آدم نمیداند که بگوید دربند را نباید دید یا باید دید یا باید ندید یا نباید ندید یا اصلا چه... آدم میگوید حرف نزند که از قانون منع در بازاریابی استفاده نکند بعد هجمه تبلیغات موافق را میبیند دلش نمی آید حرف نزند.

میروی ۱ ساعت و ۳۵-۴۰ دقیقه مینشینی پای فیلمی که جز چند ساعت اضطراب و ناراحتی، عایدی دیگری برایت ندارد. آقای شهبازی! کارگردان محترم سینما! میشود بگویی چرا این فیلم را ساختی؟ حداکثر دلیل منطقی ای که برای ساخت دربند پیدا میشود نشان دادن سادگی دخترک شهرستانی است که آن را هم خودت نفی اش کرده ای... پس برای چه.. اینهمه وقت و انرژی و از همه مهم تر هنرت را صرف چه کرده ای؟

صرف نشان دادن مهمانی های هرشبه دختری که نهایت آرزویش پناهندگی است؟

یا بگویی که در خیابان جمال زاده خانه با اجاره ۵میلیون ماهی ۳۰۰ پیدا میشود؟

یا مثلا اینکه وقتی توی هچل بیفتی حتی یک نفر هم نجاتت نمیدهد؟

یا بدتر از همه... قرص های داخل چمدان آن دختر و قرص های روانگردان پسر جوان قصه؟

نه! خودت بگو!

فیلم را آنقدر خوب ساخته ای که آدم را درگیر میکند اما هیچ چیز دستش نمیرسد. به قول استاد بزرگوار ادبیاتم که میگویند گاهی قصه نویس ها آنقدر مشغول خوب نوشتن میشوند که یادشان میرود نوشته خوبی را رقم بزنند.

امروز روزگار، ناجوانمردی درد همه مردم است. ولی همه ماهایی که لااقل دبیرستان را گذرانده ایم، قصه آن مرد را هم شنیدیم که به کسی که در حقش جفا کرده بود، گفت قصه این نامردیش را تعریف نکند مبادا به ترویج این بی اخلاقی بینجامد. آن وقت شما می آیی و همین را پررنگ میکنی و میگویی که مثلا من نیایم به کسی کمک کنم؟

آقای شهبازی!

دختر قصه تو آنقدر زرنگ است که بیجا امضا نکند اما آنقدر نمیفهمد که ندیده و نشناخته برای کسی ۳۰ میلیون سفته نگذارد.

آن یکی شخصیت مثلا قرار است ثبات روانی نداشته باشد اما معلوم نیست چطور توانسته اینهمه دور و برش را شلوغ کند.

پسرها که همه شان نامردند و توزرد و هیچکدام حاضر به کمک نیستند...

خانواده هم که اصلا نقشی توی داستان تو ندارد...

شهبازی جان!

بیا و جان ما بگو فیلم را برای چه ساخته ای و جمعیتی را از سرگردانی بیرون بیاور!

من دارم توی جامعه ای زندگی میکنم که مردها تکیه گاهند و همه شان خوبند و قوی مگر خلافش ثابت شود. هنوز توی جامعه من واژه "مرد" دقیقا به همان جنس مذکر اطلاق میشود و واقعا نامردی میشود یک تابو که اگر مذکر مرتکب شود برای همه ما جای تعجب است.

جامعه ای که آدمها زرنگ شده اند و بی هزار سند و امضا یک هزار تومانی هم نمیدهند که نکند کلاهشان را سفت نچسبند و همسایه شان را دزد کنند.

جامعه من دختر را توی شهر غریبه رها نمیکند به امان خدا.

دانشگاههای جامعه من از روز اول درگیر تحصن و اجتماع نیستند.

دخترها همه خوبند و پاکند و نجیب مگر خلافش ثابت شود. که اکثرا این خلاف ثابت نمیشود و یک در میلیون میشود شبیه دختر قصه تو.

آن وقت تو آمدی و تمام این نیستند و نمیکنند ها را کنار هم جمع کرده ای و اسمش را گذاشته ای دربند و ما را توی بند افکار  خودت گرفتار کرده ای... که چه؟ که چه واقعا؟

توی این بلبشوی سینمای ایران کاش تو یک نفر وفا میکردی و حقیقت کشورم را به نمایش میگذاشتی... کاش...

 

  دربند را نبینید لطفا!

نگرانم... نگرانم که مبادا تمام جامعه را آن طوری که ببینید که چشمهای شهبازی دیده و من قسم میخورم حتی یک در صد جامعه هم این گونه نیست...

نگرانم که فیلمهای این گونه ای، جامعه ام را هم اینگونه کند... نگرانم...

* گذشته و دربند با هم رقابت کردند که یکی برود برای اسکار... میشود همین یک جمله را با عنوان بدون شرح برای خبر سال سینمای یک جامعه کافی دانست.