یک لیسانس ۱۰۰۲ ساله!
اتفاق، درست ۸ روز پیش بود که افتاد!
در "فرهنگی" دانشگاه نشسته بودم و داشتم برای فعالیتهای پیش رویمان رایزنی میکردم که آقای مسئولی پرسید: شما ورودی چه سالی هستید؟ بی حواس و ساده گفتم: ۸۹ و حتی به ذهنم خطور نکرد که ۸۹ی بودن دیگر برابر ورودی جدید بودن نیست و ممکنست اتفاقی بیفتد که افتاد!
آقای مسئول گفت: پس از دانشجوهای قدیمی ما هستین! و کلامش را ادامه داد.. که دیگر متوجه حرفهایش نمیشدم...
قدیمی!
واژه سنگینی بود برای من که تازه رسیده ام به آنجا که میخواهم و تازه برنامه ها دارم برای انجام دادن و تازه و تازه و تازه...
قدیمی!
این یعنی فرصت زیادی برایم نمانده و باید هرچه سریعتر بار و بندیل جمع کنم و از دانشگاه بروم...
قدیمی!
وارد دانشگاه که شدم فکر میکردم ۸۸ی ها صدسال از ما بزرگترند و دانشگاه روی انگشت کوچکشان میچرخد.. ۸۷ی ها برایم غول غیر قابل تصوری بودند و به نظرم صاحبان دانشگاه بودند و درباره ۸۶ی ها اصلا نمیتوانستم فکر کنم...! به نظرم ۸۶ی ها یک چیزی در مایه های پدر و مادرم بودند!
سال دوم که رفتیم هنوز همان تصور را از سال بالایی ها داشتم و البته سال پایینیها را اصلا به حساب نمیآوردم!
حالا که سال سومیم هم...
و آن آقا به من یادآور شد که مطابق تفکراتم در بدو ورود به دانشگاه، حالا من در جایگاه صاحبان دانشگاهم!
قدیمی!
دیروز وقتی در همان محل کذایی به خانمی گفتم ترم ۵ هستم آهسته سر تکان داد و گفت: فرصت زیادی نداری...!
و من ضربه دوم را خوردم!
قدیمی!
کی قدیمی شدیم...
روزها کی رفتند...؟ کجا رفتند..؟ دوسال دانشجوییمان به کجا پر کشید..؟
همه اش دارم فکر میکنم که این دوسال چه کردم...
چند تا کلاس رفتم و چند تا مدرک گرفتم و چند فعالیت دانشگاهی...
فکر میکنم دوسال دیگر که مدرک لیسانس را میگیرم ۲۲ ساله ام و تمام فرصت جوانیم را داده ام! و باید کاری دست و پا کنم و زندگی بزرگسالانه ام را آغاز!
فکر میکنم آیا این دوسال به سرعت همان دو سال اول میروند...؟
اینجا کسی هست که باورش بشود "قدیمی" شده...؟
میشود دوسال پیشِ رو، قدر هزارسال طول بکشد...؟
.
حس خاصی دارم...
حسی که نشان از باور دارد...
باور قدیمی شدن...
هی روزگار!
چقدر بدهم دو سال گذشته را بهم برگردانی...؟

این وبلاگ متعلق است به دانشجویان مدیریت بازرگانی ورودی 89 دانشگاه شاهد