نامه ی جودی :

باباجون!

من راز زندگی را پیدا کرده ام و آن هم این که برای حال زندگی کنم .

از این بدتر کاری نیست که آدم افسوس گذشته را بخورد یا به انتظار آینده بنشیند! باید از زمان حال استفاده ی کامل برد.

دلم میخواهد... از هر ثانیه ی زندگیم لذت ببرم! و وقتی که خوش هستم بفهمم که خوشم!!

 بعضی ها به جای زندگی کردن ، مسابقه ی دو میدهند و میخواهند هر جوری شده به هدفی که آن دورهاست برسند. نفسشان دارد بند می آید ، اما باز میدوند و ابدا متوجه زیبایی های اطراف خود نمیشوند و بعد هم روزی میرسد که پیر شده اند و دیگر فرقی نمیکند که به هدف برسند یا نرسند!

ولی من تصمیم دارم که سر راه بنشینم و خرمنی از خوشحالی را جمع کنم!!


جواب بابا لنگ دراز :

جودي جان! کاملا با تو موافق هستم که عده اي از مردم هرگز زندگي نمي کنند و زندگي را يک مسابقه دو مي دانند و مي خواهند هرچه زودتر به هدفي که درافق دوردست است دست يابند و متوجه نمي شوند که آن قدرخسته شده اند که شايد نتوانند به مقصد
برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پايان خط مي بينند... درحالي که نه به

مسير توجه داشته اند و نه لذتي از آن برده اند. دير يا زود آدم پير و خسته مي

شود درحالي که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت ديگر رسيدن به آرزوها و

اهداف هم برايش بي تفاوت مي شود و فقط او مي ماند و يک خستگي بي لذت و فرصت
وزماني که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد.... جودي عزيزم! درست است، *ما به اندازه خاطرات خوشي که از ديگران داريم آنها را دوست داريم و به آنها وابسته
مي شويم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصي بيشتر باشد علاقه و وابستگي ما بيشتر مي
شود. پس هرکسي را بيشتر دوست داريم و مي خواهيم که بيشتر دوستمان بدارد بايد برايش خاطرات خوش زيادي بسازيم تا بتوانيم دردلش ثبت شويم...*