از فلسطین آمده بود

شاید فکر میکرد وقتی به ایران بیاید احساس غریبی کند
اما از همان لحظات اول آنچنان استقبالی از او شد...
که به قول یک مادر شهیدی که همراه او بود " احساس پادشاهی می کرد "
پدرش از شهدای انتفاضه بود و مادرش بانوئی جوان، بسیار مودب و البته کم حرف
از فلسطین 10 نفر، از خانواده 10 شهید آمده بودند
برای شرکت در " کنفرانس حمایت از انتفاضه فلسطین "
دخترک همه جا مورد دلجوئی و تفقد میزبانانش قرار گرفته بود
ولی امر مسلمین را دیده بود
با رئیس جمهوری ایران دست داده بود و از دستش لوح تقدیر گرفته بود
و حالا میزبان رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شده بود
طبق معمول برای تهیه خبر رفته بودم
مادر شهیدی شروع به صحبت کرده بود
و بیانات مترجمش از طوفان سهمگین دلش خبر میداد
با بغضی که در گلو داشت و حرف هائی که میزد گویا قصد جان من را کرده بود
از دختر شهیده اش می گفت
می گفت: " با آنکه دختر بود ، پرچم فلسطین را به دست گرفته بود...
... بالای سر می چرخاند و خطاب به سربازان اسرائیلی می گفت:
" مگر جان ما را نمی خواهید؟! بیائید بگیرید! " و ...
می گفت: چهار ماه از شهادت شهیده ام می گذرد و هرگز حتی قطره اشکی...
... از غمش بر چشمم نیامد
تا اینکه در ایران دیدم قدر شهیده ام را میدانند
و فهمیدم که خونش هدر نرفته است
و گریه کردم... "
ایکاش هیچوقت حرفهای این مادر تمام نمیشد
ولی ...
جلسه تمام شد و خبرنگاران مشغول گرفتن مصاحبه و تهیه عکس شدند
مدیرکل روابط عمومی بنیاد شهید و امور ایثارگران از روبرو به من نزدیک شد
خنده ای دوستانه بر لب داشت و گفت:
" آقای شاکری! اگر میتوانی از این مصاحبه بگیر "
و با گوشه چشم به دخترک اشاره کرد
نگاه دخترک جذب من شد و من جذب نگاهش
چشم هائی که عصمت از آن ها می بارید مرا به سوی خود کشید
به پیش خواندمش و به پیش رفتم تا رسیدیم به هم
در آغوشش کشیدم و بوسیدمش و به زبان عربی گرم صحبت با او شدم
نگاه معصوم و کلام مودبانه اش از همه جا غافلم کرده بود
برخلاف همیشه که در هر شرائطی حواسم به اطرافم هست ...
... اصلا از وجود همه کس و همه چیز، الا این دخترک غافل شده بودم
ناگهان سر بلند کردم و دیدم...
... لنز تمام دوربین ها در حال شکار صحبت های من و اسیمه (Oseimah) هستند
ایرانی و فلسطینی همه محو ما شده بودند
مثلا برای تهیه خبر رفته بودم
اما حالا خودم شده بودم " سوژه خبری! "
مسئولین بنیاد شهید به فلسطینی ها گفتند:
" این هم فرزند شهید ماست "
و فلسطینی ها گفتند:
" و برادر ما "
کاش میشد همان جا بغضم را ...
که نمیشد ...
نگاه مادر اسیمه آبم می کرد
همان طور که اسیمه را روی پایم نشانده بودم به فلسطینی ها گفتم:
" انا ابن الشهید و هذه بنت الشهید! "
کنایه از اینکه ما از یک خانواده ایم
حتی اگر نمی گفتـــم هم از رفتارم با اسیـمه فهمیــده بودند ...
آخرین بوسه را بر صورت اسیمه زدم و به مادرش سپردم
و چشم هائی که به من خیــــــره شده بودند...
حال بانوان فلسطینی دیدنی بود ...
و حال خودم وصف ناشدنی
مردانشان یکی یکی در آغوشم میفشردند و تا میتوانستند بوسه بر صورتم میزدند
و من هم
ایمیل مرا خواستند و شماره هایشان را دادند
گرم گرم خداحافظی کردند و ...
رفتنـــــــــــــــد ...
تا همچنان در برابر همه ی کفر " مقاومة " کننـــــد
نویسنده: سجاد شاکری