س) است كه به استقبالش مي رود...وچه زيباست ديدار دو آيت خدا در برابر چشمان ملكوتيان...

ديگر چاه كوفه احساس غربت دارد، چون علي (ع) همدمش را مي بيند و ميگويد به او تمام بغض هاي مانده در گلو را

و مي نالد از بي معرفتي اين زمينيان ...

وچه سخت گذشت بر تو مولا جان بعد از فاطمه !!

 

 

                                                       

  وهيچ كس نميداند  چه آموخت به تو پيامبر، كه زمين را معراج عشق ميكردي

                                                                 

 

... اگر مي گذاشتند !!

گناهان یک شهید 16 ساله

 

در تفحص شهدا، دفترچه يادداشت يك شهيد 16ساله پيداشد كه گناهان هر روزش را در آن يادداشت مي كرد،

گناهان يك روز او اين ها بود :

 

 

۱.          سجده نماز ظهر طولاني نبود

2.          زياد خنديدم

3.          هنگام فوتبال شوت خوبي زدم كه از خودم خوشم آمد...

 

 راوي در سطر آخر اضافه كرده بود كه : دارم فكر مي كنم چه قدر از يك پسر 16 ساله كوچكترم؟؟!!

چشم چشم دو تا چشم

بسم رب الشهدا والصديقين...

تقديم به آنان كه وقتي به آسمان رسيدند رو به ما گفتند: آي خاكي ها...زمين چه قدر حقير است !!!

 

چشم‌، چشم‌، دو تا چشم
خمار و نافذ و مست‌
مو، مو، یه‌ خرمن‌
قشنگ‌ و مشكی‌ یكدست‌

خط‌ خط‌ دو ابرو
مِشكیی‌ و كمونی‌
خال‌، خال‌، دو گونه‌
گونه‌ای‌ استخونی‌

لب‌، لب‌، دو تا لب‌
همینجوری‌ می‌خنده‌
قربون‌ برم‌ ماشاءالله‌
بابام‌ چه‌ قد بلنده‌

دندوناشو ببینین‌
عینهو مرواریده‌
بابا به‌ این‌ خشگلی‌
هیچ‌ جا كسی‌ ندیده

ادامه نوشته

مشاعره هفتم (رمضان)

«بسم الله الرحمن الرحيم»

سلام به همه دوستان اهل شعر و مشاعره ، طاعات و عباداتتون مورد قبول حضرت حق.

 اميدوارم تا اينجاي تابستون به همتون خوش گذشته باشه...

ديديم دلمون واسه مشاعره تنگ شده، گفتيم از اين به بعد ماهي يك عدد مشاعره تو وبلاگ بزاريم.

قابل توجه دوستان گرامي : 

 1 . مشاعره این سری تا جمعه تمدید شد.

2. ساعات مشاعره :ساعت ۱۴ بعد ازظهر و از ساعت ۱۱ شب تا سحر(ویژه سحر) ُاز دوستان عزیز خواهشمند است  در این ساعات حضور به هم رسانید !

3. چنانچه در موقع مشاعره دو الي سه نفر هم زمان با هم ابيات خود را نوشتند ، مشاعره رو با آخر بيت نفر اول ادامه بدين.

4. ...............هيچي ديگه ،همين !!

                                                                                                                                    موفق باشيد...

 

 رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا

مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا


از گلستان كرم طرفه نسيـمي بوزيد

كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا


نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش

پــــله از سلسـله ديـــو دعــا كـــــرد مـــرا


فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات

همرهـي تا به لـب آب بقـا كرد مـرا


من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي

لايـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا


در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او

من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا


دست از دامن اين پيك مبـارك نكشم

كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا


زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف

در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا


هر سر مويــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد

كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا


«فتح‌الله اسلامي‌نيا»

نرم باش

بزازها دائم قيچي را تيز مي كنند ، چرا؟

چون به پارچه خورده است و پارچه نرم است

و نرمي پارچه آن را كند مي كند.

يادت باشد بعضي ها مثل قيچي هستند

مي خواهند تورا قيچي كنند، جدا كنند

با آنها نقش پارچه را، نقش ابريشم را بازي كن

آنها هم كند مي شوند، دست برمي دارند.

فرعون قيچي بود، خدا به موسي گفت :

ابريشم باش، يعني با او نرم رفتار كن. نرم سخن بگو

(طه/45)

خواهش خدا...

این ماه رمضان عجیب آدم را وسوسه می کند برای توبه کردن و برگشتن و به راه آمدن.

حسابش را بکنید"خدا در خانه اش را کاملا باز کرده باشد"خودش به عنوان میزبان در آستانه در ایستاده باشد"قلم خطاپوش بر دست گرفته باشد و هر لحظه فرمان دهد و خواهش کند که بیایید و تصریح کند :

 

« هرکه در این ماه به خانه من بیاید من از گذشته هایش می گذرم "پیشینه اش را پاک می کنم و به قدر ظرف و ظرفیت او تحفه هایی به او می دهم که نه تا ضیافت سال آینده که تا ابد دستش پیش کسی باز و دراز نشود.»

 

این کم چیزی نیست.من که از همه آلوده تر و گناهکارترم"بیشتر دلم می تپد برای اینکه در این چشمه انابت و اجابت شستشو کنم.

به خصوص که رمضان باغ گل قدر است و خدا این گل را تنها در این باغ قرار داده.

به هر حال بیایید روی گشاده میزبان را قدر بدانیم و برای سرنوشت دنیا و آخرتمان طرحی نو دراندازیم.

                                                                                    از سید مهدی شجاعی

کلاه ایمنی

Rofl2 طنز مدیریتی 

رييس يك كارخانه بزرگ معاون خود را احضار و به او مي گويد: «روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالي ديده خواهد شد. نظر به اينكه چنين پديده اي هر 78 سال يكبار تكرار مي شود، به همه كارگران ابلاغ كنيد كه قبل از ساعت 7، با به سر داشتن كلاه ايمني، در حياط كارخانه حضور يابند تا توضيحات لازم داده شود. در صورت بارندگي مشاهده هالي با چشم عريان (غير مسلح) ممكن نيست و به همين خاطر كارگران را به سالن نهارخوري هدايت كنيد تا از طريق نمايش فيلم با اين پديده شگفت آشنا شوند.»
معاون خطاب به مدير توليد مي گويد: «بنا بدستور جناب آقاي رييس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالاي كارخانه طلوع خواهد كرد. در صورت ريزش باران، كليه كارگران را با كلاه ايمني به سالن نهار خوري ببريد تا فيلم مستندي را درباره اين نمايش عجيب كه هر 78 سال يكبار در برابر چشمان عريان اتفاق مي افتد، تماشا كنند.»
مدير توليد خطاب به سرپرست: «بنا به درخواست آقاي معاون، قرار است يك آدم 78 ساله هالو با كلاه ايمني و بدن عريان در نهارخوري كارخانه فيلم مستندي درباره امنيت در روزهاي باراني نمايش دهد.»
سرپرست خطاب به سركارگر: «همه كارگران بايستي روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عريان در حياط كارخانه جمع شوند و با كلاه ايمني به آهنگ بارون بارونه با صداي يك خواننده پاپ به نام هالو گوش كنن.»
سركارگر خطاب به كارگران: «آقاي رييس روز دوشنبه 78 سالش مي شود و قرار است در حياط كارخانه و سالن نهار خوري بزن و بكوب راه بيفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا كنه. هر كس مايل بود ميتونه برهنه بياد ولي كلاه ايمني لازمه.»

جمعه ها

السلام علیک یا صاحب الزمان

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
 ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
 بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
 مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
 شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
 فرش گسترده و در دست گلایل دارد
 تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
 ماه، مخفی شدنش نیز تعادل دارد
 کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
 می خرم از پسرک هر چه تفال دارد
 یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
 یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
 هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
 تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد
                                                                   «سید حمیدرضا برقعی»

تقویم آموزشی نیم سال اول تحصیلی91-1390

انتخاب واحد(مطابق جدول زمان بندی انتخاب واحد اینترنتی): از۱۲/۶/۹۰ لغایت ۱۶/۶/۹۰

شروع کلاس ها: دوشنبه ۱۹/۶/۹۰

حذف و اضافه: ۳/۷/۹۰ لغایت ۶/۷/۹۰

حذف اضطراری: ۳۰/۸/۹۰ لغایت ۲/۹/۹۰

پایان کلاس ها: ۷/۱۰/ ۹۰(البته بستگی به خودمون داره!!)

شروع امتحانات: ۱۲/۱۰/۹۰ لغایت ۲۸/۱۰/۹۰

انفجار هفتم تیر

 ساعت 30 : 20 روز یکشنبه 7 تیر 1360، تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، هیأت دولت و …) به تدریج به سالن اجتماعات دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی ایران واقع در سرچشمه ی تهران وارد شدند. نوای ملکوتی قرآن کریم در فضای سالن طنین انداخته بود و صالحان را بشارت تحقق وعده ی الهی می داد. پس از پایان قرائت قرآن کریم و اعلام برنامه، آیت الله بهشتی آغاز سخن نمود. بحث درباره ی تورم بود، اما عده ای از اعضا خواسته بودند که راجع به انتخابات ریاست جمهوری نیز صحبت شود. دکتر بهشتی سخنانش را با این جملات آغاز کرد:

ما بار دیگر نباید اجازه دهیم، استعمارگران برای ما مهره سازی کنند و سرنوشت مردم ما را به بازی بگیرند. تلاش کنیم کسانی را که متعهد به مکتب هستند و سرنوشت مردم را به بازی نمی گیرند، انتخاب شوند. این کلمات که از لبان حقگوی ایشان بیرون تراوید. ناگهان برقی جهید و نوری خیره کننده و صدایی مهیب برخاست. زمین تکان سختی خورد و دیوارها به شدّت لرزید. در کمتر از ثانیه ای از سالن جز تلی از خاک چیزی باقی نماند. بیش از هفتاد تن از بهترین عزیزان انقلاب، زیر خروارها خاک مدفون شدند و روح فرزندان رشید اسلام و معلمان بزرگ شهادت و ایثار در ملکوت اعلی به پرواز درآمد. همگان ذکر خدا بر لب به سوی وعده گاه الهی رهسپار شدند و بدین ترتیب جنایتی که تاریخ بشری شبیه بدان را در صفحات خود ثبت نکرده و به یاد نداشت، به وقوع پیوست و توحش غربی و نفاق داخلی، همگام با هم به جشن شهادت فرزندان امام خمینی «قدس سره» پایکوبی کردند.

عامل بمب گذاری، منافق نفوذی به نام محمّدرضا کلاهی بود که خود جزء نیروهای خدماتی حزب به حساب می آمد و پس از انفجار موفق به فرار گردید و راهی فرانسه شد.

                                                                  

 

ذخیره الهی

روايتي از ششم تير، سالروز سوء قصد منافقين  به حضرت امام خامنه ای در مسجد ابوذر تهران ـ سال ۱۳۶۰     

جراحت خيلي سنگين بود، سمت راست بدن آقا پر از تركش و قطعات ضبط صوت بود. حتي يكي از تركش ها زير گلوي آقا رفته بود. قسمتي از سينه ي ايشان، كاملا سوخته بود. يكي دو تا از دنده ها هم كاملا شكسته بود. دست راست هم كاملا از كار افتاده بود و از شدت ضربه، ورم كرده بود. 37واحد خون به آقا زدند...دو سه بار، نبض آقا افتاد و چند بار مجبور شديم پانسمان را باز كنيم و دوباره رگها را مسدود كنيم...

و خداوند اراده فرموده بود كه آقا را همچون ذخيره اي براي آينده ي انقلاب حفظ فرمايد...مخصوصا آنكه روز بعد در فاجعه ي 7 تير، آقا در بيمارستان بستري بوده و از كيد منافقين، مصون ماندن... .

«برگرفته از روزنامه ی عبرت های عاشورا»

مشاعره ششم

شهادت حضرت زینب را به تمامی دوستداران و عاشقان آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.

ای همسفر با غصه ها و ماتم عشق

ای خون جگر از ماجرای پر غم عشق

ای سينه ات آيينه دار داغ گلها

ای باغبان بی قرار باغ گلها

ای همنوا با نينوا نای گلويت

سرخی خون لاله ها آب وضويت

در محملی از خون دل قلبت شکسته

با ياد آن بانوی در محمل نشسته

گاهی نشسته خود نماز شب بخوانی

 تا حال زينب را به شام غم بدانی

گاهی سرت بر تربت سلطان عشق است

گاهی دلت کرب و بلا گاهی دمشق است

چشمت ز خون و جانت از ماتم لبالب

ذکر لبانت دم به دم شد وای زينب

زينب خدای عشق و جان عالمين است

ذکر طپشهای دل زينب حسين است

چون طينت او از ازل شد نينوايی

روحش حسينی است و قلبش کربلايی

همراه ياران شد روانه از مدينه

با خاطراتی جانگداز و سوز سينه

گاهی به مهلا بوسه از دلدار گيرد

گاهی به مقتل از غمش صد بار ميرد

گاهی به نيزه زائر رخسار يارش

گاهی به پيراهن کند ياد نگارش

از کربلا تا شام غم احرام بسته .

در حج خونينش سر از محمل شکسته

در سينه زينب که مجنون حسين است

دل نيست قلبش مشتی از خون حسين است

10خاطره از شهید چمران

 1)با خودش عهد كرده بود تا نيروى دشمن در خاك ايران است برنگردد تهران. نه مجلس مى رفت، نه شوراى عالى دفاع.
يك روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود. گفت «به دكتر بگو بيا تهران.»گفت «عهد كرده با خودش، نمى آد.»
گفت «نه بياد. امام دلش براى دكتر تنگ شده.»
بهش گفتم. گفت «چشم. همين فردا مى ريم.»

ادامه نوشته

پیشنهاد

سلامی همراه با تبریک بابت تموم شدن امتحانا و همراه با تسلیت بابت وضعیت امتحانا!!!

خلاصه دوستان خسته نباشید و امیدوارم همیشه موفق و شاد و سربلند باشید.

این پست برای اینه که شما دوست گرامی هر نظر و پیشنهاد و انتقادی که باعث جذابیت بیشتر مشاعره میشه رو بذارید.از قبل بابت نظراتتون" ممنون.

مشاعره پنجم(خبر آمد خبري در راه است...)

بسم رب المهدي

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید                                      تعجيل فرج گل زهرا صلوات

مشاعره چهارم(عشق دلدار)

به مناسبت سالگرد ارتحال بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران، حضرت امام خميني (ره) ، غزلی از اين بزرگوار رو برای این پست مشاعره انتخاب کردم.شادی روح امام وشهدا صلوات.

 چشم بيمــــــار تو اى مى زده، بيمارم كرد           حلقــــــــــــه گيسويت اى يار، گرفتارم كرد

سرو بستاـــــــــنِ نكويى، گل گلــزار جمال           غمــــــــزه ناكرده، ز خوبان همه بيزارم كرد

همه مى‏زدگــــــان هوش خود از كف دادند           ساغر از دست روانبخش تو، هشيارم كرد

چه كنم؟ شيفتـه‏ام، سوختــــه‏ام، غمزده‏ام           عشــــــــوه ات، واله آن لعل گهر بارم كرد

عشق دلـــــدار چنان كـــــرد كه منصورمنش          از ديـــــــــــــارم به در آورد و سر دارم كرد

عشقت از مـــــــدرسه و حلقه صوفى راندم           بنده حلقــــــــــــه به گوش در خمّارم كرد

بــــــــــــاده از ساغرِ لبريز تو، جاويدم ساخت          بوســـــه از خاك درت، محرم اسرارم كرد

 

شمر همين آل خليفه است

علیرضا قزوه به مناسبت جنایات آل خلیفه در بحرین شعری سروده است.
این شعر که «شمر همین آل خلیفه‌ است» نام دارد، به شرح زیر است:

مختار!

راهی نمانده است

همین امشب

از سریال بیرون بزن

پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند

با کمک سازمان ملل

بیرون بزن

با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان

که نشسته اند پای گیرنده هایشان

و با همین شمشیرها

که در دست فرزندان مالک است

به جنگ شمر برویم

و شمر همین آل خلیفه است

همین عبدالله است و همین عبیدالله

و شمر همین شورای اعراب اند

که منجنیق آورده اند در بحرین

و" آیات" خدا را می کشند و لگدمال می کنند

وگرنه اهل سنت با مایند

و عاشقان رسول الله با مایند

تنها شمر و سنان

با آل سعود و آل خلیفه

با آل شکم و آل حرام آن سویند

و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند

و آل بی بی سی

همیشه آن سو بودند

به مختار گفتم چاره ای نمانده

باید از دل سریال بیرون زد

با اسب

با شمشیر

با قایق های تندرو و با شعر

که جهان همین کوفه ست

و عاشقان علی(ع) امشب

بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند

مشاعره سوم(پاسخ شعر کوچه)

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی …
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم بی تو من زنده نمانم

                                                              «هما میر افشار»

همه چی داغونه...

نميدونم چرا نزديك امتحانا طبع شعريم گل ميكنه؟؟؟؟؟

 همه چي داغونه                           فرجه ها تمومه

غير خواب و خوردن                        زندگي حرومه

شب امتحان باز                            من تا صبح بيدارم

مي نويسم نكته (استعاره از تقلب)   كه مياد به كارم

امتحان شروع شد                         باز مراقب اومد

جا نبود توكلاس!!!!!!!!!                   بغل من وايساد

خدا خيرش بده                           يكي از بچه ها

گفت برادر بيا                             كارت دارم، اينجا

هرچه قدر گشتم من                   بين اون نكته ها

آخرم نبودش                             جواب من اونجا

امتحان تموم شد                       وقت من حروم شد

مراقب گفتش كه                       وقتتون تموم شد

همه چي داغونه                      افتادن معلومه 

برگه ي سفيدم                       اينو خوب ميدونه........

مشاعره دوم(کوچه)

سلامی دوباره خدمت همه دانشجویان دوستدار شعر وادب وعذرخواهی بابت تاخیر در پست مشاعره. به دلیل اعتراض وسیع دوستان از این به بعد در پست های مشاعره می توانید نکته اول ذکر شده در پست قبلی را هم رعایت نکنید!!!!!

دوستان عزیز برای جذابیت بیشتر مشاعره سعی کنید از ساعت ۱۸ ال۲۰ و۲۱ال ۲۳ هرروز در مشاعره شرکت کنید البته در ساعات دیگر هم می توانید اشعار خود را بنویسید ولی رعایت این نکته باعث جذابیت بیشتر این پست ها می شود. موفق باشید.

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

                                                                «فریدون مشیری»

اینقدر ساده نباشیم!!

حدودا بيست سال پيش بود كه شما مصمم شديد «آقا بالا سر» نداشته باشيد، بر روي پاي خودتان بايستيد ،خودتان سرنوشت خودتان را تعيين كنيد و بنده و برده غيرخدا نباشيد.

به همين دليل، آمريكا را جواب كرديد، دست رد بر سينه شوروي و انگليس و قدرت هاي ديگر زديد وعوامل آنها را- اعم ازشاه وديگران- بيرون ريختيد.

و...شايد فكر كرديد كه كار تمام شد. آن ها با طيب خاطر و رضايت كامل رفتند و ديگر دل ودماغ بازگشتن ندارند.

اما چنين نيست و نبود...

هميشه مار دم بريده و پلنگ زخم خورده و روباه داغ ديده باز مي گردد تا انتقام بگيرد و دوباره دامن تسلط بگسترد. و اين سنت جنگلي است به نام جهان.هر كه درنده تر و وحشي تر است بالاتر مي نشيند و حق تو هم مي گيرد.

آنها يك سال بعد برگشتند و جنگ رودررو را آغاز كردند و هشت سال تمام پا بر سينه ما گذاشتند و بهترين گلهاي ما را برچيدندو...وقتي ديدند ما هنوز بناي زنده ماندن داريم و همچنان نفس مي كشيم اين تلاش را هم بي ثمر يافتند.

اما...نرفتند، فكر كردند تيشه را بايد به ريشه بزنند، به همان ريشه اي كه مارا روي زمين نگاه داشته است. وآن ريشه اعتقاد ما بود و هست، اعتقادي كه به ما شخصيت مي دهد وعزت مي بخشد. اعتقادي كه ما را سر پا نگه مي دارد.

و الان تمام نيرو و تفكر و ابزار و وسايل آنها براي اين تهاجم بسيج شده است.

البته اين تهاجم سر و صدا ندارد و بوق و كرنا نمي خواهد.

با هريك كيلو هروئين مي توان كمر بيست هزار جوان را شكست.

همين عكس ها، مجله ها، و نوارهاي ويدئو هر كدام هر كدام سم مهلكي است كه آرام وبي سر وصدا مي توان به رگهاي جوان تزريق كرد واو رااز پا درآورد.

اين نهايت سادگي است اگر فكر كنيم همه چيز اتفاقي است و هيچ برنامه اي در كار نيست.

و...همين لباس هاي غربي، مدهاي متدوال، شكل آرايش مو و تقليد رفتار و حركات، دقيقا تست هايي است كه آنها را به نتايج ميزان موفقيتشان واقف مي كند.

پس بياييد تصميم بگيريم گه اينقدر ساده نباشيم.همين.

                                                                   « سيد مهدي شجاعي »

                                                                     

اطلاعیه...

کانون تئاتر برگزار می کند:

نشست نمایش نامه خوانی

آقا پسر به خانه می آید (نوشته ی ای ای میلن)

صداپیشگان:

مجید ترکابادی

محسن کمالی

خشایار واحدی

مهسا افتخار

سحر مرزبان

چهارشنبه۲۸/۲/۱۳۹۰

از ساعت ۱۱:۳۰ الی ۱۳

دانشکده ی علوم انسانی"کلاس ۱۱۲

سر شوریده(مشاعره اول)

با سلام خدمت همه دوستان ودانشجویان گرامی.

همان طوری که اطلاع دارید این پست" اولین پست مشاعره وبلاگ می باشد. امید است با استقبال شما دوستان ادامه پیدا کند.

نکات قابل ذکر:

۱.اشعاری که می نویسید متناسب با مضمون شعر باشد.

۲.اشعار شاعران گرانقدر ما را تحریف نکنید!!!

۳.اشعاری که می نویسید را تا جایی که امکان دارد حفظ باشید" چون به محض احساس وجود تقلب مشاعره به صورت حضوری برگزار شده و دست شما دوست عزیز رو می شود!!!!!!!!!!!

۴.تا آخرین حد توانایی خود در مشاعره شرکت کنید و کم نیارید!!!!!!!!!!

و نکته آخر اینکه: فقط نکته اول را جدی بگیرید.

فانوس راه

پروردگارا.....

اسيرشدم، زنداني ام.

همچون پرنده اي مي مانم كه بال و پرش زخمي است ودرون قفسي گرفتار شده" خود را به در وديوار مي كوبم تا راه نجاتي پيدا كنم.

خدايا، زمين  پر از تله هاي نفس وشيطان است...... اينجا روز به روز تاريكتر مي شود .

همين كه مي خواهم قدمي  به سويت بردارم، خود را درون يكي از دام ها مي يابم.

برده ي نفسم وبي خبر...

اطرافم پر از هياهو است، پر از صداست ولي صدايي از تو نمي شنوم. گويي گوش هايم براي شنيدن صدايت كر مي شوند!!

نمي دانم چرا چشمان من هر چيزي را مي بيند اما براي ديدن تو كور مي شود؟!!!

خداوندا.........

                   اسيرم، گرفتارم....................... رهايم كن

                                                              مجنونم، عاشقم.........................نگاهم كن

مي دانم فقط تويي كه گره از كارم مي گشايي ولي نمي دانم چرا در آخرين دقايق به سراغت مي آيم!!!

مي دانم تويي كه اميدم را نا اميد نمي كني اما نمي دانم چرا بعد از همه به تو پناه مي آورم؟!!!

 خداوندا "گويي ستارالعيوبيت، به من جسارت گناه كردن داده.

خدايا دستان ناتوانم را بگير و مرا از اين دام هاي گناه نجات ده.

                                       شايد براي برداشتن قدمي ديگر به سويت فانوسي يافتم.......

                                                                                                                     (نجوا)

شهید محمدرضا تورجی زاده رو چه قدر میشناسیم؟؟؟؟

(تورجی زاده، محمدرضا )
 شهید محمد رضا تورجی زاده در سال چهل و سه در شهر شهیدان اصفهان به دنیا آمد . در همان دوران کودکی عشق و ارادت به خاندان نبوت و امامت داشته و با شور وصف ناپذیر در مجالس عزا داری شرکت می نمود . در کودکی بسیار با وقار نظیف و تمیز بوده به گونه ای که در میان همگنان ممتاز بود. ایشان دوران تحصیل را همراه با کار و همیاری در مغازه پدر آغاز نمود . پدرش به دلیل علایق مذهبی برای دوره ی راهنمایی به مدرسه ی مذهبی احمدیه ثبت نام نمود . کلاس سوم راهنمایی شهید مقارن با قیام مردم قم شده بود که شهید با جمعی از دوستان هم کلاسی ،چند نوبت تظاهراتی در مدرسه تدارک دیده و از رفتن به کلاس خودداری کرده بودند . با اوج گرفتن انقلاب ، شهید با چند تن از دوستان فعالیت های سیاسی خود را در مسجد ذکر الله آغاز نمود و در تظاهرات ضد حکومت شرکت می نمود که چند بار مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفت . شب ها را شعار نویسی و چاپ عکس حضرت امام روی دیوار ها اقدام می نمود . با پیروزی انقلاب فعالیت های خود را در مسجد ذکر الله و حزب جمهوری اسلامی و دیگر پایگاه های انقلابی پیگیری نمود . وی که از فعالان مبارزه با گروهک های ضد انقلاب و بنی صدر بود بار ها مورد ضرب و شتم طرفداران بنی صدر و اعضای این گروهک ها قرار گرفت . ایشان به شهید مظلوم بهشتی و آیت الله خامنه ای علاقه ی فراوانی داشتند . شهید تورجی زاده مداحی و روضه خوانی را در دبیرستان هاتف با دعای کمیل آغاز کرد شبهای جمعه در جمع دانش آموزان زیبا ترین مناجات را با خدای خویش داشت . در سال شصت و یک به جبهه عزیمت نمود و در تیپ نجف اشرف به خدمت مشغول شد . و در عملیات های محرم والفجر ها و کربلا ها شرکت نمودند .پس از عزیمت به جبهه در جمع رزمندگان به مداحی و نوحه سرایی پرداخت و بسیاری از رزمندگان جذب نوای گرم و دلنشین او می شدند و در وصیت نامه های خود تقاضا داشتند در مراسم هفته ی آن ها ایشان دعای کمیل را بخوانند . این علاقه و تقاضا های رزمندگان بود که باعث شد ایشان هیئت گردان یازهرا را تاسیس کنند که هر دوشنبه در جبهه در محل گردان و در هنگام مرخصی در اصفهان برگذار می شد . که این هیئت بعد ها به هیئت محبان حضرت زهرا و هیئت رزمندگان اسلام شهر اصفهان تغییر نام داد. شهید به حضرت زهرا سلام الله علیه علاقه ی وافری داشتند و در غالب مداحی هایشان از مصائب ایشان می خواندند . همچنین ایشان وصیت نمودند که بروی سنگ قبر ایشان بنویسند : یا زهرا ایشان به نماز اول وقت اهمیت فراوانی می دادند . و قران کریم را بسیار تلاوت می نمودند . همیشه دو ساعت قبل از نماز صبح به راز و نیاز می پرداختند . صدای گریه های ایشان بعضا موجب بیدار شدن دیگران می شد . این عبادت و راز و نیاز با معبود تا طلوع آفتاب ادامه داشت . ایشان در جبهه بار ها مجروح شدند به گونه ای که در میان دوستان به شهید زنده معروف شدند . و هر بار پیش از بهبودی کامل باز به جبهه عزیمت کردند . سر انجام این مجاهد خستگی ناپذیر در پنجم اردیبهشت سال شصت و شش در ارتفاعات شهر بانه در استان کردستان در ساعت هفت و سی دقیقه صبح حین فرماندهی گردان یا زهرا در سنگر فرماندهی به شهادت رسیدند . جراحتی که موجب شهادت ایشان شد همچون حضرت زهرا بود : جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش ها یی مانند تازیانه بر کمر ایشان

منابع زندگینامه: پایگاه شهید محمد رضا تورجی زاده

شهیدگمنام

يا حق...

سالگرد شهيد آويني بود كه به اتفاق چندتا ازدوستان به قطعه شهدا رفتيم، مثل هميشه فقط تو ايام سالگرد شهداي بزرگ قطعه شهدا شلوغ ميشه!!(تازه اونم نه به اندازه ي دربند ودركه تو روزهاي پنجشنبه و جمعه!!!)

مزارشهيدآويني، شهيد صياد شيرازي و شهيد پلارك، از جاهاي ديگه شلوغ تر بود. سر مزار شهيد آويني رفتم ،فاتحه خوندم، هميشه وقتي مي خوام براي شهيدا فاتحه بخونم ياده اون آيه تو قرآن ميفتم كه خداوند فرموده : شهدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند. آخر سرهم به اين نتيجه ميرسم كه اين ما آدماييم كه مرديم و به دعا و فاتحه ي شهيدا محتاجيم نه اونا.

ازسرمزار شهيدآويني كه داشتم برمي گشتم چشمم به يكي از قبرها افتاد ،هيچ كس اونجا نبود. جلوتر كه رفتم ديدم روي سنگ قبر با رنگ قرمز نوشته شده : شهيد گمنام "خاك روي سنگ قبر رو با دستم پاك كردم، يه شاخه گل رز كه دستم بود رو روي قبرش گذاشتم و چند دقيقه فقط به قبرش نگاه كردم....

توراه برگشت همش با خودم فكرمي كردم : شهيداي گمنام نه تنها اسم وهويتشون گمنامه ، بلكه يادشون هم بين بعضي از ما آدما كه خيلي هم ادعامون ميشه ،گمنام شده!!!

                                                                                               خاطره ای از:نجوا

                                                                                                                             

نجوا

 

يا حق...

   آقا جون ،ديگه پاييزدلم خسته شده ازاين همه بي برگي

   آقا جون، ديگه جويبار چشمام خشكيده

مولا جون تا كي تمام عصرهاي جمعه اينجوري بگذره؟!!!!!!!!

        در غم تو.....................................درتنهايي

ديگه دلم، از اين همه دورنگي، ازاين همه دورويي

ازاين همه بي حرمتي .............................خسته شده

چرا ديگه زبون مردم با دلاشون خيلي فرق داره؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا رنگ لباسايي كه مردم مي پوشن، اوني نيست كه دوست دارن!!!!!!!!

چرا رنگ سبز جدت، چرا رنگ پرچمت شده بازيچه ي اونايي كه  نميدونن براي چي دارن زندگي مي كنن؟؟؟!!!!

چرا رنگ سبز ديگه اون حرمت سابق رو  نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

چرا ديگه روز عاشورا، همه غصه ندارن، همه گريه نمي كنن، همه اشك

نمي ريزن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

چرانميايي آقاجون؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا نميايي و همه چراهاي من رو جواب بدي؟!

خدا كنه فقط يه روزي بيايي كه منم باشم.......................

                                                                                    

 اللهم عجل لويك الفرج

                                                      نوشته اي از خودم(نجوا)

                                             

اتل متل یه مادر

اتل متل‌ يه‌ مادر

نحيف‌ و زار و خسته‌

با صورتي‌ حزين‌ و

دستاي‌ پينه‌ بسته‌



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌

با بيست‌ هزار تومن‌ پول‌

اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌



اجاره‌هاي‌ سنگين‌

خرج‌ مدرسه‌ ما

خرج‌ معاش‌ خونه‌

خرج‌ دواي‌ مينا



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌

صورتا رو قشنگ‌ كرد



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

يااينكه‌ بي‌ رنگ‌ مو

موي‌ سياهو رنگ‌ كرد



وقتي‌ كه‌ گفتند بابا

تو جبهه‌ها شهيد شد

خودم‌ ديدم‌ يك‌ شبه‌

چند تا موهاش‌ سفيد شد



مي‌ خواي‌ بدوني‌ چرا

نصف‌ موهاش‌ سفيده‌؟

بپرس‌ كه‌ بعد بابا

چي‌ ديده‌، چي‌ كشيده‌


ادامه نوشته