خاکستری

تکیه داد به پشتیِ صندلی
پشت هم سیگار دود میکرد و زل میزد به یه نقطه و پرت میشد تو یه عالمِ دیگه!
نگرانش شدم...
دستمو گذاشتم رو دستش گفتم نامیزونی این روزا تعریف کن رفیق
گفت : زندگیم شده عینهو همین خاکسترای سیگارم!
حالِ این روزام خاکستریِ
نه میشه گفت سیاهِ و رو به نابودیِ نه میشه گفت سفیدِ و آروم...
یجور بلاتکلیفیِ دیوونه کننده که
نمیدونی توی طوفانی و قرارِ به نسیمِ بعد از طوفان برسی،
یا تو آرامشی و قرار به طوفانِ بعد از نسیم برسی...
میدونی رفیق بلاتکلیفی ذره ذره جون آدما رو میگیره ،
همینکه توی دوره ای از زندگی قرار میگیری که نه میتونی قهقهه بزنی و نه میتونی زار زار گریه کنی ینی گیر کردی تو برزخ ترین حالتِ زندگیتُ خداکنه که زود یا بری جهنم یا بهشت!
من انتخابم نه بهشتِ نه جهنم
تنها چیزی که من نیاز دارم اینه که در بیام ازین برزخِ بلاتکلیف و یه شبم که شده وقتی رفتم تو تخت خوابم
هیچ فکری نیاد سراغم و چشام روهم بره و آروم خوابم ببره!
همین!

نيمه اسفند در كربلا چه اتفاقي مي‌افتد؟

پانزدهم اسفند ماه جاري اتفاقي در کربلاي معلي خواهد افتاد که شايد عمر ما اجازه درک مجدد آن را ندهد چرا که اين حادثه آنقدر مهم است که هر انسان آزاد‌ه‌اي را مجذوب خود مي‌کند.

 ضريح جديد سالار شهيدان وضعيت کاملا متفاوتي به خود گرفته و مراحل پاياني نصب خود را پشت سر مي‌گذارد و قرار است 15 اسفند ماه جاري با حضور خيل عظيم عاشقان حسيني در كربلاي معلي پرده‌برداري شود.

آري، خداوند متعال بار ديگر توفيق ساخت ضريح مبارك سيد‌الشهدا(ع) را نصيب شيعيان اثني‌عشري كشورمان كرد تا برگي ديگر از تاريخ آباداني حرم مطهر حسيني را مزين به نام محبان ديرين اهل بيت(ع) کنند.

اولين ضريح امام حسين(ع) در سال 371 ه.ق با سازه‌اي از چوب ساج كه با عاج فيل تزئيين شده بود در مضجع شريف حضرت سيدالشهدا(ع) نصب شد.

ساخت جديد‌ترين ضريح مطهر امام حسين(ع) نيز از چهار سال پيش در ايران اسلامي و در شهر مقدس قم آغاز شد و امروز و پس از ماه‌ها چشم‌انتظاري عمليات ساخت ضريح مطهر ابا‌عبد‌الله‌الحسين(ع) به عنوان ششمين ضريح آن حضرت به اتمام رسيده و چندي پيش پس از آنکه مدتي در معرض ديد عاشقان حضرتش در شهر قم قرار گرفت با بدرقه شهر به شهر عاشقان حسيني به کربلاي معلي منتقل شد.

اطلاعات بیشتر و سایر تصاویر در ادامه مطلب:

ادامه نوشته

نقدی بر سیستم درمانی

چند سکانس ساده از اوضاع خدمات درمانی کشور:

۱: داخلی- روز- بیمارستان- پس از ۴۵ دقیقه ایستادن در صف

- سلام خانوم

- بده من پرونده تو...

- بفرمائید!

- پس برگه ی بستری کو؟

- همه ش رو دادم خدمتتون!

- برو برگه بستری رو از دکتر بگیر. اتاق ۸!

- چشم!

...

- خانوم لطفا یه برگه بستری از دکتر برای من بگیرین..

- اسم مریضت؟

- خانوم فلانی

- برای خانوم فلانی که دیروز برگه بستری صادر شده.. دادم دست خودت..

- والا من نمیدونم کدوم برگه بستریه... اتاق ۱۵ گفتن بیام اینجا..

- وایسا تو نوبت.. برو با خود دکتر صحبت کن!

(۴۰ دقیقه بعد)

- دکتر بی زحمت برگه بستری مریض ما رو بدین!

- خانوم! برگه بستری ضمیمه پرونده ته.. اوناهاش!

- اما اتاق ۱۵ گفتن بیام اینجا..

- این خانوم اتاق ۱۵ گیجه! برو این برگه رو نشونش بده!

دم در اتاق ۱۵

- اجازه بدین.. اجازه بدین.. من تو این صف وایسادم یه بار.. یه لحظه صبر کنین... خانوم! این برگه رو میگفتین؟

- آره! الان ضمیمه کرد دکتر؟

- نه خانوم! از اول همینجا بود!

- خیلی خب.. برو تو صف..!

( ۴۰ دقیقه بعد کار ارباب رجوع راه می افتد. )

 

ادامه نوشته

ساخت فیلم موهن دیگر علیه پیامبر اعظم(ص) این بار در اسپانیا

خبرگزاری فارس: «رسول بی‌گناه» نام فیلم موهن دیگری علیه پیامبر اعظم(ص) است که در اسپانیا و توسط یک پاکستانی مرتد ساخته شده است و قرار است در نیمه دسامبر بر روی اینترنت قرار بگیرد.

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از پایگاه روزنامه اماراتی البیان، قرار است در 14 دسامبر(24 آذر) فیلمی با عنوان «رسول بی‌گناه» بر روی اینترنت منتشر شود که به گفته سازندگان آن به حقیقت زندگی پیامبر اعظم(ص) می‌پردازد!.

این فیلم که تیزر آن به صورت اینترنتی منتشر شده توسط «عمران فراست» پاکستانی مقیم اسپانیا که گفته است از اسلام برگشته است ساخته شده و در تیزر این فیلم تصاویری از حملات جریان‌های تندوری اسلامی دیده می‌شود.

سازنده این فیلم می‌گوید از فیلم «برائت مسلمانان» که چندی پیش توسط قبطی‌های آمریکایی در توهین به پیامبر اعظم(ص) ساخته شد و موجی از اعتراضات را در بر داشت، الهام گرفته است.

این پایگاه خبری نوشت: گفته می‌شود فراست از سوی جریان‌های ضداسلامی در درون اسپانیا حمایت می‌شود تا پایگاهی اینترنتی را علیه اسلام و پیامبر اکرم(ص) ایجاد کند و در آن کاریکاتورهای موهن و دروغ‌هایی علیه آن حضرت(ص) منتشر کند و او نیز که به دنبال جلب نظر جمعیت‌های آزادی بیان و حقوق بشر است، آن را قبول کرده است.

ایا این کار تفریح است؟!؟

 

تفریح ...!

تعریف شما از واژه "تفریح" چیه؟ از نظر شما "تفریح" به چه کارایی میگن؟

اصلا چی شده که امروزه با دو واژه "تفریح سالم" و "تفریح ناسالم" روبه روییم؟ چی باعث بوجود اومدن این واژه ها شده؟ فضای جامعه...؟ جو خانواده...؟ رسانه...؟ فضای مجازی...؟ یا خود جوانان؟؟؟

واقعا تفریحات یک جوون چه چیزهایی باید باشه؟ آیا در دسترسش هست؟ اگه نیست چی باعث این شده؟

از شما دعوت میکنم به دیدن تصاویری از تفریحات مختلف جوانان امروزی و دیروزی در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

دوروغ هایی که باور کرده ایم!




نوشتن درباره کوروش کم و بیش به اندازه مرمت آثار باستانی دوره هخامنشیان حساس است. درست مثل اینکه بخواهی لبه بام قدم برداری و با کمی تمایل به هر طرف تو را از این ور یا آن ور بام می اندازد. اصلا شاید مشکل اصلی همین باشد که عده ای آن پایین، دو طرف بام ایستاده اند و سرهایشان رو به تو است که آن بالا یک قدم اشتباه برداری و پرت شوی پایین. آن پایین آدمهایی ایستاده اند که یا متعصبانه کوروش را بهترین در تاریخ غنی ایران میدانند یا با همان حد تعصب، با بولدوزر از روی خصلت های مثبت کوروش میگذرند. در این میانه ها سعی شده که روی لبه بام قدم برداشته شود.

معمولا کشور ها واقوامی که تاریخ کم و هویت تازه ای دارند، برای خودشان تاریخ و پیشینه فرهنگی میسازند و دست به جعل سند یا مصادره مفاخر دیگران به نفع خودشان میزنند. اما عجیب اینکه در سالهای اخیر، برخی دوستداران ایران باستان هم دارند همین روش را ادامه میدهند. کاری که شبیه به آن جوکی است که طرف میگفت توی شهرشان میراث باستانی ندارند اما مهندسان مشغول کارند و به زودی چند نمونه از آن میسازند. تاریخ باستانی ما موجود و مستند است و بیشتر نیاز به "شناختن" دارد، نه "ساختن". ساختن سندهای جعلی و رواج اطلاعات اشتباه، نه تنها کمکی به حس میهن پرستی نمیکند که اتفاقا برعکس، وقتی مخاطب متوجه دروغ بودن اطلاعات میشود، اعتمادش را به اصل تاریخ را هم از دست میدهد. از قبیل کارهای به ظاهر خیرخواهانه اما با تاثیر سوء فراوان است. در ادامه مطلب پنج نمونه را که در فضای اینترنتی بیشتر شایع میباشد، انتخاب شده است.
ادامه نوشته

به سمت علم یا موقعیت؟


دانشجویان ما در حال دبیرستانی شدن هستند. یک جور سر به زیری که آدم را میترساند. مشکل این نیست که فقط حرف گوش کن شده اند و حرف آدم را میپذیرند و دیگر پویایی ندارند. مشکل این است که اصولا سوال ندارند و فقط، لقمه لقمه جواب میگیرند. کسی که بی سوال جواب میگیرد، به مرور مسموم میشود. من خطر مسمومیت دانشجویی را در دانشگاه ها احساس میکنم. یعنی دانشجویان ما به جای درس خواندن در دانشگاه شده اند فعالان گروههای مختلف تا بعدها از همین طریق پستهای اجتماعی بگیرند؛ یعنی دانشگاه برایشان پلی میشود برای مسوولیت، نه برای علم. این عده شبیه یک حزب عمل میکنند. هر روز سخنرانی، هر روز فعالیت. من احساس میکنم یکسری از گروههایی که دانشگاهها وجود دارند، باعث شده اند که دانشگاههای امروز دیگر سکوی پرتاب علم نباشد، بلکه تبدیل به سکوی پرتاب به سمت موقعیتها شوند. این موضوع به ساحت دانشگاه ضربه بزرگی میزند.


دانشگاههای امروز ما یک بستر اجتماعی تغییر یافته شده داند؛ وضعیتی که به زیان کشور است. الان وقتی من نوعی وارد دانشگاه میشوم، قاعدتا بنابراین باید باشد که درس بخوانم. ولی خیلیها فکر میکنند از دوران سخت و نفسگیر قبل از کنکور به یک دوران فراخی و فراغت دانشگاهی و بگو بخندهای داخل آن افتاده اند. در حالی که اصلا این طور نیست. اتفاقا دانشگاه فشار علمی به مراتب بیشتری برای دانشجویان واقعی دارد اما به این دلیل ساده که متاسفانه پاس کردن درسها برای همه مقدور است و هر نوع دانشجویی از عهده آن برمیاید، عرف به شکل دیگری شکل گرفته. ما الان با یکسری دانشجو روبرو هستیم که بجای درس خواندن، برای خوش گذراندن آمده اند دانشگاه. طوری که دانشجو بودن انگار حس بی تکلیفی درون خودش دارد. انگار یک فرد دانشجو چهار سال از زندگی اش را به جز چند ماه راحت است. مثلا کسی که در نه ترم لیسانس میگیرد، فقط نه تا بیست روز در حال درس خواندن و امتحان دادن است. در حالی که دانشجو نباید دبیرستانی عمل کند. باید متن بخوانند. فارسی و انگلیسی آن تفاوت نمیکند. دنبال منابع جدید باشد و صرفا به امتحان فکر نکند. تلاش اش برای تولید محتوا باشد. فعالیتهای فوق برنامه بیجا نداشته باشد و هیچ فرعی نباید جای اصل را بگیرد.



به قلم دکتر علیرضا شیری

عضو پژوهشکده علوم شناختی ایران(ICSS)، مشاور بهداشت روانی و ارتباط

--------------------------------------------------

آیا به سمت "دبیرستانی ماندن" پیش میرویم

چقدر زود دیر میشه

در یه لحظه همه چیزتو از دست میدی.

از دست دادن هم وطنانمون در آذربایجان شرقی رو تسلیت میگم

 



عکس/ زیبا و دردناک !

آفرین به این مرد که یادش نرفته روزی هم مادرش او را اینطور بغل می کرده و به او غذا می داده. دستان این پسر بوسیدنیست. امیدواریم همه ما قدردان زحمات پدر و مادرنمان باشیم.

تقدیم به تمام آنهایی که دوستشان داریم!

 

*دنیا مانند پژواک اعمال و خواست های ماست. اگر به جهان بگویی: "سهم منو بده..." دنیا مانند پژواکی که از کوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: "سهم منو بده..." و تو در کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی.اما اگر به دنیا بگویی: "چه خدمتی برایت انجام دهم؟..." دنیا هم بتو خواهد گفت: " چه خدمتی برایتان انجام دهم؟..."

*هر کس به دیگری زیانی برساند یا ضربه ای به کسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خواهد دید، چرا که هرکس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است.به هر کاری که دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.

*درست کارترین مردم جهان بیشترین احترام را به سوی خود جلب شده می بینند، حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاری ها و بی حرمتی ها قرار گیرند. تنها راه تغییر عادت ها، تکرار رفتارهای تازه است برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه کن کنید.

*از مهم ترین کارهایی که به عنوان یک آدم بزرگ می توانید انجام دهید، این است که گه گاه به شادمانی دوران کودکی برگردید. اگر مختارید که بین حق به جانب بودن و مهربانی یکی را انتخاب کنید،مهربانی را انتخاب کنید.

*انتخاب با توست، می توانی بگوئی: صبح به خیر خدا جان، یا بگوئی : خدا به خیر کنه، صبح شده.بگویید عشقم نثار کسی است که با دستپاچگی در جاده ها از من سبقت می گیرد. به کسی که در گوشه خیابان به حالت احتیاج افتاده است، کمی پول بیشتری می دهم. بین جر و بحث های مردم در یک سوپر مارکت می روم و سعی می کنم به آن محیط عشق ببرم. در قالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشش عشق است.

*اگر شخصیت خود را با فعالیت های شغلی خویش می سنجید، پس وقتی کار نمی کنید فاقد شخصیت هستید.

                                                                                                           "روزنامه اطلاعات"

ولادت حضرت علی اكبر علیه السلام

الا ای ماه شعبان! ماه احمد را تماشا کن
جمال بی‌مثال حیّ سرمد را تماشا کن
در اقطاع زمین خلد مخلّد را تماشا کن
محمّـد را محمّد را محمّد را تماشا کن
ولادت یافت با حُسن رسول الله، زیبایی
جمـال ماه لیلا را ببین با چشم زهرایی

ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.


"جوان ازمنظر آفتاب" را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید ...

ادامه نوشته

دردهای اساسی ما ایرانیان (((لطفا باجنبه ها بخونن)))

برخی از مهمترین دردهای اساسی ما ایرانیان که کم و بیش همه ما ایرانیان از آن بهره مندیم.

بیان این عیوب نه از جهت به رخ کشیدن آنها بلکه به منظور شناخت آنهاست.

روشن است تا درد را نشناسیم به فکر درمان آن نیستیم.

به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان "در ادامه مطلب" توجه کنید:

ادامه نوشته

ماهواره، کبریت بی خطر!

مجری شبکه مسیحی 'محبت' بدون توجه به اثرات مخرب استفاده از ماهواره، تماشای شبکه های ماهواره ای فارسی زبان را امری مفید معرفی کرد

خانم "شهناز" مجری برنامه "زن امروز" در شبکه مسیحی "محبت" که درباره غرب زدگی صحبت می کرد، ضمن رد هرگونه تأثیر مخرب ماهواره بر بنیان خانواده، گفت: «اکثر مردم ایران شبکه های ماهواره ای فارسی زبان نگاه می کنند و یا دوست دارند آهنگ گوش کنند. مثلاً "پی ام سی" می بینند و یا تلویزیون های "من و تو" و "فارسی وان" را نگاه می کنند که سریال های ایرانی و سریال های خارجی دوبله پخش می کند. این اشکال ندارد و چیز بدی نیست تا بگوییم یک فاجعه عمیق فرهنگی است.»
گفتنی است ادعاهای مجری تلویزیون "محبت" در حالی بیان می شود که شبکه های ماهواره ای نامبرده سعی دارند با پخش سریال های مخرب، قبح رابطه جنس مذکر و جنس مؤنث را خارج از ازدواج از بین برده و آن را امری عادی جلوه دهند.
این شبکه های ماهواره ای با پخش فیلم ها و سریال ها و موسیقی ها و ... سعی دارند فرهنگ ایرانی - اسلامی جامعه ایران را مورد هدف قرار داده و کانون گرم خانواده ها را متلاشی کنند. اکثر این شبکه ها با پخش فیلم هایی با محتوای جنسی و غیراخلاقی درصدد به انحطاط کشیدن نسل جوان ایران هستند. با نگاهی گذرا به دادگاه های خانواده می توان گوشه ای از قربانیان استفاده از شبکه های ماهواره ای را مشاهده کرد.
به نظر می رسد این شبکه مسیحی به دلیل نداشتن مخاطب در ایران و در جهت جذب مخاطب سعی دارد ابزاری مثل ماهواره را کبریت بی خطر معرفی کند.

فیلتر دل

ای کاش دل هم فیلتر داشت!

تا برای ورود هر کسی غیر از او پیغام می‌داد:

با استناد به قانون الهی،

دسترسۍ به قلب فراخوانده شده امکان پذیر نمۍ باشد.

ای کاش…


 

                                                                    اگه دوست داشتید ادامه مطلب رو هم ببینید ...

ادامه نوشته

مردان بی خانمان در اطراف تجریش

13138218627 عکس زنان و مردان بی خانمان در میدان تجریش تهران

 

 عکس زنان و مردان بی خانمان در میدان تجریش تهران

 عکس زنان و مردان بی خانمان در میدان تجریش تهران

13138218622 عکس زنان و مردان بی خانمان در میدان تجریش تهران

چیز خاصی نمیخواستم بگم

امــــــــــــــــــــــــــــا

فقط با دیدن این عکسا به این نتیجه رسیدم که خداروشکر با ۱۹۰ تومن یه سقفی بالاسرمون هست اگرچه در دل بیابونیم.

 

گزارشی از حضور سرزده رهبر معظم انقلاب در منزل شهید داریوش رضایی‌نژاد

گزارشی از حضور سرزده رهبر معظم انقلاب در منزل شهید داریوش رضایی‌نژاد
محمد تقی خرسندی

از همان لحظه‌ی ورودمان، دختربچه شروع می‌كند به ورجه وورجه توی اتاق. اسمش «آرمیتا»ست؛ آرمیتا رضایی‌نژاد؛ دختر شهید داریوش رضایی‌نژاد. 5 ساله است. احتمالا خوشحالی‌اش از این است كه امروز این همه مهمان به خانه‌شان آمده. «خانه» كه چه عرض كنم؛ نمی‌دانم با گذشت چندماه، توانسته اینجا را به عنوان خانه قبول كند یا نه. بعد از این كه پدرش را جلوی چشمان او و مادرش شهید كردند، به‌خاطر مسائل روحی، به این محل نقل مكان كرده‌اند. خانه‌ای ظاهرا نوساز كه هنوز به جز یك قاب عكس بزرگ از پدر، چیز دیگری روی دیوارهایش نصب نشده؛ حتی عكس آرمیتا روی دوش پدر هم روی میز است.

سعی می‌كنم سر صحبت را با آرمیتا باز كنم. اما بر خلاف ظاهر بازیگوشش، انگار خیلی اهل حرف زدن نیست. عمویش می‌گوید: «به این راحتی‌ها با كسی كنار نمی‌آید.» ناچار می‌شوم از تخصصم استفاده كنم. می‌روم سراغ حساس‌ترین موضوع برای دختربچه‌ها: «چی كار كردی موهات اینقدر بلند شده؟» جواب می‌دهد: «شیر خوردم.» لحن شیرین كودكانه‌اش بیشتر از بازیگوشی‌هایش جذاب است. كتابی كه دستش هست را نشانم می‌دهد و از روی آن اعداد را می‌خواند. همه عددها را بلد است. به جز «صفر» كه به آن می‌گوید «ده». قبول می‌كند كه تا «20» برایم بشمرد و این كار را می‌كند. بعد هم كلمات نامفهومی زیر لب زمزمه می‌كند و می‌گوید: «تا 30 شمردم. اما تند تند.» ظاهراً یخش آب شده. می‌گویم كتابش را برایم بخواند. كتاب را روی زمین می‌گذارد و دراز می‌كشد برای خواندن كتاب. اما برگه‌های وسط كتاب پاره می‌شود. فوری می‌گوید: «شیطون پارش كرد.»

كم‌كم عكاس و فیلمبردار هم از راه می‌رسند. شلوغی اتاق، آرمیتا را كمی ساكت و مظلوم می‌كند و كار من را مشكل. پیشنهاد می‌كنم از مادرش اجازه بگیرد و برایم نقاشی بكشد. خوشبختانه انگار از نقاشی هم خیلی خوشش می‌آید. مادرش هم استقبال می‌كند و یك مقوای كوچك و بسته پاستل‌هایش را به او می‌دهد. خودش هم تاج قرمز رنگش را می‌آورد و كنار من مشغول نقاشی می‌شود. البته حواسش هست كه: «اگه اینجا رو به هم ریخته بكنم، مامانم دعوام می‌كنه.»
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18637/A/13901029_0118637.jpg
قرار می‌شود نقاشی خودش را بكشد. اول سر، بعد بدن، بعد دست و پاها. از او می‌پرسم: «پس صورتش كو؟» تذكر می‌دهد كه صبر داشته باشم. اول دهان را می‌كشد و بعد چشم‌ها را. آخر سر هم یك نقطه می‌گذارد و می‌گوید: «حوصله ندارم دماغ بكشم.» پاهای نقاشی كه شبیه دم ماهی می‌شود، نظرش عوض می‌شود: «این پری دریاییه.» بعد هم برای پری دریایی یا همان آرمیتای سابق، یك تاج می‌كشد. لباس پری را بنفش می‌كند و می‌گوید: «لباسش صورتی باشه. از صورتی خیلی خوشم میاد.» و با رنگ زرد، تاج پری را رنگ می‌كند و برای این كه مبادا من رنگ‌ها را اشتباه كنم، توضیح می‌دهد: «زرد همون طلاییه دیگه.» نقاشی كشیدن آرمیتا فرصت خوبی برای عكاس‌ها مهیا می‌كند تا قبل از رسیدن آقا، چند عكس خوب از او بگیرند.

من هم به سمت دیگر اتاق می‌روم، جایی كه مادر آرمیتا در حال صحبت با یكی از مسئولین است و عمو هم با یكی از عكاس‌ها گرم گرفته. در جایی كه بتوانم حرف‌های دو طرف را بشنوم، می‌ایستم. مادر از سوابق همسرش می‌گوید: «متولد 56 بود. اهل آبدانان ایلام هستیم. دو سال جهشی خوند و دیپلمش رو تو 16 سالگی گرفت. برای این كه به خانواده فشار مالی نیاد، رفت دانشگاه مالك‌اشتر؛ مهندسی برق. همیشه شاگرد اول بود. حتی توی دانشگاه. قرار بود از مهرماه دكتراش رو شروع كنه. استادی كه باهاش مصاحبه كرده بود، خیلی ازش راضی بود.» اینها را می‌گوید و لابه‌لای حرف‌هایش، چند چیز دیگر هم می‌گوید و بعد تذكر می‌دهد كه: «البته اینا رو كه نباید منتشر كنید.» و این چند چیز، از موضوع تحقیقات «داریوش» هست تا جایگاه مدیریتی و علمی‌اش. عمو هم آن طرف دارد همین حرف‌ها را می‌زند.

خود مادر، كارشناسی ارشد علوم سیاسی‌اش را از دانشگاه علامه گرفته. البته دوره لیسانسش را دانشگاه تهران بوده و همانجا از طریق برادر شهید كه حقوق می‌خوانده با داریوش آشنا شده. برادر شهید كه الان هم در خانه هست و همه «عمو» صدایش می‌زنند، الان دیگر قاضی شده.


همسر شهید می‌رود سراغ خاطراتش از شهید. از این كه روز ترور، اول مرداد بوده و روز 26 تیر، یازدهمین سالگرد ازدواجشان. از این كه هر از گاهی خواب شهید را می‌بیند كه در آرامش است. و از این كه «متاسفانه مادر شهید، كمتر خواب پسرش رو می‌بینه.» مادر و خواهر شهید هم در خانه هستند و توی آشپزخانه مشغول صحبت با یكدیگرند.

همسر شهید از احوال بعد از ترور می‌گوید و این كه آنقدر پریشان‌حال بوده كه یك روز بعد از ترور، پدرشوهرش او را نشناخته. می‌گوید معمولاً مردم در این شرایط دچار شوك می‌شوند. چند اصطلاح روان‌شناسی هم می‌گوید. حرف‌هایش چندان عجیب نیست. بالاخره وقتی مردی را جلوی همسر و دخترش ترور كنند، شوكه‌شدن چیز ساده‌ای به نظر می‌رسد. توضیح هم می‌دهد: «به‌خاطر همین هم دو تا روانشناس برای ما گذاشتن. اما چون من و دخترم، هر دوتامون «برون‌گرا» هستیم، مدام درباره‌ی روز حادثه باهم حرف می‌زنیم و دخترم اون روز رو برام تعریف می‌كنه. همین هم باعث شد كه ما به اون شوك دچار نشیم. دكترها هم خیلی تعجب كرده بودن. حتی من دیگه وقتی ماجرای اون روز رو تعریف می‌كنم، گریه هم نمی‌كنم.» جمله همسر شهید تمام نشده كه بغض میپرد توی گلویش. البته خیلی زود بر خودش مسلط می‌شود.

تازه متوجه می‌شوم كه چرا وقتی از او اجازه گرفتم كه عكس پدر را به آرمیتا بدهم، آنقدر راحت اجازه داد. البته مادر اشاره می‌كند كه دخترش خیلی حساس است كه تلویزیون حتما پدرش را در كنار سایر شهیدان نشان دهد و تعریف می‌كند كه چند روز پیش، بعد از ترور مهندس احمدی روشن كه تلویزیون كلیپی از دانشمندان شهید نشان می‌داده و تصویر داریوش در آنها نبوده، دخترش اعتراض كرده كه: «پس چرا عكس بابا رو نشون ندادن.»

همسر ادامه می‌دهد كه اگرچه اهل آبدانان ایلام بوده، نه در خانواده خودش و نه در خانواده همسرش، شهید نداشته‌اند. برای همین هم تازه متوجه حال و هوای خانواده شهدا می‌شود: «حالا كه خودم قربانی هستم.» و ادامه می‌دهد كه همین موضوع باعث شده با همسر سه دانشمند شهید دیگر، دكتر علی‌محمدی، دكتر شهریاری و مهندس احمدی روشن رابطه نزدیكی پیدا كند.

از جنب و جوش مسئولین می‌فهمیم كه میهمان خانه شهید تا چند لحظه دیگر می‌آیند. عكاس‌ها و فیلمبردارها سعی می‌كنند در محل مناسبی قرار بگیرند. اما همسر شهید خیلی راحت در حال مصاحبه است. یكی از مسئولین پیش او می‌رود و آرام می‌گوید: «من فقط یه نكته خدمتتون عرض كنم. الان آقا تشریف میارن خونه‌تون.» همسر كه حرف این مسئول را جدی نگرفته است، لبخندی می‌زند. اما بعد از چند لحظه كه انگار تازه متوجه تغییر رفتار خبرنگارها می‌شود، می‌پرسد: «جدی می‌گین؟» و تازه متوجه می‌شود كه میهمان امشب‌شان كیست. از او می‌پرسم مگر خبر نداشتید و می‌فهمم كه او  فكر می‌كرده قرار است از «روایت فتح» برای مصاحبه بیایند. نگاهی به ظاهر تیم خبرنگاری می‌اندازم. تازه متوجه می‌شوم كه واقعاً هم شك‌برانگیز نیست كه از روایت فتح آمده باشند.

مادر و خواهر شهید هم كه اینجا هستند، امروز صبح برای معالجه مادر شهید به تهران آمده بودند. اولین جمله‌ی همسر شهید این است: «كاش خبر داده بودین كه به پدر شهید هم می‌گفتیم بیان تهران. تو روحیه‌شون خیلی تاثیر داشت.» یاد چند دقیقه قبل می‌افتم كه تعریف می‌كرد پدر شهید، پاسدار بوده و از روز اولِ جنگ به جبهه رفته؛ با تفنگ «برنو» و «ام یك». تا آخر جنگ هم به ندرت مرخصی می‌آمده. همین هم باعث شده بود كه داریوش همیشه با عكسی از امام خمینی كه روی دیوار خانه‌شان قرار داشته درد و دل كند.

هرچند میوه و شیرینی و شكلات روی میز چیده شده و قبلا هم با چای از ما پذیرایی كرده‌اند، اما همسر شهید تازه به فكر می‌افتد كه چه باید بكند. اولین كار این است: «آرمیتا! آقای خامنه‌ای میخوان بیان خونه‌مون. همونی كه عكسشون رو نشونت می‌دادم. وقتی اومدن، بهشون خوشامد بگو.» بعد هم می‌پرسد: «لازمه روسری سرش كنم؟» و پاسخ می­شنود كه هیچكدام از این كارها لازم نیست. بهترین كار این است كه بچه را به حال خودش بگذارد و خودش هم دم در برود. چون آقا چند لحظه دیگر می‌رسند.

مادر به دختر می‌گوید كه برای آقا نقاشی بكشد و «روز حادثه» را هم به‌عنوان موضوع پیشنهاد می‌دهد. دختر هم كه انگار متوجه كم‌بودن وقت شده، همانجا فوری روی زمین دراز می‌كشد و شروع می‌كند به نقاشی. اول یك دایره می‌كشد كه ظاهراً «سر» است. بعد هم یك دایره بزرگ توی همان سر. بعد هم دو تا چشم. مثل نقاشی قبلی، حوصله دماغ ندارد و جای آن یك نقطه بین دو چشم می‌گذارد. بعد هم روسریِ نقاشی را می‌كشد و در آخر بدن و دست و پا را. مادر كه از نقاشی بچه تعجب كرده، می‌پرسد: «این چیه كشیدی؟ گفتم روز حادثه رو بكش.» و آرمیتا جواب می‌دهد: «خب. این تویی دیگه.» مادر كه انگار از چهره زشت نقاشی ناراحت شده، می‌گوید: «پس چرا دهنم انقدر بزرگه؟» و آرمیتا توضیح می‌دهد: «یادت نیس؟ داشتی جیغ می‌كشیدی دیگه.» و معلوم می‌شود این تصویر دختربچه از مادرش است، روزی كه پدرش را جلوی چشمانش شهید كردند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18692/smpl.jpg
‫از او می‌پرسم «اون روز چی شد؟» و آرمیتا جواب می‌دهد: «بابام رو با تفنگ كشتن. من بالا سرش بودم. مامان جیغ می‌كشید. من رفتم خونه همسایه‌مون. بابا رو بردن بیمارستان. بعد رفتم خونه عمو خوابیدم. چون مامان نبود.» می‌پرسم: «كی بابات رو كشت؟» می‌گوید: «اسراییلیا. اسراییل جزیره آدم بدهاست. آدم خوبا رو شهیدشون می‌كنن.» می‌گویم: «می‌خوای چی‌كارشون كنی؟» می‌گوید: «اول دستگیرشون می‌كنیم. بعد میندازیمشون جهنم.» جهنم را آنقدر سفت و سخت می‌گوید كه خنده‌ام می‌گیرد و می‌پرسم: «خودت؟» می‌گوید: «نه. پلیسا می‌گیرنشون. خدا هم میندازدشون جهنم.» جوابش به نظر قانع‌كننده می‌رسد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18637/A/13901029_0218637.jpg
بالاخره چند دقیقه انتظار به پایان می‌رسد. ساعت حدود 7:45 است كه مادر به همراه دختر به استقبال آقا می‌روند. عمو و مادر شهید هم همین‌طور. شروع صحبت‌ها طبق معمول، تسلیت است و صحبت از شهید. همسر شهید كه از مقامات علمی داریوش می‌گوید، آقا حرفش را تایید و تكمیل می‌كنند: «اینها هم برجستگی علمی داشته‌اند، هم برجستگی معنوی. نشانه‌اش هم شهادت است. این حرف اینقدر تكرار شده كه عمقش پنهان مانده. اما خدا شهادت را نصیب هركسی نمی‌كند.»

رهبر سراغی از پدر شهید می‌گیرند و وقتی می‌شنوند در آبدانان است، از خاطرات حضورشان در آبدانان در زمان جنگ تعریف می‌كنند و می‌گویند: «آبدانان، اولین محل اسكان آواره‌های جنگ بود. به خاطر نزدیكی‌اش به مناطق جنگی. و از آنجا آواره‌ها را به تهران و شیراز و جاهای دیگر می‌فرستادند.»

لابه‌لای همین صحبت‌هاست كه آرمیتا نقاشی‌اش از مادر را به مهمان نشان می‌دهد. وقتی از او می‌خواهند نقاشی را توضیح بدهد، ترجیح می‌دهد نقاشی را بگیرد تا كاملش كند و از آن طریق حرفش را بزند. انگار هنوز یخش برای حرف زدن باز نشده. می‌خواهد همانجا روی زمین نقاشی كند اما آقا او را كنار خودشان می‌آورند و میز كنار دست خودشان را هم برای «آرمیتا خانوم» خالی می‌كنند تا همانجا مشغول نقاشی شود. بعد هم همانطور كه به حرف‌های میزبان گوش می‌دهند، چشم از نقاشی كشیدن دختر برنمی‌دارند و با دست هم نوازشش می‌كنند. آرمیتا هم تندتند نقاشی می‌كشد و رنگ می‌كند. این را از سریع عوض كردن پاستل‌هایش می‌توان فهمید. اما بعد از چند دقیقه نظرش عوض می‌شود. نقاشی را رها می‌كند و می‌دود و نقاشی «پری دریای‌»‌اش را از اتاق دیگر می‌آورد و به دست رهبر می‌دهد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1390/13901104163387d7c.jpg
آقا می‌پرسند: «این تو آبه؟ داره شنا می‌كنه؟» و آرمیتا كه دیگر نطقش باز شده، جواب می‌دهد: «فكر كنم تو خشكی هم با دستاش بتونه راه بره.» همه از این حاضر جوابی خنده‌شان می‌گیرد. به‌خصوص خود آقا كه می‌گویند: «معلومه خیلی باهوشه. از زمینی‌ها هم قوی‌تره.» و عمو باتعجب می‌گوید: «آرمیتا به این زودیا با كسی صمیمی نمی‌شه. با شما خیلی راحت صمیمی شد.» و آقا می‌گویند «القلب یهدی الی القلب».
آرمیتا از مادر اجازه می‌گیرد كه از شكلات‌های روی میز بخورد. بعد هم شكلاتی برمی‌دارد و آن را جوری باز می‌كند و گاز می‌زند كه میهمانشان هم ببیند. معنای این حركاتش معلوم است. هرچند میزبانان به قدری در فضای جلسه قرار گرفته‌اند كه چیزی تعارف نمی‌كنند.
ادامه نوشته

شهادت پیر دلاور جبهه‌های جهاد "حاج ذبیح‌الله بخشی"

پیام تسلیت در پی درگذشت حاج ذبیح‌الله بخشی

حضرت آيت‌الله خامنه‌ای در پیامی، درگذشت حاج ذبیح‌الله بخشی، پیر دلاور جبهه‌های جهاد را تسلیت گفتند و پاداش صبر و ثبات را برای ایشان از خداوند متعال مسألت كردند.
متن پیام به این شرح است:

بسم‌الله الرحمن الرحیم
درگذشت پیر دلاور جبهه‌های جهاد، پدر دو شهید و همرزم و همراه هزاران شهید، مرحوم حاج ذبیح‌الله بخشی را به همه‌ی مجاهدان راه حق و به خانواده‌ی محترم آن مرحوم تسلیت می‌گویم و علو درجات و پاداش صبر و ثبات را برای ایشان از خداوند متعال مسألت می‌نمایم.
سیدعلی خامنه‌ای
۱۵ دی ۱۳۹۰
 
 
روایت زیر از شهید آوینی در سلسله برنامه های روایت فتح درباره این پیر جبهه هاست:

تربت پاك خوزستان، پوشيده از شقايق‌هاي سرخ، بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي‌گشايند و اين شقايق‌هاي سرخ نيز كه تو گويي با خون آبياري شده‌اند، بر همان پيماني شهادت مي‌دهند كه حزب الله را بدين خطه كشانده است؛ همان پيماني كه رجالي از مؤ‌منين با حق بسته‌اند و در همه‌ي طول تاريخ بر آن پايمردي ورزيده‌اند.

                                                    ادامه، در ادامه مطلب . . .

 

                                                                             "شهدا را یاد کنید با ذکر صلوات"

ادامه نوشته

وا اسلاما...

ادامه نوشته

پایان هنرپیشه ای به نام گلشیفته فراهانی

گلشیفته فراهانی در فیلم های دست چندم بازی می کند و با مجله های مد- و نه سینمایی- مصاحبه می کند و در این سو پدرش یادداشت های ملتمسانه می نویسد؛ اما خود کرده را تدبیر نیست!

فیلم جای اژدها (There be dragons) فیلمی به کارگردانی رولند جفی و بازیگری گلشیفته فراهانی در نقش لیلا محصول سال ۲۰۱۱ است.
فراهانی در پروژه تازه کارگردان رولند جافی که یک فیلم درام است،در نقش لیلا با او همکاری می‌‌کند.  فیلم There Be Dragons محصول سال 2011 میلادی– اسپانیا و در ژانر بیوگرافی، درام به مدت 122 دقیقه می باشد و دیدن این فیلم به افراد زیر 13 سال در خارج از ایران نیز به هیچ وجه توصیه نمی شود

داستان فیلم در بحبوحه ی جنگ داخلی اسپانیا و در حالی که وحشت همه جا را فرا گرفته، او توسط یک روزنامه نگار به ارتباطات عمیق پدرش و نفوذ عمیق و تاریک او در زندگی است، پی می برد.

ادامه نوشته

عکس‌هایی تکان دهنده از شغل یک پیرمرد در تهران

 

عکسا در ادامه مطلبه ...

ادامه نوشته

دخترک فلسطینی و من !

از فلسطین آمده بود

 

شاید فکر میکرد وقتی به ایران بیاید احساس غریبی کند

اما از همان لحظات اول آنچنان استقبالی از او شد...

که به قول یک مادر شهیدی که همراه او بود " احساس پادشاهی می کرد "

پدرش از شهدای انتفاضه بود و مادرش بانوئی جوان، بسیار مودب و البته کم حرف

از فلسطین 10 نفر، از خانواده 10 شهید آمده بودند

برای شرکت در " کنفرانس حمایت از انتفاضه فلسطین "

دخترک همه جا مورد دلجوئی و تفقد میزبانانش قرار گرفته بود

ولی امر مسلمین را دیده بود

با رئیس جمهوری ایران دست داده بود و از دستش لوح تقدیر گرفته بود

و حالا میزبان رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شده بود

طبق معمول برای تهیه خبر رفته بودم

مادر شهیدی شروع به صحبت کرده بود

و بیانات مترجمش از طوفان سهمگین دلش خبر میداد

با بغضی که در گلو داشت و حرف هائی که میزد گویا قصد جان من را کرده بود

از دختر شهیده اش می گفت

می گفت: " با آنکه دختر بود ، پرچم فلسطین را به دست گرفته بود...

... بالای سر می چرخاند و خطاب به سربازان اسرائیلی می گفت:

" مگر جان ما را نمی خواهید؟! بیائید بگیرید! " و ...

می گفت: چهار ماه از شهادت شهیده ام می گذرد و هرگز حتی قطره اشکی...

... از غمش بر چشمم نیامد

تا اینکه در ایران دیدم قدر شهیده ام را میدانند

و فهمیدم که خونش هدر نرفته است

و گریه کردم... "

ایکاش هیچوقت حرفهای این مادر تمام نمیشد

ولی ...

جلسه تمام شد و خبرنگاران مشغول گرفتن مصاحبه و تهیه عکس شدند

مدیرکل روابط عمومی بنیاد شهید و امور ایثارگران از روبرو به من نزدیک شد

خنده ای دوستانه بر لب داشت و گفت:

" آقای شاکری! اگر میتوانی از این مصاحبه بگیر "

و با گوشه چشم به دخترک اشاره کرد

نگاه دخترک جذب من شد و من جذب نگاهش

چشم هائی که عصمت از آن ها می بارید مرا به سوی خود کشید

به پیش خواندمش و به پیش رفتم تا رسیدیم به هم

در آغوشش کشیدم و بوسیدمش و به زبان عربی گرم صحبت با او شدم

نگاه معصوم و کلام مودبانه اش از همه جا غافلم کرده بود

برخلاف همیشه که در هر شرائطی حواسم به اطرافم هست ...

... اصلا از وجود همه کس و همه چیز، الا این دخترک غافل شده بودم

ناگهان سر بلند کردم و دیدم...

... لنز تمام دوربین ها در حال شکار صحبت های من و اسیمه (Oseimah) هستند

ایرانی و فلسطینی همه محو ما شده بودند

مثلا برای تهیه خبر رفته بودم

اما حالا خودم شده بودم " سوژه خبری! "

مسئولین بنیاد شهید به فلسطینی ها گفتند:

" این هم فرزند شهید ماست "

و فلسطینی ها گفتند:

" و برادر ما "

کاش میشد همان جا بغضم را ...

که نمیشد ...

نگاه مادر اسیمه آبم می کرد

همان طور که اسیمه را روی پایم نشانده بودم به فلسطینی ها گفتم:

" انا ابن الشهید و هذه بنت الشهید! "

کنایه از اینکه ما از یک خانواده ایم

حتی اگر نمی گفتـــم هم از رفتارم با اسیـمه فهمیــده بودند ...

آخرین بوسه را بر صورت اسیمه زدم و به مادرش سپردم

و چشم هائی که به من خیــــــره شده بودند...

حال بانوان فلسطینی دیدنی بود ...

و حال خودم وصف ناشدنی

مردانشان یکی یکی در آغوشم میفشردند و تا میتوانستند بوسه بر صورتم میزدند

و من هم

ایمیل مرا خواستند و شماره هایشان را دادند

گرم گرم خداحافظی کردند و ...

رفتنـــــــــــــــد ...

تا همچنان در برابر همه ی کفر " مقاومة " کننـــــد

نویسنده: سجاد شاکری

بچه ها یادتون میاد...؟؟؟(3)

اینم بچه ها یادتون میاد...؟؟؟(3)،امیدوارم خوشتون بیاد

بچه ها یادتون میاد: تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم!

بچه ها یادتون میاد: هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه.

بچه ها یادتون میاد: زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که تلوزیون  بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله !

بچه ها یادتون میاد: کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها.

بچه ها یادتون میاد: گنجشگکه اشی مشی بیا لی حوض ما بشین …. میفتی تو اب خیس میشی.../

بچه ها یادتون میاد: مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.

بچه ها یادتون میاد: آلوچه و تمره هندی ، بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی !!

بچه ها یادتون میاد: خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد !

بچه ها یادتون میاد: کارت صد آفرین می‌دادن خر کیف می‌شدیم ، هزار آفرین که می‌دادن خوده خر می‌شدیم !

بچه ها یادتون میاد: کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن

بچه ها یادتون میاد: پسرا شیرن مثه شمشیرن…دخترا موشن مثه خرگوشن !

بچه ها یادتون میاد: بستنی میهن رو که بچهه میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره !

بچه ها یادتون میاد: این بازیو : پی پی پینوکیو پدر ژپتو، هی، گُ گُ گُربه نره روباه مکار !هی.

بچه ها یادتون میاد: هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد !

بچه ها یادتون میاد: سیاهی کیستی ؟منم پار۳۰ کولا

بچه ها یادتون میاد: ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام ، بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه

بچه ها یادتون میاد: موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.

بچه ها یادتون میاد: که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد حالم گرفته میشه.
بچه ها یادتون میاد: چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر. ”  بعد از سه ماه تابستون.
بچه ها یادتون میاد: زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون.
بچه ها یادتون میاد: ولی سره كلاس انشاء كه میشد اگه نوشته بودیم دل تو دلمون نبود معلم صدا بزنه ولی اگه ننوشته بودیم زنگ استراحت دل درد میگرفتیم!

بچه ها یادتون میاد: قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم..

خدایـــــــا چـــه عــالمی بـــود عــالم بـــــچــگـــی ..../ یــــــــــادش بخیــــــــــــر

پیامکی که موجب مرگ یک جوان شد

 

پاسخ ندادن به پيامك باعث درگيري بين دو جوان و مرگ يكي از آنان بر اثر جراحت با چاقو شد.

سرهنگ مهدي تركي در تشريح جزئيات اين خبر گفت: روز سه‌شنبه در پي تماس مردمي، خبري مبني بر درگيري بين دو جوان به مركز فوريت‌هاي پليسي 110 شهرستان رودسر گزارش شد كه در پي آن اكيپ‌هاي عملياتي پليس در صحنه حاضر شدند و با هماهنگي اورژانس فرد مجروح را به بيمارستان انتقال دادند.

فرمانده انتظامي شهرستان رودسر با بيان‌ اينكه ضارب قبل از تجمع مردم و حضور پليس از صحنه متواري شده بود، افزود: مضروب كه جواني 22 ساله بوده به دليل شدت جراحات وارده در همان ساعات اوليه در بيمارستان فوت كرد.

وي ادامه داد: كارآگاهان پليس آگاهي اين شهرستان در كمتر از 24 ساعت مخفي‌گاه ضارب را كه جواني 18 ساله است در يكي از شهرستان‌هاي استان گيلان شناسايي و با هماهنگي مقام قضايي وي را دستگير كردند.

تركي با بيان اينكه بنابر ادعاي متهم علت درگيري مجادله لفظي بر سر پيامک بوده است خاطرنشان كرد: ضارب در اين درگيري با استفاده از چاقو وي را به قتل رسانده است.

به گفته فرمانده انتظامي رودسر متهم پس تحويل به مراجع قضايي روانه زندان شد.

وي با تاكيد بر اينكه استفاده از چاقو و ديگر سلاح‌هاي سرد خطري براي جوانان محسوب مي‌شود و قدرت تفكر و تعقل را از آنان سلب مي‌كند به خانواده‌ها توصيه كرد: نسبت به فرزندان جوان و نوجوان خود نظارت بيشتري داشته و آنان را از به همراه داشتن هرگونه سلاح سرد بر حذر دارند.

 

 خودكشي كودك 12 ساله در اثر توهمات سريال 5 كيلومتر تا بهشت :

«می‌خواهم روح شوم و ببینم بابا و مامان راجع به من چه می‌گویند.» این آخرین جمله‌ای بود که محمد مهدی قبل از شروع بازی مرگبارش به زبان آورد. او سه شنبه هفته گذشته وقتی خودش و برادر 6 ساله‌اش را در خانه تنها دید، تصمیم گرفت همانند سریال مورد علاقه‌اش تبدیل به یک روح شود و به مکان‌های مورد علاقه‌اش سر بزند، غافل از اینکه بازی او سرنوشت شومی به دنبال خواهد داشت. حالا 7 روز از حادثه‌ای که برای پسربچه 12 ساله گذشته می‌گذرد. 7 روزی که حاصل آن برای پدر و مادر محمدمهدی چیزی جز گریه و اندوه نبوده است. درست زمانی که خیلی از ما مشغول مسافرت و استراحت در تعطیلات عید فطر بودیم، اعضای خانواده «کوهی» پله‌های بیمارستان سوم شعبان را دوتا یکی می‌کردند به امید اینکه شاید از زبان پزشکی بشنوند: «پسرتان به زندگی برگشته است.» اما 7 روز گذشت و محمدمهدی نه‌تنها به هوش نیامد که بنا بر نظر قطعی پزشکان، دچار مرگ مغزی شد.

تقلید مرگبار
«محمد مهدی علاقه زیادی به یکی از سریال‌های ماه رمضان داشت و جانش را هم سر تقلید از این سریال گذاشت.» این را پدر محمدمهدی می‌گوید. وی می‌افزاید: «پسرم بیش فعال بود و فیلم‌ها و سریال‌هایی را که می‌دید، تأثیر زیادی در او می‌گذاشت. دست آخر هم تقلید از یکی از همین سریال‌ها کار دستش داد و ما را داغدار کرد.»

ادامه نوشته

برخورد تلخ ناجا با آمر به معروف و ناهی از منکر


به گزارش خبرنگار مشرق، دوشنبه شب (24 مرداد) یکی از جوانان بسیجی ساکن خیابان شهید کلاهدوز و از اعضای ناحیه شهید مفتح در حال مراجعت از مراسم هیات، در حوالی خیابان میرداماد با چند خانم که وضع نامناسب ظاهری داشتند برخورد می کند.

شاهین میرزایی که همراه دوست خود بوده، پس از مشاهده این افراد به طرف آنها رفته و یکی از این بانوان را مورد امر به معروف و نهی از منکر قرار می دهد.
در همین حین یکی از گشت های کلانتری گاندی در محل حضور پیدا کرده و اقدام به پرس و جو از این جوان بسیجی می کند. این جوان بسیجی نیز با بیان اینکه قصد امر به معروف داشته خواستار انتقال خانم بدحجاب به کلانتری می شود.

بنابر این گزارش، مامور کلانتری گاندی در کمال ناباوری این دو جوان را به اتهام مزاحمت برای نوامیس بازداشت و به کلانتری انتقال می دهد. در محل کلانتری نیز به دو جوان اعلام می کنند که این خانم از شما شکایت کرده و پرونده شما به آگاهی ارجاع می شود.

پدر شاهین میرزایی در گفت و گویی که در این زمینه با خبرنگار مشرق داشت گفت: روز بعد از دستگیری فرزندم وقتی به محل پایگاه آگاهی مراجعه کردم دیدم که به فرزندم و دوستش پابند فلزی زده اند و دستان این دو جوان بسیجی را با دستبند به یکدیگر بسته اند به گونه ای که انگار دو قاتل را دستگیر کرده اند.

همچنین پدر شاهین میرزایی اعلام کرد که فرزندش و دوست او، به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفته اند.

گفتنی است بازپرس این پرونده نیز پس از تفهیم اتهام و بعد از اینکه دو جوان اظهار کرده اند که قصد امر به معروف داشته اند، به آنها گفته "شما حق ندارید امر به معروف کنید، مگر مملکت نیروی انتظامی ندارد؟"

با توجه به اتفاقات اخیر و تاکید همه جانبه مسوولان به حمایت از آمرین به معروف و ناهیان از منکر، اینگونه برخورد های تلخ با جوانانی که قصدی جز ارشاد نداشتند بسیار تلخ و باور نکردنی است. خبرنگار مشرق تا روشن شدن وضعیت این جوانان، پیگیری های خود را ادامه خواهد داد.

گفت و گوی خبرنگار مشرق با پدر شاهین میرزایی (که از جانبازان دفاع مقدس نیز هست) به زودی منتشر خواهد شد.


دلیل نامگذاری محله های قدیمی تهران

سید خندان

سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش گویی‌های او زبانزده مردم در سی یا چهل سال پیش بوده است. دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به این پیرمرد بوده است.

فرمانیه

در گذشته املاک زمینهای این منطقه متعلق به کامران میرزا نایب‌السلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.

فرحزاد

این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.

شهرک غرب

دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.

بقیه محله ها در ادامه مطلب برای علاقمندان...

ادامه نوشته

زن کارتن خواب خیابان ایران را ببینید

آفتاب: اینجا محله خیابان ایران است! زرین خامه نبش خورشید. ساعت 11 شب است و ما به منزل بر می‌گردیم که حضور یک زن تنها در این ساعت از شب در کنار خیابان توجه مان را به خود جلب می‌کند. زن میانسالی در کنار خیابان روی یک جعبه چوبی نشسته است؛ نه، انگار خوابیده است. بله خوابیده. در کنارش دو کارتن و یک گاری می‌بینیم که احتمالا تمام دارایی‌اش از دنیاست. 

به نوشته آزادنگار، آنقدر خوابش عمیق بود که متوجه عکس گرفتن ما نشد. یادم آمد در زمستان 89 هم یک بار این زن را همین جا دیده ام. خدا نکند از آن موقع تا حالا او آواره این خیابان باشد که کلاه همه ما که او را دیده‌ایم و بی‌تفاوت از کنارش گذشته ایم، پس معرکه است. 

با خودم می‌اندیشم مومنین خیابان ایران در همین لحظه به چه خواب عمیقی فرورفته‌اند که متوجه می‌شوم نه خواب نیستند. هنوز مراسم افطاری روز اول ماه رمضانشان تمام نشده؛ این را از درهای باز حسینیه‌ها و جمعیتی که درون آنها در رفت و آمدند فهمیدم. با خودم گفتم کاش به جای اینکه سفره‌های افطار برای عده‌ای متمکن پهن کنیم به فکر سر پناهی باشیم برای این زن تنها، حداقل در یکی از همین حسینیه‌ها، که مجبور نباشد ماه‌ها شب را تا صبح و صبح را تا شب در خیابان سر کند. به عکس آن زن نگاه می‌کنم که چقدر با حیاست. تمام شب را نشسته می‌خوابد و با پارچه کهنه‌ای که دارد پاهایش را می‌پوشاند!

kartonkhab.jpg

خط فقر همین جاست! درست در یک قدمی ما ...

خط فقر دقیقا همین جاست. فاصله ای هم با ما ندارد. درست زیر پای ماست. خط فقر، خطی فرضی است مابین بتن یک پل. زیر آن خوابیدن و از آن عبور کردن. و ما عابری گذران، فقط گذر می‌کنیم ...

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم
فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده!

زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم

تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی :
عیب کار اینجاست که من "آنچه هستم" را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،
خیال میکنم آنچه باید باشم هستم،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم...

زنده یاد احمد شاملو

بازداشت زنی آدم خوار در خیابانهای آمریکا

به گزارش گروه خواندنی های مشرق، پنج شنبه گذشته آدریانا میراندا به همراه بچه 4 ماهه و خواهرش در خیابانی مشغول قدم زن بود که زنی میان سال خود را بر روی کالسکه کودک انداخته و شروع به خوردن نوزاد کرد.

شاهدان این ماجرا عنوان کردند که این زن، دیوانه وار فریاد می کشید و در حالی که دست نوزاد را می کشید آن را به دندان گرفته و می جوید.
مادر این نوزاد 4 ماهه با مشاهده این صحنه شکه شده ولی هنگامی که چشمم به خون نوزاد افتاد به کمک او می رفت و بعد از مبارزه با این زن توانست کودک خود را از دست او نجات دهد و به همراه خواهرش به مغازه ای پناه برد.

این زن آدمخوار توسط پلیس دستگیر شده و در حال حاضر کودک فقط چند کبودی بر تن دارد. تحقیقات در خصوص این اتفاق همچنان ادامه دارد.

 

عکس خانمه در ادامه مطلبه

ادامه نوشته

بچه ها یادتون میاد...؟؟؟

اون روزا یادش بخیر ، چه روزای قشنگی بود...

بچه ها یادتون میاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون میاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه...احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه.

شما یادتون میاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم.

شما یادتون میاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی.

شما یادتون میاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

شما یادتون میاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود.

شما یادتون میاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ماعقب تر باشن.

شما یادتون میاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون میاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون میاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون میاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

شما یادتون میاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایمدست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمونرو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم)و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون میاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی توکیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم/آقا دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون میاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان"گنده نوشته بودن.

شما یادتون میاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون میاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون میاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون میاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تاحباب درست بشه.

شما یادتون میاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد،هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم .

شما یادتون میاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون میاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم ازدفتر گچ بیاریم .........

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،حالا که بزرگ شدیم چه دلتنگیم....!!!

یادش بخیر...

این یک داستان واقعی است

 

ما غذای سگ نمی خوریم!

داستان در ادامه مطلب . . .

ادامه نوشته

نفرت جای عشق ....


نتونستم ساکت بمونم .... از دردایی که در یادداشت بود بی تفاوت بگذرم(نکته قشنگی بود توی این پست تلخ خانم حکیمی) .... جسارت .... چرا اسمش رو میذارید جسارت .... این کار چیزی جز حماقت بود .... جز خودخواهی .... از خودتون میپرسید اون عاشق بود!؟ .... خب معلومه که نبود .... در ذهنش فقط یک چیز بیداد میکرد .... جنسیت .... حالا با صدای بلندتری فریاد بزنید .... بلندتر فریاد بزنید که از این قبیل ذهن ها کم نیستند!

در ادامه مطلب یه یادداشت از آرمان آرین گذاشتم که بی ربط با این اتفاق تلخ نیست ....

ادامه نوشته

..............حرفم نمیاد

در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید .

تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد !

ده فرمان :

۱- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد .

۲- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند .

۳- هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید .

۴- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند .

۵- هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند .

۶- هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد .

۷- هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید .

۸- هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید .

۹- هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند .

۱۰- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد !

پس از آن سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ،

تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید .

او گفت :

برو ادامه مطلب


ادامه نوشته

ببخشید آقا! می تونم به خانومتون نگاه کنم؟

 جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
 
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
 
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ، ...  می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
 
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
 
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
 
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

فقر...

 

 پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) که بنیانگذار مکتبی است که همه ما مسلمانان به آن اعتقاد راسخ داریم چه شیوا و ساده بیان فرموده است: “من لا معاش له لا معاد له” کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت. چون؛ شکم خالی هیچ ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است مسلماً کمبود های معنوی بسیاری خواهد داشت.
میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …
فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …
فقر ، حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند …
فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …
فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …
فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …
فقر
، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …
فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …
فقر ، همه جا سر میکشد …

فقر ، شب را “بی غذا” سر کردن نیست …
فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است …

ازین خبر مطلع باشید بد نیست

 

 

فکر کنم خبر داشته باشید در کلاردشت مازندران سیل اومده،سیلش خوشبختانه تلفات جانی نداشت ولی خسارت میلیونی بر جای گذاشت،علت اون رو برداشت بی رویه از سنگهای جاده کلاردشت برای استفاده از متروی تهران بوده،بعد از برداشت این سنگها برای ثبات سنگهای باقی مانده باید اداره محیط زیست محترم درخت هایی رو می کاشتن اما قربونشون برم،پشت گوش انداختن واوضاع شهرستان بسیار زیبا ودوست داشتنی کلاردشت این شده،

سیل سبب ازبین بردن بسیاری از دام وطیور  وتصیفه خونه ها،لوله کشی های اب وگاز ،وخرابی پل شده،حالا بد بختی اینجاست کمک رسانی به این هم میهنان عزیزمان یه روز بعد از حادثه شروع شده،هلال احمر پس رسیدن به این روستا از مردم بارک در شهرستان کلاردشت خواست خانه شان رو به دلیل عدم امنیت جانی ترک کنن اما اونها دست به یقه شده وشروع به دعوا با امدادرسانها کردن،"خوب البته دلیلشون موجه بود،می گفتن بابا خونه وزندگیمون اینجاست کجا بریم؟" امدادرسان ها که کاری ازشون بر نمیومد دست به دامن نیرو انتظامی شدن تا شاید این نیرو محیط امنی فراهم کنه تا اقایون هلال احمر انجام وظیفه کنند.

سیل باعث وارد شدن لاشه به رودخونه شده و از اونجا که رودخونه به دریا متصل میشه ،اقایون هلال احمر عزم خود رو جزم کردن تا این منطقه رو گندزدایی کنن تا مبادا این لاشه سبب الودگی منطقه ای شه.

از اونجا که مردم مازنی ببرن،احتیاج به کمک هم ندارن،خودشون با بیل وکلنگ وارد میدان شدن تا منطقه رو اباد کنن،ولی بی خیال شید،عزیزانم این مسئولین در پستی که هستن هیچ کاری نمیکنن هیچی،هر روز هم فربه تر میشن،تنها تغییری که میبینیم سایز شکماشونه که هر روز گنده تر از دیروز میشه،بذارید یه خرده اونا به خودشون تکون بدن این دل رحمی شما باعث شده مسئولین عین خیالشون نباشه بعد از گذشت ۶ روز اوضاعتون همین باشه،حتی خبر اوضاعتون به خبر سراسری هم کشیده نشه...

خلاصه وقتتون رو نمیگیرم تهرانی های عزیز اگه قصد سفر به مازندران رو دارید جاده چالوس رو بی خیال شید و از هراز یا فیروزکوه بیاین.

برای دیدن تصاویر به ادامه مطلب رجوع کنید.

 
 
ادامه نوشته

بعضی ها....

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونر کتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها هزار لایه دارند

 بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟

 

در زمان حال زندگی کنید

ميزان آرامش ذهن و كارايی فردی ما بر اساس ميزان توانايی ما برای زيستن در لحظه

حال مشخص می شود، صرفنظر از آنچه ديروز رخ داده است و آنچه فردا ممكن است

اتفاق بيفتد. حال جايی است كه شما در آن ايستاده ايد. از اين ديدگاه كليد شادی و

 خرسندی، متمركز ساختن ذهن بر لحظه حال است.

ادامه نوشته

تعریف زندگی از دید شریعتی


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تعریف زندگی از دید گاه دكتر شريعتي

زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق . این تابلو را به دیوا ر اتاق مى زنى ، آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ریخته است مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه واویلاست وهنوز هم كارهات مانده است . 
 یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود و چهار چشمى همه چیز را مى پاید . از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حیاط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى پرده و قالى و سماور گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن وحسین و مهین و شهین ....... غرقه درهمین كشمكشها و گرفتاریها و مشغولیات و خیالات و مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است از آن رد مشو...! 
لحظه اى همه چیز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بایست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشنا سی اش، درست بجایش آورى فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى با شى ؟ 
 اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوریتر و مهمتر از اینكه همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد .

براي تمركز هنگام امتحان صبحانه فراموش نشود

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نخوردن صبحانه بر قدرت يادگيري نيز اثر منفي دارد اين در حالي است كه برخي

دانش آموزان و دانشجويان پيش از امتحان صبحانه مصرف نمي كنند.

يك ليوان شير به همراه خرما يا عسل و نان به ويژه نان سبوس دار را مي توان به

عنوان صبحانه مصرف كرد البته اگر قصد خوردن پنير داريم، شوري آن را پيش از

استفاده بگيريم چون مصرف نمك زياد در درازمدت باعث اختلال در باز جذب كلسيم در

كليه ها، ابتلا به فشار خون و پوكي استخوان مي شود. از سوي ديگر گاهي اوقات به

جاي پنير مي توان تخم مرغ خورد. مغز گردو نيز حاوي اسيدهاي چرب اشباع نشده

است بنابراين مي تواند ماده غذايي مناسبي براي صبحانه باشد.

هيچگاه مواد قندي جايگزين مواد نشاسته اي در وعده صبحانه نشود اين در حالي است كه

گاهي اوقات دانش آموزان كيك با چاي را به عنوان صبحانه مصرف مي كنند. اين كار

باعث جذب سريع قند كيك مي شود، در نتيجه انسولين ترشح مي شود و قند خون افت

مي كند.

ادامه نوشته

جايگاه شرم و حيا در ارتباط با جنس مخالف


مردوزن

انسان در زندگی روزمره نيازمند آن است كه با افراد مختلفی ارتباط برقرار كند و قلم

سرنوشت در زندگی فردی و تحصيلات آدمی ارتباط با صدها نفر را رقم زده است و

هر انسانی در تكاپوی دست‎يابی به موفّقيت بايد هزينه بسياری در چگونگی روابط خود

با ديگران صرف نمايد، در اين راستا بايد با جامعه پيرامون آشنا شد و افراد و مشكلات

آن را بهتر شناخت تا بتوان تعاملی مناسب با آن را برگزيد.

ادامه نوشته

زخم های مردم بر روی دیوارهای شهر

این زخم های مردم پایتخت را چه‌کسی می‌بیند!!!؟

کلان شهر تهران، فرصتی با انتهایی ناپیدا برای کسب درآمد و ارتزاق است، البته اگر جنس تان با جنس پایتخت یکی شود و ابایی نداشته باشید که حرام و حلال زندگی تان بالا و پایین شود؛ این پایتخت دوست داشتنی زیر پوستش اتفاقاتی رخ می‏ دهد که هیچ یک از ما خبری از آنها نداریم ...



ادامه نوشته

تهران پایتخت کهن و همیشگی ایران

 بچه ها چقدر با شهرمون پایتخت کهن ایران آشنا هستید؟ شاید یکم سخت باشه اگر بخوایم یک موقعیت و یا یک بنا و سازه را برای شهری مثل تهران به عنوان تنها نماد این شهر کهن انتخاب کنیم ،خیابان ولی عصر، برج طغرل، برج آزادی، برج میلاد و... همه وهمه  تبلوری از شکوه و جلوه‌ای از این شهر را پیش روی مان قرار می‌دهد ......

توضیحات و عکس ها از جلوه های شهرمون در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

می دونی تا کی زنده ای

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

ادامه نوشته