دیروز که آمدی من و لیلا و حمید روزه کله گنجشکی بودیم... فرصت افطار را هم ندادی!

عجله ات برای چه بود؟؟؟

همه سنگ و کلوخ هایی که پدر به نام سقف بر سرمان انباشته بود پیکرهای کوچکمان را در هم پیچید! و ما رفتیم...ولی روح کوچکم دید که خیلی ها آمدند...آنها که هیچگاه در روستایمان ندیده بودمشان!!!

لودر هم آوردند...با کلی کمپوت شیرین و بسته های غذا...

میدانی؟لودر همان ماشینیست که در شهرها برای ساختن خانه از آن استفاده میشود و در روستاها یرای برداشتن آوار از سر مردم!!!

قرار است وام هم بدهند! دستور داده اند خیلی خیلی سریع همان وامی که پدر،هرگز نتوانست برای گرفتن نصف ان نیز ضامن پیدا کند تا خانه بهتر و محکمتری برایمان بسازد و مجبور نشود هی با گل و سنگ سقف را بپوشاند!!! وای پدر چقدر سنگین کرده ای این آوار را...!!!

میدانی زلزله...

با آمدن تو روستای ما را شناختند! میگویند: کمک به زلزله زدگان ثواب دارد...! درست! ولی مگر کمک به روستاییان برای زندگی بهتر ثولب ندارد؟؟؟

چرا برخی آدمها برای بیدار شدن و لرزیدن قلبشان به شش ریشتر لرزه احتیاج دارند؟؟؟

میدانی زلزله به چه فکر میکنم...؟

به روستای بعدی،ثواب بعدی،لودر بعدی و درمانگاه بعدی...و به پدر هایی که با تنگدستی؛آوارهای بعدی را تکه تکه بر سقف خراب خود میچینند...تا روزی مریم و لیلا و حمیدشان را از زیر آن بردارند!!!

میدانی زلزله...؟

ما که رفتیم ولی امیدوارم روزی بنویسند...

ز مثل زندگی.../