دقیقا نمیدانم چرا هر بار که این اتفاق تکراری می افتد، برای من تازگی دارد و از اندازه ی حرص خوردنم هم ذره ای کم نمیشود!
میرویم انتخاب واحد میکنیم. هر طوری میخواهیم واحد برداریم که ۳ روز در هفته بیاییم، نمیشود. بعد میآییم سر کلاس و میبینیم که استاد میگویند ساعت کلاسشان را جابجا میکنند تا ما ۳ روز بیشتر نیاییم. بعد تر میرویم و با کلی بالا پایین کردن دروس عمومی - به یاری دوستان - کلاسی را در ۳ شنبه عصر می یابیم و در پوست خود هم نمیگنجیم که چقدر زرنگ تشریف داریم. اما ته دلمان هم کمی عصبانی هستیم از اینکه برنامه دروس اختصاصی ارائه شده به ما با آنچه که الان هست، متفاوتست..
استاد محترم میآیند سر کلاس و توضیح میدهد که بله! این سیاست دانشکده ماست. برنامه را ۴ روزه میچینند اما تبدیلش میکنند به ۳ روزه. حالا اگر کسی این وسط مشکل دارد، مشکل خودش است!!
یادم نرفته هنوز ترم پیش و حسابداری را که کلاس داشت می افتاد در روزی که اصلا امکان آمدن نداشتم.. آنهم بعد از فرصت حذف و اضافه.. و نمیدانم اگر آن ۴-۵ نفر همکلاسی در آن ساعت کلاس نداشتند، باید چه میکردم..
قصه اما گویا هنوز ادامه دارد و پایانی نیست...
استاد میگویند زمانی ارائه بدهید برای جبرانی. حتی نمیدانیم منطق این جبرانی آمدن چیست... مگر نه اینکه یک چهارشنبه کامل ما در دانشگاه بودیم و کلاس میشد تشکیل بشود اگر.. بگذریم....
هرچه صبر میکنی یک نفر دست بکار شود و حرفی بزند.. همه نشسته اند و منتظر! میدانی کار سختی ست اما محض خاطر مبارک هم کلاسی هایت دست به کار میشوی و با کلی سر و کله زدن به نتیجه ای میرسی.. به استاد میگویی.. کاش دقیقا میشد بگویم که چه برخورد جالبی با من میشد! در حالیکه وظیفه ام نبود هماهنگ کردن.. یا اگر بود، همان میزان من وظیفه داشتم که تو، هم کلاسی... قبول نداری؟؟
انگار نه انگار اینهمه وقت گذاشتی برای هماهنگ کردن.. آخرش میشود همان که باید بشود...
دست آخر هم.. زمانیکه میرود همین برنامه ای که نیمچه موافق و مخالف دارد، اجرا شود پیام میآید که نیایید دانشگاه.. کلاسی در کار نخواهد بود... جدا از اینکه خستگی دنیا به وجودت میریزد بعد آنهمه تلاش... باید کل کلاس را خبر دار کنی... و البته حتما باز هم وظیفه ات بوده که جز سه نفر از این بیست و پنج نفری که خبر کرده ای، کسی ازت تشکر نمیکند.. که لااقل بفهمی پیام دریافت شده!
دوباره قصه از اول به صحنه میآید. با خودت عهد میکنی که این بار کاری نکنی. اما استاد فهمیده که جنس تو چگونه است.. میگذارد به گردنت.. و این بار چون کلاس جبرانی مجدد را بی انصافی میدانی هیچ انگیزه ای هم برای هماهنگ کردن نداری...
وقتی هم که به گلایه میگویی که استاد من دیگر هماهنگ نخواهم کرد همه صدایشان در میآید که چرا اینطور حرف میزنی و یک سوال جالب دیگر به گوشت میرسد چرا عصبانی هستی!؟
همه نشسته اند خوش و خندان و بار تمام این کارهای اضافه به دوش یک نفر است که حواسش باید هزار جا باشد.. من فلان کار را دارم آن ساعت.. من اینطورم آن روز.. من آنگونه ام این ساعت و قس علی هذا... و تو حتی حق نداری عصبانی شوی!!
کلاس دارد میافتد همان روزی که نمیتوانی بیایی.. اما سکوت میکنی...
اینجا رای اکثریت است که حرف اصلی را میزند...
اقلیت کلاس ما میشود منی که وقتی برنامه دانشگاه معلوم میشود، مابقی روزها را پر میکنم با کار و کلاس اضافه.. میشود اویی که مثل من است و دیگرانی که همگی دغدغه دارند که خود را محدود به دانشگاه نکنند..
و اکثریت میشود دوست محترمی که وقتی میگویی باباجان! اگر بیفتد فلان روز من عمرا نمیتوانم بیایم.. کوتاه بیا و بگذار این روز باشد تا من هم باشم و جواب شنیده میشود که آخر در این روز من خوابم میآید!
گله ای نیست...
وقتی استاد عزیز خودش را محق میداند که بی خبر دانشجو ۲۰ ساعت کلاس اضافه بگذارد...
وقتی مدیر گروه به وضوح میگویند که چون دانشجویید وظیفه تان است که تمام وقت در اختیار دانشگاه باشید...
وقتی همه با این مسائل کنار آمده اند و آدمهایی که مشکل دارند در اقلیت اند...
فقط نمیدانم چرا در ذهن من این سخن جا افتاده که این روزها... این روزهای ناب جوانی بهترین زمانست برای رشد... و من بعنوان یک انسان باید پاسخگوی تمام لحظات عمرم باشم... پس بهترین استفاده را باید ببرم... و چون فکر میکنم که این سخن غلط نیست.. فکر میکنم حق است.. فکر میکنم این یکی دیگر قطعا وظیفه است... به آن عمل میکنم...
اما وارد حقیقت زندگی که میشوم عملا میبینم موفقیت با کسانی ست که بسنده کرده اند به یک کار و چه در آن یک کار موفق هستند و چه نیستند، بازهم چون اکثریت هستند پس حرفشان به کرسی مینشیند...
اما!
اقل درخواستی که از توی همکلاسی دارم اینست که به حقوق خودت احترام بگذاری... من و بقیه پیشکش...
فقط لحظه ای فکر کن تو هم مثل من کلی کار و کلاس داری و حالا بخاطر آنچه که دلیلش را هم حتی نمیدانی باید برنامه ات را هزار بار جابجا کنی تا چند ساعت خالی پیدا کنی... آن وقت است که حرف استاد هیچ جوره در مخیله ات نمیگنجد و آن را خلاف حق میدانی.. آن وقت فقط من نیستم که سر کلاس باید حرفهای گران استاد را بشنوم و دم نزنم.. چرا.. چون در اقلیتم....
این نوشته، نه شورش نامه است که آهای بچه ها! کلاس یکشنبه را نروید.. این استاد دارد زور میگوید...
نه دل نوشته است که تروخدا از دفعه بعد کمی از خوابتان بزنید تا ما.. دیگر همکلاسیهایتان که کمی پرکارند.. به کلاس برسیم...
و نه متنی است در راستای توجیه عصبانیت روز چهارشنبه ام...
فقط نوشتم که این حرفها ناگفته نماند... چون میدانم با آدمهایی هم کلاسم که سطح شعورشان از خیلی از مابقی آدمهایی که در دانشگاه میشناسم، بالاتر است... فقط نمیدانم چرا جایی که باید خودی نشان دهند و یک جوری ثابت کنند که به خلاف بقیه هم دانشگاهی ها بی بخار نیستند باز هم ساکت مینشینند و کاری را که باید، انجام نمیدهند!
هم کلاسی عزیز!
قصدم به رشته قلم در آوردن حرفهاییست که بدم نمیآمد رو در رو با هرکدامتان میگفتم اما حیف که مجالش نیست...
پیروز و سربلند باشید....